Quantcast
Channel: ارجمند شهر
Viewing all 331 articles
Browse latest View live

«جو» دوست خارج از تصور قلب

$
0
0
تحقیقات اخیر محققان نشان می دهد که ترکیبات موجود در جو، نقش بسیار مهمی در سلامت قلب و عروق دارد.

به گزارش ایرنا از هلث، ۱۱ دانشمند برجسته از سراسر جهان درباره آخرین یافته ها در ترکیبات جو در یک جلسه علمی تحت عنوان خواص فیزیکی، شیمیایی و کارکرد زیستی جو به گفتگو پرداختند.

تا کنون در مورد خواص این ماده غذایی ارزشمند تحقیقات زیادی شده است. ولی تحقیقات اخیر نشان می دهد که خواص درمانی این ماده خارج از حد تصور است. این ماده غذایی دارای ترکیباتی به نام AVE ( مخفف phenolic avenanthramide ) است که خواص آنتی اکسیدان، ضد التهاب، ضد خارش و ضد سرطان دارد و نقش مهمی را در محافظت از قلب ایفا می کند. ادامه تحقیقات نشان می دهد که این ترکیبات در جوی دو سر بیشتر است.

این ماده غذایی سرشار از فیبر است و فیبر این ماده غذایی که به صورت محلول در آن قرار دارد بتا گلوکان نام دارد و کلسترول و تری گلیسرید را کاهش می دهد. همچنین ترکیبات موجود در جو باعث می شود که از چسبیدن سلول های خونی به دیواره شریان ها و ایجاد رسوب و سکته قلبی جلوگیر شود. برخی از خواص این ماده غذایی عبارتند از :

• جو به افراد سیگاری کمک می کند تا اعتیاد خود را ترک کنند

در جو ترکیباتی وجود دارد که باعش آرامش سیستم اعصاب شده و میل به نیکوتین را کاهش می دهد.

• دارای خاصیت ضد التهاب است

تحقیقات نشان می دهد که استفاده از این ماده بر روی پوست باعث می شود که بسیاری از بیماری ها و حساسیت های پوستی از جمله پسوریازیس و اگزما درمان شود. پزشکان به افرادی که از انواع بیماری های پوستی رنج می برند توصیه می کنند که جو را به صورت خیس کرده درون جوراب زنانه ساق بلند قرار دهند و درون وان حمام بیاندازند و بیست دقیقه در وان استراحت کنند.

• با انواع عفونت مقابله می کند

از بین تمام غلات، جو حاوی بیشترین مقدار پروتئین است. این پروتئین به رشد و ترمیم بدن و تقویت سیستم ایمنی کمک می کند.

• خطر ابتلا به دیابت را کاهش می دهد

این ماده غذایی باعث جذب قند از روده شده و نیاز به مقادیر بالای انسولین را کاهش می دهد.

• جو خاصیت ضد افسردگی دارد

جو حاوی مقادیر بالای ویتامین B۶ است که باعث ترشح ماده شیمیایی سروتونین در مغز می شود که سرچشمه احساس شادی و آرامش است.

• جو از بروز چاقی مفرط کودکان جلوگیری می کند

تحقیقات محققان دانشگاه آکسفورد نشان می دهد که احتمال بروز چاقی در کودکانی که در وعده صبحانه خود از جو به همراه شیر استفاده می کنند، پنجاه درصد کمتر است.

• از بروز یبوست جلوگیری می کند

خوردن جو باعث می شود که محیطی مناسب برای باکتری های مفید روده در جهت تخمیر غذا مهیا شود و میزان باکتری های مخرب کاهش یابد.

• جو از بروز پوکی استخوان جلوگیری می کند و برای زنان باردار مفید است

این ماده غذایی سرشار از اسید فولیک است و خطر سقط جنین را کاهش می دهد.

• هورمون های جنسی را تنظیم می کند

• طول عمر را افزایش می دهد

• فشار خون را کاهش می دهد

• منبع غنی منگنز است

• خواص ضد مسمومیت دارد.

روز ملی شدن صنعت نفت

$
0
0
«اگر ملی شدن صنعت نفت خدمت بزرگی است که به مملکت شده باید از آن کسی که اول این پیشنهاد را نمود سپاسگزاری کرد و آن کس شهید راه وطن دکتر سید حسین فاطمی است که روزی در خانه آقای نریمان پیشنهاد خود را داد و عده ای از نمایندگان حاضر در آن جلسه آن را باتفاق آرا تصویب نمودند رحمه الله علیه که در تمام مدت همکاری با اینجانب حتی یک ترک اولی هم از آن بزرگوار دیده نشد.» دکتر محمد مصدق

نوروز در شعر فردوسی

$
0
0

چو آن کارهای وی آمد به جای        ز جای مهی بر تر آورد پای

به فر کیانی یکی سخت ساخت     چه مایه بدو گوهر اندر نشناخت

که چون خواستی دیو برداشتی      ز هامون به گردون برافراشتی

چو خورشید تابان میان هوا             نشسته برو شاه فرمانروا

جهان انجمن شد بر تخت اوی         از آن بر شده فرۀ بخت اوی

به جمشید بر، گوهر افشاندند        مر آن روز را روز نو خواندند

سر سال نو، هرمز فروردین             برآسود از رنج تن، دل ز کین

به نوروز نو، شاه گیتی فروز            بر آن تخت بنشست فیروز روز

بزرگان به شادی بیاراستند            می و رود و رامشگران خواستند

چنین جشن فرخ از آن روزگار          بمانده از آن خسروان یادگار


کلک ساهون فراموش نشود

$
0
0
این دریاچه در دامنه‌های جنوب غربی قله دماوند، نزدیك روستای نوا قرار گرفته است. ارتفاع آن از سطح دریا بیش از 3000 متر است. در گذشته بیش از 1000 هكتار وسعت داشته و تا نیم قرن پیش‌ پر از آب بوده كه به مرور زمان بر اثر دخالت‌های انسانی سطح و حجم آب آن كم شده است. در حال حاضر به صورت مردابی درآمده كه حواشی آن را مرغزارهای بزرگ در بر گرفته و به چراگاه ییلاقی احشام، وحوش و پرندگان تبدیل شده است. این دریاچه قدیمی و مرداب كنونی، محوطه‌ای مخصوص اتراق و اقامت موقت دارد. مراتع وسیع، چشم‌اندازهای زیبای كوه‌ها و قله دماوند همراه با جریان چشمه‌سارهای كوچك و بزرگ، جاذبه‌های قابل توجهی را پدید آورده‌اند كه می‌‌توانند در فصول تابستان مورد استفاده‌ علاقمندان و گردشگران قرار گیرند.

چار بیدار(داستان) برگرفته از وبلاگ پسر چوپان

$
0
0
کوچه ها هنوز تاریک و مشعل ها روی دیوار روشن ، اما تکاپو توام با هیاهو شروع شده و دسته دسته چارپاداران با چارپایان سواره و پیاده در کوچه ها جابجا می شدند. زنان در حال جاروکشی جلوی در خانه ها و آب پاشی بودند. مسجدی ها از نماز صبح فارغ و به خانه می رفتند. داروغه مشعل ها را یک به یک خاموش می کرد. زنان و دختران دیگ آب بر سر و ابریق و کوزه بر دست به سمت چشمه شهر می رفتند... و در این هیاهو مادر با شتاب مرا به سوی خانه الله وردی خان می برد. در هشتی ورودی خانه خان بار کوچ انباشت شده بود و الاغ و استر و اسب در بیرون کوچه به حلقه های دیوار بسته بودند. مرد چارپاداربا کمک مرد سرایدار در حال حمل بار به روی چارپایان بود. به آنها خداقوت گفتیم  از هشتی گذشتیم  وارد اندرونی شدیم در حیاط در تاریک روشن نور مشعل مادر با جانبانو همسر خان سلام و احوالپرسی کردم من هم سلام کردم ، مادر سفارش کرد اول جوانم را سپردم به خدا و بعد به شما ، خدا بر سروری و سالاری شما بیافزاید علی مراد مرا  چون فرزند خود عزیز دارید. و جانبانو قول و اطمینان میداد که مادر نگران نباشد ، چراغ موشی را به سمت صورتم گرفت و گفت : ماشاءالله مرد رشیدی شده ، رخ به ریش آذین و پشت لب سیاه ساخته ، خدا بر مادرش ببخشاید.

    به هشتی برگشتیم ، دور از چشم مرد چارپادار و زن خان مادر با چشمان اشکبار مرا غرق بوسه ساخت دستار از سرم کشید سرم را پایین آورد و فرق سرم را از روی موها بوسید و دعای قلعه حصار(1) را برایم خواند. نصیحت کرد که با رعیت مهربان باشم و مبادا در خشم کلامی زشت بر رعیت بگویم و یا با تازیانه و ترکه جانی را آزرده سازم. فکر می کردم مادرم از فرط نگرانی اش برای من چارپایان را رعیت خطاب می کرد. این بار تکرار سفارش من نزد مرد چارپادار و هوا اندک اندک روشن می شد که مادر همچنان که زیر لب دعا می خواند عقب عقب کوچه را پیمود و  دورگردید تا در خم کوچه ناپدید شد. و من کار جدید چارپاداری را نزد مرد چارپادار آغاز کردم.

**********

     دو روز پیش پدر ناگهان با یک چوپان بدل(2) به خیل(3) اِزابَرَک(4) آمد و مرا با خود به سنگسر آورد. گله چند روز بود که از کویر به ازابرک آمده بود و پدر به سنگسر رفته بود تا با مادر و بقیه خانواده را به خیل کوچ کنند ، من سنگسر را همیشه در پاییز می دیدم  و از وقتی رسما چوپان شده بودم بهار سنگسر را ندیده بودم. تماشای گندمزارهای سرسبزدربند و دشت زیارت برایم بسیار جذاب بود. اولین بار بود که می شنیدم پدر از چوپان شدن من ناخشنود است و مژده میدهد که چارپاداری بسیار راحت تر از چوپانی است. قرار شده من چارپادار الله وردیخان شوم و با کوچ خانواده اش به خیل کلک ساهون(5) در آن سوی شهر فیروزکوه بروم. از همسالان و هم بازی های کودکی راجع به وصف خیل های آن سوی فیروزکوه به خصوص کوه بزرگ دماوند و رودهای پرخروش نمرود و هراز زیاد شنیده بودم خیلی کنجکاو بودم تا آنجا را ببینم. اما جدا شدن از پدر ومادر و خانواده هم برایم چندان آسان نبود.

**********

   از وقتی درس مکتب خانه تمام شد و قرارشد همراه پدر به چوپانی بروم فقط چند روز بدل پاییزی در شهر سنگسر بودم. از اول چله زمستان که زایمان گوسفندان شروع می شد بدل رفتن تا بهار ممنوع بود و بهار گله به خیل می رسید ، مادر و بقیه خانواده نیز از سنگسر به خیل می آمدند و دیگر ضرورتی به بدل گرفتن و رفتنم به شهر نبود تا آخر تابستان با خانواده در خیل همراه بودیم و آنگاه خانواده به شهر کوچ و ما چوپان ها با گله به سوی کویر گرمسیری روانه می شدیم در آخر پاییز که گله در چراگاه قشلاقی مستقر و آغل برقرار می شد ، چوپان بدل می آمد و به نوبت چوپانان به مرخصی می رفتند. کار چوپانی در بهارو تابستان راحت تر و دوست داشتنی بود اما در زمستان بسیار سخت و طاقت فرسا بود و همین سختی کار زمستانی بود که با ذوق پذیرفتم چارپادار الله وردیخان شوم.الله وردیخان 6 اسب و 3 استر و 14 خر داشت که البته در این کوچ 6 الاغ را آورده بودند و بقیه همراه گله های خان بود.2 اسب در اختیار خان بود که چند روز زودتر به لاریجان رفته بود و یک اسب به کماندار داده بودند که محافظ کوچ در مسیر باشد . خیل ییلاقی الله وردیخان در ارتفاعات بلند البرز کوه در نزدیکی کوه بلند حوض شاه به نام کلک ساهون بود.

**********

     کار بارکردن الاغ ها بسیار آسان بود ، در خیل ازابرک و در کویر و مسیر کوچ گله به کرات انواع بارها را به روی الاغ بسته بودم و در این کار مهارت داشتم . اما ما در ازابرک اسب و استر نداشتیم و حتی من یک بار هم سوار اینها نشده بودم و فن بارکردن این چارپای بلندقامت تر را نمی دانستم. هوا رو به روشنی می رفت و این خشم جانبانو را برانگیخته بود و بر سر چارپادار فریاد می کشید که ما باید در تاریکی هوا از سنگسر بیرون می رفتیم، اولین خطابش به من چنین بود:

-          علیمراد بدو اندورنی خورجین اسب و نمد ها را بیاور

-          چشم بانو ، کجاست؟

   به همراه من تا آخر هشتی آمد ودر آستانه حیاط فریاد زد:

-          رخسارا خورجین ها و نمد ها را به علیمراد بده ، عجله کنید دیر شد ، کوچ الان حرکت می کند.

   سپس به من اشاره کرد که به سمت اتاق پنجدری بروم ، روی پله های پنجدری بودم که در آستانه در اولین نگاهم به نگاه رخسارا برخورد کرد ، بی آنکه کلامی یا سلامی بگویم محو و ساکت ایستادم ،سرگیرا(6) بر سر نداشت و ساخته مکنه(7) پرگل اش تا پشت زانوانش آویزان بود.

-          تو علیمرادی؟

-          بله بانو

-          بانو مادرم است... جانبانو ... جهان بانو ... من رخسارا هستم ، خورجین ها اینجاست نمدها هم کنارش است.

**********

     فاصله خیل سال های قبل من (ازابرک) تا سنگسر کوتاه بود و کوچ خانواده انفرادی یا 2 خانواده با هم بود ودر کمتراز نیمروزی کوچ (8) به مقصد می رسید ، اما کوچ امسال طولانی بود و سه شبانه روز طول می کشید و بیشتر اهل خیل باهم حرکت می کردند و دو مرد جنگی کماندار محافظ کوچ بودند. هوا کاملا روشن شده و تلالو آفتاب بر سر قلل کوه کافر قلعه می درخشید که افسار چاریایان را از حلقه های دیوار خانه خان باز کردیم و حرک کوچ با آب پاشی توسط زن و مرد  سرایدار پشت سرمان آغاز شد. پسرهای کوچک خان  را در جعبه چوبین کجاوه مانند بر استر سوار کرده بودند ، دختر کوچک خان نیز بر اسب سوار شده بود ، اما جانبانو و رخسارا چون هوا روشن شده بود سوار نشدند و پیاده با کوچ می آمدند از گردنه آرگرگه که گذشتیم در کنار صخره ای اسبها را نگه داشتیم تا زن و دختر خان سوار شوند ، و این دومین نگاه آن روز بود که با نگاه رخسارا در هم می آمیخت، حسب اتفاق من موظف شده بودم افسار اسب را نگه دارم تا رخسارا سوار شود ، فاصله اسب از سکوی صخره ای که رخسارا بر آن ایستاده بود زیاد بود و رخسارا اشاره کرد که اسب را نزدیکتر بیاورم ، گرچه کار با اسب را بلد نبودم ، اما آنقدر حیوان را جابجا کردم تا در بهترین وضعیت نزدیک به سکوی صخره ای قرار گرفت ، تشکر توام با لبخند رخسارا هنگامی که روی اسب قرار می گرفت تیری بود که سینه ام را شکافت و آتشی به جانم انداخت که در این کوچ  قرار روز و خواب شب را از من ربود.

**********

     من از عشق چیزی نمی دانستم ،هنگامی که چوپانان نی می زدند و دوبیتی هجران ، غم جدایی و عشق می خواندند ، این اشعار را سرگرمی موزونی می دانستم که فقط برای شنیدن لذت بخش خوش آوایی و خوش صدایی آن است و اگر افسانه ای از عشق و عاشقی می شنیدم آن را به عالم دیوانگان ربط می دادم. می دانستم که همه مردان جوان به رسم یک سنت روزی داماد خواهند شد که بزرگترها به خواستگاری دختری بروند و بقیه رسومات الی آخر. و در خیال نوجوانی مانده بودم که بانوی آینده سیاه چادر من کیست؟ در ازابرک 2 دختر هم سن وسال من بودند که من در انتخاب آنها مانده بودم ، گاهی خدیجه را همسر آینده تصور می کردم و گاهی زیور و بعضی مواقع هم در خیال دنبال بهتر از آنها بودم. تا اینکه یک روز در موقع رخت شستن در کنار چشمه جیغ و دادشان بلند شد که همه از سیاه چادر ها بیرون پریدیم تا چه خبر شده ؟ صحنه ای غم انگیز و وحشتناک ، موهای همدیگر را می کشیدند و هرچه حرف زشت بود که نثار هم می کردند و آخر هم لجن های ته چشمه را به سر و روی می پاشیدند که مادران ترکه به دست با تنبیه جانانه ای آنها را به سمت سیاه چادرها بردند. و هر چه در خیال با هر کدام شان بافته بودم پنبه شد و سوخت و دیگر هرگز به آنها و شبیه آنها فکر نکردم تا امروز و این دو برخورد و این تنگی دل و سوزسینه و افروختگی جان که سخت حیرانم کرده بود. تازه پی بردم دلباختگی چیست و چه دردی است و این نغمه های سوزناک که چوپانان می خوانند از کجاست. هرچه فکر می کردم خفقان سینه بیشتر می شد. من کجا و دختر خان کجا؟ چوپانی فقیر و اینک چارپاداری تازه کار و بینوا در مقابل دختر خانی که با شاهزادگان و امیران و صاحب منصبان حشر ونشر داشت و شمار گله و گوسفندان و املاک و مراتع ییلاق و قشلاقش از حد و حساب من خارج بود.

**********

    بعد از سوارشدن زن و دختر خان کوچ حرکت کرد اندکی جلوتر تجمع سایر کوچ های هم مسیر در دره چیک چیک لوبار بود ، من همانند مرد چارپادار که افسار اسب جانبانو را در دردست داشت ، افسار اسب رخسارا را در دست داشتم و هر چند بار نگاهی به عقب می انداختم که سلامت اسب و سوار! مطمئن باشم و پاسخ ام نگاه و تبسمی بود که هم  خشنودم میکرد و هم آتش درون را شعله ورتر. سرو صدای الاغ ها در نزدیکی تجمع سایر کوچ ها و خطر سقوط بارهایشان فرمان تلخ مرد چارپادار را به همراه داشت که به جلو بشتابم و مراقب درگیری چارپایان باشم. گرچه از این فرمان ناخشنود بودم اما چاره ای نبود اسب را نگه داشتم ، افسار را به سمت رخسارا  دراز کردم ، با همان لبخند از من گرفت و تشکر کرد ، خیلی تلاش کردم و در دل تمرین که بگویم مواظب خودت باش که نتوانستم ، دوان از او و اسبش جدا و به سمت الاغ ها شتافتم. تمام خانواده هایی که در آنجا آماده پیوستن به ما بودند از چوپان ها و کارگران الله وردیخان بودند . تعداد الاغ ها به 25 می رسید که با 3 استر و 3 اسب و یک اسب مرد کماندار کل چارپایان کوچ بزرگ را تشکیل می داد. با فریاد مرد کماندار قطار کوچ به سمت گل رودبار به حرک درآمد. کماندار دیگر پیاده در انتهای کوچ می آمد. من مسئولیت 6 الاغ خان را داشتم و مرد چارپادار مسئولیت 6 اسب و استر را بر عهده داشت. هیاهو و سروصدای زیادی در قطار کوچ برپا بود. من مرتب به جلو تند می رفتم و آنگاه رو به عقب می ایستادم تا حرکت چارپایان را زیر نظر داشته باشم. اما نگاه به دیگری بود، ناگهان متوجه رفتار زشت خود شدم بی آنکه بدانم حرکت بدی انجام می دادم ، اگر دیگران متوجه من می شدند پی می بردند که من چشم چرانی می کنم و یا می گفتند که این چارپادار جدید جوان چشم ناپاکی است. هوشیار شدم و گرچه برایم سخت بود اما خودم را  جمع نگه می داشتم، که کسی نگاه مرا هرزه فرض نکند، که رسیدن چنین خبری به خان مجازاتی سخت در پی داشت.

**********

   آرزو داشتم جای من با جای مرد چارپادار عوض می شد.

   آرزو داشتم ماری می جهید و اسب رخسارا رم می کرد و من به شتاب یوز میپریدم و افسار اسب رخسارا را گرفته و اسب را آرام می کردم.

   آرزو داشتم سفر کوچ طولانی می شد.

   آرزو داشتم بیشتر مسیر پرشیب و صخره ای  باشد که لازم گردد افسار اسب رخسارا به دست بگیرم.

   آرزو داشتم در گل رودبار توت تازه از درخت می چیدم و به همه و منجمله رخسارا می دادم.

   آرزو داشتم کاش رخسارا دختر یک چوپان فقیر بود و نه دختر چنین خانی .

   و صدها آرزوی دیگر....

    و باز هوشیار شدم که بسیاری از آرزوهایم بد است ، احمقانه است ، بد دیگری را خواستن است ، حسودانه است.... چند سال از نصایح ملای مکتب خانه می گذشت و من امروز در ظاهر و باطن خلاف نصایح اش عمل می کردم. استغفرالله گفتم و آرزوهایم را اصلاح کردم.

**********

    از کنار امامزاده زینعلی وعینعلی گذشتیم ، کماندار فریاد زد کسی برای زیارت نرود ، دیر شده و به منزل نمی رسیم. زیارت که خوب بود اما نشد ، یعنی قسمت نشد کسی پیاده یا سوار شود. از این به بعد سربالایی بود و راه پیمودن  سخت ، همهمه  صدای راندن چارپایان در کوه می پیچید.  به بالای گردنه آبگرم که رسیدیم پیرمردی بانگ اذان داد ، همه نگاهها به سمت آسمان و آفتاب چرخید ، کماندار با اسب به بالای گردنه رفت و فریاد زد که هنوز ظهر نرسیده و باید تا آبگرم برویم. مرد چارپادار از من خواست که بند بار الاغ ها را محکم کنم و سرباری ها رابه عقب بکشم که در سرازیری گردن حیوان اذیت نشود. سرازیری تندی بود و می دانستم که باید افسار اسب نگه دارم. نهایت دقت در محکم کردن بند بار الاغ ها را انجام که در مسیر مشکلی پیش نیاید تا مجبور به رها سازی افسار اسب رخسارا نشوم ، اما افسار اسب رخسارا در دست مرد چارپادار بود ، جان بانو خود افسار اسبش را داشت و من افسار اسب دختر کوچک خان را داشتم ، افسار قاطر پسرها را هم کماندار پیاده در دست داشت. هربار که در شیب تند اسب جهشی به پایین داشت ، دختر کوچک خان جیغ کوتاهی از ترس می کشید که فقط  دلشوره مرا زیاد میکرد. سرانجام به ته دره رسیدیم ،و این مسئولیت ناخوشایند تمام و افسار به دست دختر کوچک خان سپردم و در کنار الاغ ها به پیش می رفتم. بوی تند گوگرد نشان از نزدیک شدن به آبگرم را داشت ، کماندار دستور توقف داد و کوچ در اطراف چشمه آبگرم پراکنده شد. جانبانو مرا صدا کرد که اسبش را به کنار سکوی سنگی ببرم  ومن تا از پیاده کردن جانبانو فارغ شوم ، رخسارا با کمک مرد چارپادار پیاده شده بود. جانبانو سوار کماندار را صدا زد و با او سخنی گفت که بلافاصله کماندار فریاد زد همه مردها از کنار چشمه دورشوند و به پشت تپه بروند. در حالیکه ما به سمت پشت تپه و چشمه های آب سرد می رفتیم زنها و دختران به سمت چشمه آبگرم می دویدند. بعد از خواندن نماز ، به دستور چارپادار خورجین استری را پایین آورده و از داخل نان و کیسه پوستی ماست چکیده را در آوردم. به کمانداران سواره و پیاده هر کدام یک نان و قدری ماست چکیده دادم ، من و چارپادار هم با هم بر یک سفره به خوردن مشغول شدیم ، چارپایان در اطراف چشمه ها می چریدند و مردم نیز هر کدام در جایی نشسته مشغول غذا خوردن خوردن بودند. زنان و دختران بتدریج به این سوی تپه می آمدند و به مردان خود در غذاخوردن ملحق می شدند . یکی از قول جانبانو به چارپادار  پیغام فرستادن غذا داد و چار پادار از خورجینی دیگر دو ظرف مسی دسته دار در آورده و به دستورش 5 تکه نان و مقداری ماست چکیده روی آن یا 2 ظرف مسی به سمت چشمه آبگرم حرکت کردم .بچه ها در کنار آب گرم و داخل حوض  بودند ، زن و دختر خان بر پلاسی آن طرف تر از چشمه نشسته بودند و سرگیرا را روی پایشان انداخته بودند. سلام کردم ، خدا قوت شنیدم ، سفره نان و ظروف مسی را تحویل دادم ، جانبانو امر به ایستادن کرد تکه نانی برداشت و از داخل یکی ظرف ها چند قورمه و از داخل ظرف دیگر مقداری آرشه بر نان گذاشت و به من داد ، در تمام مدت سرم را به زیر و نگاهم را به زمین دوخته بودم که شهره به پاکی چشم گردم و خودم از این ریاکاری چندش ام می شد. تصادم نگاهم در نگاه رخسارا موج داغی بر صورتم به حرکت درمی آورد  و دلشوره این بلا که با سرخی صورتم همراه بود آزارم میداد. آرشه و قورمه ها را بین کماندارها و چارپادار تقسیم کردم و خودم تا  خواستم  بخورم نگاه خیره کودکی آنسوتر مرا به سمتش کشاند و همه سهم خود را به او بخشیدم. نه آنکه زیاد اهل خیر باشم اشتهایم سخت کور بود. سر صحبت بازشده بود و از چگونگی چارپادارشدنم می پرسیدند که جوابی نیکو نداشتم. کماندار می گفت که ما آخرین کوچ امروز هستیم و از کولی ها که پایین چشمه آبگرم اردو زده بودند شنیده که سه کوچ تا به حال گذشته اند. و تعجیل داشت که زودتر حرکت کنیم. چارپادار اسب ها و استر را به طرف چشمه آبگرم برد و مرا مامور تنظیم بار الاغ ها برای حرکت  در سربالایی نمود از آبگرم تا گردنه بشم گورسفید سربالایی بود. این بار نیز توفیق کمک به رخسارا در سوارشدن اسب از دست رفت. لحظه ای بعد با فرمان کماندار کوچ حرکت کرد. از سربالایی تند دره آبگرم که گذشتیم ، در دشت هموار چلیم صحرا به پیشنهاد چارپادار قرار شد بر استری سوارشوم. از پیشنهاد ذوق کردم چون احساس درد و خستگی در پا می کردم ، اما من تا آن روز فقط بر الاغ سوارشده بودم و مهارت سوارشدن بر استر آن هم چموش را نداشتم و از طرفی دوست نداشتم رخسارا ناشی بودن مرا موقع سوارشدن ببیند.

**********

     در عشایر سنگسری اسب ویژه سواری مردان دارای زین و رکاب می باشد ، اما برای زنان و کودکان اسب و استر را مانند الاغ پالان پوشانده ، خورجین و یا بار سبکی بر دوطرف آویزان و با نمد یا قالیچه وسط را تخت و آنگاه زنان بر آن می نشینند ، لذا هم سوار شدن به علت نداشتن رکاب سخت است و خطرات سقوط در رم کردن حیوان ، سرازیری و سربالای تند وجود دارد ، در چلیم صحرا سنگ بزرگی که سکو شود ندیدم و لذا خود را آویزان و با هر زحمتی که بود به بالای بارهای استر رساندم. این بار از گروه چارپایان الله وردیخان عقب ماندم و هم صحبت مرد وزنی شدم که مختاباد خان بودند و جالب بود مرا به اسم می شناختند ، دشت هموار چلیم صحرا زود تمام شد و اندکی بعد از چشمه گنداب با شروع سربالایی مردها باید پیاده می شدیم، اوضاع بر وفق مراد علیمراد شد ، مرد چارپادار به جلو دویده بود تا مشکل بار یکی از الاغ ها را برطرف کند و از آنجا همصحبت مرد دیگری شده بود و فریاد کرد که مراقیت اسب و استر باشم. استر های بی مسافر در جلو ، استر پسرها در پشت سر ، اسب دختر کوچک خان بعد از آن ، جانبانو در وسط  و رخسارا در آخر حرکت می کردند. الاغ های مختاباد پشت سر ما بودند. دلشوره اینکه چارپادار بخواهد مرا به مراقبت الاغ ها بفرستد آزارم می داد ، اما بودن در کنار رخسارا چه دلخوشی برایم داشت ، جز یک خداقوت ازاو و مادرش چیزی دیگری نشنیدم، نه حرف و صحبتی ، نه سئوالی ، نه دستوری یا در خواستی ... کوچ در سکوت سواران و فریاد پیاده ها در راندن چارپایان به پیش می رفت.

**********

    جانبانو ناگهان سکوت را شکست و از رخسارا پرسید که قصه پوست پلنگ آویزان به دیوار پنجدری را می داند؟ و آنگاه خاطره ای از سفر سال های دور را شرح داد که در یک کوچ بهاره در کنار درخت اورس یک یوز درشت اندام چمپاتمه زده بود و به کوچ می نگریست ، زنان و کودکان از هیبت نگاه یوز ترسیده بودند ، کماندار ناگهان تیری به سمت ش انداخت ، تیر به او خورده یا نخورده که یوز به جای فرار به سمت کماندار یورش برد ، اسب کماندار رم کرد و او را محکم به زمین زد ، فریاد و همهمه در کوچ بلند شد و زنان و کودکان جیغ و فریاد می کشیدند و مردان با چوبدستی و دشنه به سمت یوز که با کماندار گلاویز شده بود تاختند ، الله وردیخان با اسب ش سریع تاخت و به نزدیک آوردگاه که رسید از اسب خود را به روی یوز پرتاب کرد و با خنجرش شاهرگ یوز را زد و کماندار زخمی را از مرگ نجات داد. جان بانو شجاعت خان را با آب و تاب شرح می داد و محل وقایع را با اشاره دست نشان می داد ، ماجرا به حدی برایم جالب بود و تحت تاثیر بودم که بدون توجه به چشمانی که از بالای اسب به من می نگریست ، خنجرم را از شال کمر در آورده و نیمه از غلاف کشیده بودم که ناگاه صدای رخسارا مرا به خود آورد:

-          مگه یوزپلنگ دیدی علیمراد!؟

   سرم را بلند کرد با همان تبسم مرا می نگریست ، جانبانو نیز کنجکاوانه سرش را برگرداند و به من نگریست ، شاید اولین بار بود در عمرم خجالت را می فهمیدم ، خنجررا در غلاف کوبیدم و به میان شال کمر فرو بردم. عرق سردی تمام بدن را پوشاند ، طوری که قطرات ش را روی صورت حس می کردم با گوشه آویزان دستار صورتم را پاک کردم. از این کارم سخت کلافه شده بودم که فریاد مردی که داد میزد "شکار...شکار..."حواس همه را به سمت کوه قرمز رنگ جلب شد که در میان انبوه درختان اورس دسته ای بز کوهی در حال دویدن بودند. رخسارا از مادرش خواست کماندار را برای شکار بفرستد و جانبانو اشاره کرد که اینجا قرق شخصی امیر زیار خان افتری است که شکار کردن ما اسباب دلخوری او با الله وردیخان خواهد شد.

**********

    نزدیک های غروب بود که به گردنه بشم رسیدیم ، در کنار چشمه بعضی زنان و دختران از چارپایان پیاده شده بودند ، کماندار فریاد می زد :

-          زودتر ... زودتر تا شب نشده باید به گورسفید برسیم.

    آنچه منتظر بودم  اتفاق افتاد ، رخسارا از من خواست اسب را به کنار سکویی ببرم تا پیاده شود ، و من سرانجام جرات به خرج دادم و در موقع پایین آمدن اش با لحنی بریده و خفه چند کلمه "مراقب باشید ... آرام ... پاتون را آنطرف تر"گفتم . اسب جانبانو را نیز به همین شکل به کنار سکوی سنگی بردم و او به پایین پرید و بلافاصله از من خواست اسب ها را به جلوتر ببرم و از آنها دورشوم . کماندار باز فریاد تعجیل سرداد ، اندکی بعد جانبانو و مادرش به طرف من آمدند ، کاسه ای آب به دختر کوچکترش داد و بعد نوشیدن دخترش به پسران کوچکش که بر استر سوار بودند نیز نوشاند . من اسب رخسارا را به پای سکویی بردم و با جراتی بیشتر با او گفتگو کردم و سوار شد و آنگاه مادرش نیز سوارشد. شیب سربالای زیاد نبود که ضرورتی در نگاهداری افسار اسب ها باشد ، اما افسار اسب رخسارا را در دست داشتم و از سربالایی گردنه بالا می رفتیم ، فقط جانبانو چند کلمه امرو نهی در جهت درست نشستن پسرهایش می گفت و دیگر هیچ صحبتی از این خانواده نشنیدم . اسب و استر توانمند بودند وبراحتی پیش می رفتند اما الاغ ها خسته بودند و فرمان راندن چارپادار و سایرین همراه با صدای اصابت ضربات چوبدستی و شلاق بر کمر حیوان ها در کوه می پیچید. سرانجام به بالای گردنه رسیدیم . جانبانو به کوه دماوند اشاره کرد و به بچه هایش نشان می داد . آسمان نارنجی و قرمزی غروب را به خود گرفته بود و کوه سفید دماوند در میان غبار دیده می شد. محو تماشای منظره جدید بودم که چارپادار به سمت اسب ها آمد و مرا برای تنظیم بار الاغ ها برای حرکت در سرازیری به جلو فرستاد.

**********

     هوا تاریک شد که در کنار آبادی گورسفید اطراق کردیم بار الاغ ها را باز کرده و پایین آوردم ، با طناب جفت دست هایشان را محکم بستم و در چمنزار رها کردم ، جانبانو با فرزندانش و زن مختاباد با راهنمایی کماندار به داخل آبادی رفتند ، پارس سگ ها در آبادی بلند بود ، کماندارها مشعل روشن کرده بودند و از همه می خواستند چارپایان را محکم ببندند. خانواده های کوچ هر کدام در گوشه ای آتش برپا و غذا می پختند. من نگران شام پختن بودم که مرد چارپادار خبر داد الله وردیخان همه ساله در کوچ گله گوسفندان بره ای به آشنای افتری می دهد و امشب شام میهمان آشنای افتری خواهیم بود. خورجین ها وبارهای خان را مانند حلقه ای پشت به باد دیوار کردیم . و پلاس(9) داخل حلقه بارها انداختیم. هنوز از نماز فارغ نشده بودیم که مردی دیگ شام ما را آورد. کماندارها ، مرد چارپادار ،مرد مختاباد و من شام را که ته چین پرگوشتی بود خوردیم. موقع خواب کماندارها به اطراف اردو رفتند و ما با نمد خواب مان  همانجا خوابیدیم . زمین نمناک بود و هوا سوز سردی را داشت و خواب از چشمان گریخته و در بیداری آنچه در روز سخت بر من گذاشته چون خواب خوش  بارها تکرارمی شد. دلشوره ای غریب سینه ام را می فشرد ، این دلبستگی دیوانه وار از کجا پیدا شد؟ اگر رخسارا نیز دل ش با من باشد که بر این دوستی متقابل نیز مردد و نگران بودم ، با این وصله ناجور بودن باید چه می کردم . داستان ها شنیده بودم که گدا زاده ای عاشق شاهزاده شد و سر خویش به باد داده است ، تصمیم زندگی را خان می گیرد و نه دختر خان و نه حتی نظر زن خان نیز مهم نخواهد بود. هرچه تلاش کردم خوابم نبرد ،در کنار اردو آتش دیدم ، نمد بر دوش به سمتش رفتم ، یکی از کمانداران بود ، کنار شعله های آتش نشستن لذت بخش بود ، سر صحبت با کماندار باز شد:

-          علیمراد مگر در بیابان تا به حال نخوابیدی ؟

-          چرا ، هفت سالی چوپانی کردم

-          اینجا که از همراه گله خوابیدن راحت تر است ، پس چرا نمی خوابی ؟

-          نمی دانم ، تغییر جا و عادت است ، دلشوره چارپاداری دارم

-          از چوپانی که راحت تره ، سیر و سفرش هم زیاده ، تو جوانی برات خوشه

-          بعد از رسیدن کوچ به خیل کارم چیه؟

-          بسته به نظر خان داره ، چند روزی شاید تو کار برپایی چادر مشغولت کنه ، بعد می فرسته برید بارفروش برنج بیارید ، ممکنه شما را تا ری  یا خوارهم بفرسته ، مگه چارپادار بهت نگفته؟

-          فرصت نشد بپرسم.

-          الله وردیخان چطور آدمیه؟

-          خان همیشه خانه ، بدوبیراه میگه ، ترکه و شلاق هم میزنه ، گاهی هم فحش میده ، اما اهل حلال و حرامه ، حق و حقوق رعیت از چوپان گرفته تا مختاباد ، چارپادار، کماندار، چوبدار و هرچی زیردست داره کمال و تمام میده ، از غذا و لباس و بدل هم خوب میرسه ، اما وای به حال کسی که عصبانیش بکنه ، مگه تو الله وردیخان را نمی شناسی ؟ چطور چارپادارش شدی؟

-          نه نمی شناسم ، بابام  دو روز پیش مرا از  ازابرک آورد و گفت بیایم چارپادار الله وردیخان شوم ، صبح هم مادرم من را تحویل جانبانو داد، همین، حتی نمیدانم چقدر برام  مواجب قرار بستن ...

-          اگه خوب حرف گوش کن باشی و شیطنت و جوانی نکنی ، خان اذیتت نمی کنه ، پیشش راضی میمونی...

   صدای پارس سگ های آبادی بلند شد ، کماندار مشعلی آتش کرد و با فلاخن به سمت آبادی رفت :

-          همین جا بنشین تا برگردم ، برم ببینم چه خبره ؟...

**********

   در این سال هایی که چوپانی می کردم ، تنها با پدرم و خرده مالدارها سرو کار داشتم ، هیچکدام هیچ وقت تا به حال سرم دادی نکشیده و ترکه یا دست بر من بلند نکرده بودند ، در مکتب خانه چند بار در حد ترکه بر کف دست تنبیه شده بودم که آن هم با نوازش ملای مکتب و بوسیدن فرق سرم بعد از هر تعطیلی مکتب جبران می شد. لطفی که در حق دیگران نمی شد . در کویر و خیل نیز چند بار کوتاهی و تخطی از کار داشتم که مستوجب مجازات بود ، اما فقط با سخنی آرام اندرز شدم و در حالیکه دیگران داد و فریاد بر سرشان می بارید یا به زیر مشت و لگد و ترکه می افتادند ، با من چنین نمی شد و این تبعیض در برخورد با من اعتراض برادرکوچکترم را در پی داشت که خطای هر دو مان یکی است چرا علیمراد تنبیه نمی شود؟ اما پدری که این همه سال با مهربانی با من برخورد کرده بود و مرا که هرگزطعم تنبیه نچشیده بودم ، به پیش خانی فرستاده که هرآن ممکن است به بهانه ای آوار  بد و بیراه و حتی کتک کاری بر من خراب شود و از همه بدتر این تحقیر در برابر چشمان دخترش باشد. و اگر خان از آنچه در درون من می گذشت با خبر می شد و پی به راز دلبستگی ام به رخسارا می برد که واویلا بود. کاش همچنان پیش پدر چوپان خرده مالداری می ماندم و پایم به دستگاه عریض و طویل خان برای چارپاداری باز نمی شد. هم نشینی با مرد کماندار نه تنها آرامم نکرد بلکه دلشوره ای دیگر به جانم انداخت و هراس درونی ام بیشتر شد.

**********

    بعد از این همه بیخوابی تازه چشمم داشت به خواب گرم می شد ، که صدای اذان پیرمرد همسفرمان بیدارم کرد ، به کنار نهر رفته وضو ساختم و  محتاجانه و ملتمسانه تر از هر زمان دیگری رو به درگاه خدا ایستادم. مرد کماندار با فریادش همه را بیدار کرد و همهمه در تاریکی صبح بر پا شد ، چارپایان را برای بارگیری آماده کردیم ، مختاباد به دنبال همسرش و اهل خان به آبادی رفت ، لحظه ای بعد کوچ  دشت گورسفید را به سمت کلارخان ترک کرد ، نزدیکی های کلارخان هوا کاملا روشن شد و توانستم رخسار و قامت رخسارا را ببینم ، از دیشب تا آن لحظه که او را ندیده بودم به نظرم چند سال طولانی گذشته بود. مسیر هموار بود و نگرانی فقط انحراف چارپایان از جاده به سمت گندمزار بود که باید مانع می شدیم ، مرد مختاباد صبحانه اهل کوچ را در حرکت توزیع کرد . بدون خستگی از کلارخان و سرانزا گذشتیم در ابتدا تنگه سرانزا قراول های قلعه  لحظه ای کوچ را متوقف کردند و سپس حرکت کردیم  ، رود داخل تنگه پر آب بود  ، چارپادار خواست که افسار اسب نگاه دارم ، سریع به عقب برگشتم  و افسار اسب رخسارا را گرفتم ، سلام گفتم ، هم از جانبانو و هم از رخسارا خداقوت شنیدم ، باز طپش دل به اوج رسید و موج گرما بر صورتم دوید ، اما چارپادار اشاره کرد که افسار اسب دختر کوچک خان را نگه دارم . چند بار به آب زدم  و سرانجام از تنگه رد شدیم ، جانبانو اشاره کرد که در خورجین یکی از قاطرها پاییچ اضافی هست ، برداشتم  و مشغول تعویض پاپیچ خیس خودم شدم ، اسب جانبانو و رخسارا کنارم ایستاده بودند ، جرات سر بلند کردن نداشتم . کماندار از دور فریاد زد که چرا ایستاده ایم و جانبانو به مرد چارپادار گفت که بگوید پاپیچ علیمراد خیس شده ، صبر کنید تا عوض کند....

**********

    نزدیک ظهر به فیروزکوه رسیدیم تا اذان خیلی مانده بود اما جانبانو از کماندار خواست کوچ بایستد تا مردم به زیارت بروند. کماندار با بی میلی  در کنار رودخانه جلیزجند کوچ را متوقف نمود. چمن زار بزرگ و پر علوفه ای بود و چارپایان در آن مشغول چرا شدند ، از صحبت چارپادار فهمیدم که باید کنار چارپایان بمانم ، جانبانو و فرزندانش با سایر مردم کوچ به سمت فیروزکوه حرکت کردند و من خودم را با محکم کردن بند بار حیوان ها مشغول کردم. ناگهان جانبانو برگشت و با صدای بلند به چارپاردار گفت:

-          علیمراد سفر اولش است ، به زیارت امامزاده اسماعیل بفرستش

     بی آنکه منتظر اشاره مرد چارپادار بمانم با شعف بسیار به سمت آنها دویدم ، مسافت پیاده روی زیاد بود و در کنار رودخانه خروشان حرکت می کردیم ، آب رود از گل رودبار خیلی بیشتر بود، با السلام گفتن و دعا  خواندن پیرمرد همسفر پی بردم که به امامزاده نزدیک شده ایم ، امامزاده آنسوی رودخانه قرار در زیر یک صخره بسیار بزرگ قرار داشت ، که اگر شکاری بر بالای صخره رم می کرد ممکن بود سیل سنگریزه بر سر زایرین می ریخت. دو تیر سپیدار کنار هم روی رودخانه پل انداخته بودند که با احتیاط همه از آن رد شدیم  بقعه کوچکی بر قبر امامزاده اسماعیل برپا بود که چند پنجره کوچک سیاه شده با دود شمع و مشعل در اطراف آن قرار داشت. همه داخل بقعه جا نمی شدیم ، پیرمرد با صدای بلند زیارت نامه خواند و ما تکرار کردیم. مرد کماندار که همراه ما آمده و آنسوی رودخانه ایستاده بود فریاد زد که عجله کنید هوا ممکن است خراب شود. لکه های بزرگ ابر سفید آسمان را پوشانده بود. با اشاره جانبانو من نیزبه همراه مردان دیگر به داخل بقعه رفتم . بیش از آنکه از زیارت خوشحال باشم از توجه و دلسوزی که مادر رخسارا در حقم می نمود خشنودتر بودم. در برگشت کماندار به جانبانو گزارش داد که 5 سکه نقره به قراول های سرانزا باج داده است و جانبانو غرید که مگر نگفته ای ما کوچ الله وردیخان هستیم؟ و کماندار توضیح می داد که تمکین نمی کرده اند....

قرار شد در لاسم چشمه برای ناهار و نماز اطراق کنیم و سریع کوچ به سمت لاسم چشمه حرکت کرد.

**********

    هوا ناگهان رو به تغییر رفت ، باد تندی می وزید، ابرهای سیاه تقریبا تمام آسمان را پوشانده بود ، در دوردست تابش مکرربرق نیز دیده می شد. کماندار فریاد میزد که تندتر برانید تا قبل از شروع باران به سله بون برسیم ، برق ها نزدیکتر می شد و صدای رعد نیز شنیده می شد. نم نم باران شروع شده بود که کوچ به بالای دره نمرود رسید. منظره باشکوهی بود که من در عمرم چنین ندیده بودم ، نمرود بسیار بزرگتر از گل رودبار بود و اصلا قابل قیاس نبود. صدای رود با رعد آسمان و فریاد اهل کوچ در راندن چهارپایان در هم آمیخته بود. جانبانو دستور داد که پسر ها را به او بدهیم ، سریع پسر بزرگتر را از بالای استر پایین آورده بقل کردم  وبه جانبانو سپردم و نگران بودم که مرد چارپادار پسر کوچکتر خان را به رخسارا نرساند که شانس با من یار بود و پسر کوچک خان را بقل کرده به پای اسب رخسارا رساندم ، رخسارا به جلو خم شد و من برادر کوچکش را به بالا به سمتش بردم ، از صبح روز قبل که دلم گرفتار شده بود این زیباترین صحنه رویارویی من با کسی بود که تمام قلبم را تصرف کرده بود. با تشکری بسیار خوشایند من ، برادرش را در پیش خود روی اسب نشاند. با صدای مرد چارپادار عقب رفته و به سمت چارپادار رفتم  3 بالاپوش پوستی در آورده بود که به من داد ، یکی را به دختر کوچک خان ، و یکی را به جانبانو و آخری که زیباتر و بزرگتر به نظر می رسید را به سمت رخسارا دراز کردم ، باز تشکر دلنشین و این بار خواستنی دلنشین تر:

-          علیمراد ، خودت هم بالاپوش بر سر بیانداز ، باران داره شدید می شه ، سرما اذیتت می کند.

-          نمد چوپانی دارم ، خیلی هم گرمه

-          پس زودتر ، بر سر بیانداز

    باران تند شده بود ، غرش رعد زمین را می لرزاند ، اما من دوست نداشتم از کنار اسب یار دور شوم...

**********

    در اوج باران به کنار روستای سله بن رسیدیم ، کماندار با کدخدا صبت کرد ، چند طویله در اختیار گرفتیم ، جانبانو با فرزندانش و زن مختاباد به خانه کدخدا رفتند بقیه افراد در جلوی طویله ها از باران پناه گرفته بودند. رعد وبرق همچنان ادامه داشت و تگرگ های درشت می بارید. زمین همه جا گِل شده بود و تردد بسیار سخت بود. کمانداران به نزد مرد چارپادار آمدند و حاصل گفتگو این شد که امشب به نجفدر نمی رسند و باید در سله بن بمانند ، خروش سهمگین رود خبر از عبور سیلی می داد که ردشدن از آن غیر ممکن بود. کماندار از کدخدا گوسفندی خرید که بساط شام برپا کند با اهالی دیگر آبادی نیز صحبت شد که زنان و کودکان را در خانه ها جای دهند. آمدن گاوها از دشت به سوی طویله ها ، دردسرهایی را شروع کرد که ناچار تعدادی الاغ در برون اصطبل ماندند. با صاف شدن هوا قسمت های خیس بار را در آفتاب پهن کردیم ، اما چارپادار نگران بود که زیاد پهن نکنیم که هرآن ممکن است هوا مجدد متغیر شود. جانبانو پیغام داده بود که وسایلی برایش بفرستیم ، چارپادار سفارش را از بارها در آورده در کیسه ای ریخت و به دستم داد با ذوق و شوق آدرس خانه کدخدا گرفتم و شتافتم ، در که کوبیدم به جای رخسارا زنی از اهل خانه کدخدا در باز کرد ، عذر آورده و امانت به او ندادم ، لحظه ای بعد زن مختاباد آمد و کیسه از من ستاند  و من فسرده و مایوس به سمت اصطبل و نزد مرد چارپادار برگشتم. آتش در جلوی اصطبل برپاکردیم و دور آن حلقه ودر این گل و لای و گرفتاری همه شکر گوی خداوند از این نعمت باران.

**********

    مردی که از خانه کدخدا دیگ شام برای ما آورده بود ،سراغ علیمراد را گرفت  که خود را نشان دادم بالاپوش پوستی به من داد ،همان بالاپوش دختر کوچک خان بود ، غرق اندیشه بودم که این را جانبانو فرستاده و یا رخسارا ...؟ از سر دلسوزی و سفارش مادر فرستاده شده یا پای دل در میان است...؟

     وقت خواب که شد باز بیخوابی و تکرار صدای دلنشین رخسارا که می گفت (علیمراد ، خودت هم بالاپوش بر سر بیانداز ، باران داره شدید می شه ، سرما اذیتت می کند.) و لبخندش آنگاه که تشکر می کرد و برادر کوچکش را از من می گرفت. و صدها خیال خوش و پیامد آن هزاران دلشوره و یاس آنگاه که عقل حاکم می گشت که من کجا و دختر خان کجا؟ ... و پناه می بردم که خدایا نجاتم ده و رسوایی و کتکاری و سرانجام مرگ را از من دور دار... زبان دعا برای رهایی می کرد اما دل شدید وسوسه می کرد و راهی برای وصال می جست. نیمه های شب باز باران و طوفان شروع شد غرش سنگین رعد همه مردها را از خواب بیدار کرد ، در آستانه درب اصطبل آتش برپا کرده و در زیر نور شعله های آتش قطرات درشت و تند باران را تماشا می کردیم ، چارپادار نگران طغیان سیل در رودخانه و ادامه بارندگی فردا و کندی حرکت کوچ بود و من بیشرمانه در ته دل خوشنود که سفر کند شود.

**********

    صبح روز سوم بعد از روشن شدن هوا کوچ حرکت کرد ، هوا بسیار معطر و دل انگیز بود و بر تمام درختان مسیر پرنده های کوچک آواز می خواندند ، سخت ترین کار رد شدن از رودخانه بود ، همه باید سواره از آب گل و آلود و خروشان رد می شدیم. حتی کماندار پیاده نیز بر استر سوار شد. من زودتر عبور کردم و آنسوی رودخانه ایستادم و حالا بی پروا نقش یک مراقب را داشتم که اسب های خان و بیشتر سوارهایشان و مهمتر رخسارا در عبور از آب دچار مشکل نگردد. افسار اسب رخسارا را گرفتم و او را به خشکی آوردم ، البته بی دخالت من نیز چنین کاری آسان انجام می شد . بین چارپادار و کماندار در انتخاب راه  ارزمان یا نجفدر بحث شد و عاقبت قرار بر راه ارزمان گردید و باز باید بعد از مسافتی به آب می زدیم.

**********

    لکه های ابر مجدد آسمان را می پوشاند و گرمی دم کرده هوا خبر از وقوع طوفان دیگر را می داد ، هر دو کماندار و چارپادار همه را به تند راندن تشویق می کردند ، بعد از گندمزارهای زیبای دره ارزمان(10) سربالایی برای صعود به سمت خیل شروع شد ، بار چارپایان متناسب با سربالایی تنظیم و محکم شد و به جز دو مسافر پیرو چند کودک خردسال و خانواده خان مابقی همه پیاده حرکت می کردند ، پیرمرد اذان داد اما کماندار فریاد کشید برای نماز و چاشت نمی ایستیم باید قبل از باران به خیل برسیم. اما ابرهای سیاه آمدند و باران شروع شد ، باز تکرار لحظه خوش سپردن برادر کوچک رخسارا به آغوش او مانند دیروز تکرار شد ، شدت باران از دیروز کمتر بود ، اما راه در بعضی جا به حدی گل شد که عبور چارپا و پیاده سخت گردیده بود. از تمام دره های کوچک سیلاب روان بود الاغ یکی از همسفرها در گل خوابید و گرفتاری بلندکردن و دوباره بار محکم کردن حرکت کوچ را لحظه ای متوقف نمود. گرچه باران ایستاد و هوا اندکی صاف شد ، اما خیس شدن بارها و لباس ها و گل و لای جاده حرکت کوچ را سخت کرده بود. به شوق رویارویی دیگر سراغ پسرها رفتم . جانبانو پسرش را به من داد و به روی استر در جعبه کجاوه مانند سوار کردم . به سمت اسب رخسارا حرکت کردم ، دستم را دراز کردم تا برادر کوچکش را تحویل بگیرم ، اما با لبخند  و بسیار دلنشین تر از روز قبل سخن راند.

-          خسته شدی علیمراد ، خیل نزدیکه ، بگذار بغلم باشد راحتم

-          بار استر یکطرفه می شود

-          زحمت شما می شود علیمراد ....

**********

   طرز برخورد دختر خان با من هرگز شباهتی به برخورد خانواده خان با رعیت نداشت ، جانبانو با لبخند و چهره ای خشنود رویش را برگردانده وبه گفتگوی دخترش با پسرک چارپادار می نگریست. امید بزرگی در من پیدا شده بود ، اما وقتی افکار به عقب برگشت باز یاس و دلسردی مستولی شد ، در ازابرک و کویر نیز همه به طور استثنایی با من مهربان بودند و من به خوبی تبعیض آشکار در برخورد پدرم با فرزندانش را به نفع خودم می دیدم و شاید تمامی مهربانی این مادر و دختر در ادامه همان مهربانی ها و فقط از سر دلسوزی و ترحم باشد. اما دلسوزی و ترحم برای چی؟ چرا من ؟ ... باز که عقل را حاکم می کردم با خود می گفتم بهتر که همین باشد و گرنه عشق ما حتی اگر هم  جانبانو طرفداری کند با غضب الله وردیخان مواجه و عقاب سختی در انتظار خواهد بود. اما پایداری حکومت عقل با استیلای حکومت دل دوامی نداشت و نمی دانستم که با این شیدایی چه باید می کردم. غروب سومین روز آشنایی بود که از همهمه کوچ پی بردم به خیل وارد شده ایم. با کنار رفتن مه از فراز کوهها عظمت و شکوه قله دماوند نمایان شد ،75 روز از سال نو گذشته بود اما کوهها پوشیده از برف بود، لحظه ای بعد پارس سگ ها بلند شد و سیاه چادرهای خیل نمایان گردید.

مرتع ییلاق کلک ساهون و کوه دماوند

      صدای غرغر بره ها و گله بلند بود ، چوپان ها به استقبال آمدند. با تشویش می خواستم هیبت الله وردیخان را ببینم. در تصورم مرد با سبیل های بناگوش در رفته و دستار بزرگ نگین دار و پوستین پلنگی بر دوش و کمربند زرکوب بر کمرباید می بود. اما خبری از خان نبود ، کوچ پراکنده شد ، فقط 12 سیاه چادر برپا بود که یکی خیلی بزرگ و متعلق به خان بود. چارپاها را به جلوی چادر خان بردیم و پیاده شدن سوارها مطابق میل من انجام و سپس همه بارها را باز کردیم و از چارپاها پایین آوردیم. جانبانو دستور جابجایی بارها را به مردان کماندار ، چارپادارمی داد، مرد مختاباد اجازه خواست تا شب نشده برود چادرش را برپا کند. یکی از چوپان ها هم برای کمک آمده بود. جانبانو غر می زد که چرا داخل چادر را مرتب نکرده است. از سرو صدا و احوالپرسی ها معلوم شد که خان نزدیک می شود . سرانجام سروکله اش از بالای سیاه چادر پیدا شد. برخلاف انتظار دستاربزرگ نداشت ، ریش جو گندمی نه چندان بلند، قبایی پشمین و شال کمری با 2 خنجر نگین دار بر تن داشت ،صدای دورگه اش نشان می داد که زیادی فریاد کشیده است . همه به سمت اش تغییر جهت داده و با احترام سلام می کردند و با عجله که راه می رفت به همه جواب می داد:

-          علیمراد... علیمراد کو

    چارپادار به من اشاره کرد ، جانبانو از چادر بیرون آمد و سلام کرد من هم سلام کردم ، خان به طرف من آمد دستانش را در دوطرف بازویم گذاشتو بازوانم را فشرد ، با صورتی شاد مرا برانداز کرد:

-          علیمراد .... ماشاءالله چه قد وبالایی ... درست مثل پدرش .... مثل پدرش

    همه در سکوت ایستاده و ما را نگاه می کردند ، من گیج شده بودم ، هیچ شباهتی به پدرم نداشتم که او چند بار تکرار کرد"درست مثل پدرش"!!، خان دستار را از سرم کنار زد و سرم را به پایین کشید و موهایم را بوسید .بعد دستم را فشرد  و با صدای بلند :

-          به کلک ساهون خوش آمدی علیمراد

   آنقدر گیج بودم که نمی دانستم چه باید بگویم که خان چرخی زد و خطاب به جمع:

-          چادرسیاه علیمراد حاضره ؟ پرده کشیدین ؟ پلاس انداختین؟ قربانی ...؟ قربانی کو؟

    دستم را گرفت و به طرف سیاه چادری که در کنار سیاه چادربزرگش برپا بود برد ، با نگاهی به درون سیاه چادر فریادش بلند شد:

-          مگه نگفتم سیاه چادر علیمراد اول حاضربشه ؟ قربانی کو؟

   چوپانی با لکنت زبان و حالتی ترسیده جلو آمده:

-          عفو کنید خان ، نمی دانستم فرش  و پرده علیمراد کدام است ؟ همین الان حاضر می کنیم

   چند مرد دیگر نزدیک شدند یکی بره در بقل نفس زنان آمد و بره را زمین گذاشت ، دوباره فریاد خان بلند شد:

-          بره!!؟ قوچ ... قوچ برای علیمراد قوچ قربانی کنید.

   زن مختاباد در منقلی آتش درست کرده و بر آن اسفند ریخته و دور من وخان می چرخاند ، خان مرتب فریاد می زد و همه پی کارهایشان می دویدند ، جانبانو به درون سیاه چادری که خان آن را به نام من اعلام کرده بود رفته و دستورات لازم در مورد چیدن فرش ها و بستن پرده می داد ، من حیران وسرگردان به این تکاپوی ناآشنا نگاه می کردم. خان به محل ساخت آغل رفته بود و سرو صدایش از آنجا بلند بود. برای یک چارپادار تازه کار چقدر امکانات می دهند؟ امکان ندارد برای همه این جور باشد ؟ شاید رنج سفر و گرفتاری دل احوالم را دگرگون ساخته و همه اینها توهم و خواب است. قوچ را جلوی سیاه چادر ذبح کردند و کلام با احترام مرد چوپان بهت و حیرت مرا افزون کرد:

-          علیمراد خان ، زحمت است از روی خون بگذرید

    مدتی مکث کردم ، اما بی اختیار از روی خون قربانی گذشته ، چشمم به جانبانو افتاد که در جلوی ورودی سیاه چادر با قرآن در پارچه پیچیده ایستاده بود :

- علیمراد ، کلام خدا را ببوس   و داخل شو...

درون سیاه چادر سنگسری تخت و ژیر دیم بند + سرگیرا

    با گرمی آفتاب صبحگاهی از سیاه چادر بیرون آمدم ، سرسبزی مراتع اطراف خیل خیره کننده بود ، قسمت هایی که گوسفندان عبور نکرده بودند با گل های شقایق و دیگر گل ها رنگین و چشم نواز شده بود. سفیدی لکه های بزرگ برف در زیر نورآفتاب می درخشید ، ده چادر دیگر دیشب برپاشده بود و تعداد سیاه چادر به بیش از 20 عدد می رسید ، در حالیکه در ازابرک فقط 6 چادر برپا می شد که همه خرده مالدار بودند. با بوته های گون آغل بزرگی احداث شده بود و چوپان ها در حال تکمیل آن بودند. زنان و دختران بین چشمه ها و سیاه چادرها در رفت و آمد بودند. صدای زنگ و غرغر گوسفندان که به سمت دشت پایین خیل می آمدند لحظه به لحظه بیشتر می شد. صدای ضربات سنگ بر میخ چادر شنیده می شد. با این همه زیبایی خیره کننده  و چشم نواز ، تشویش درونی بیش از حد توانم اذیتم می کرد. دیشب شام مهمان الله وردیخان بودم ، راز این همه احترام را نمی فهمیدم ، تا دیر وقت خوابم نمی برد ، دل مشغولی این 3 روز گرفتاری دل به رخسارا بود ، اما دیشب رازعجیب این شغل چارپاداری نیز اضافه و نگذاشت راحت بخوابم.

**********

    چند جا آتش افروخته شده بود ، و میله های آهنی بر آتش گذاشته بودند ، در ازابرک روز داغ  بره ها فقط یک آتش و 2 میل داغ داشتیم ، اما تعداد آتش ها در کلک ساهون بیش از 10 جا بود و بر هر کدام چند  میل آهنی بر آتش نهاده بودند ، چوپان ها بره ها را از گله جدا می کردند ، سرو صدای بره ها و گوسفندان و هیاهوی چوپان ها در کوه می پیچید، نمی دانستم چه کار باید می کردم ، وظیفه ام چیست ؟  که خان از سیاه چادر بیرون آمد و بلند به همه خدا قوت گفت ، من به سمت ش شتافتم و سلام گفتم ، دست به شانه ام زد و به همراهش به طرف بره ها رفتیم ، خان بلند صدا زد:

-          بره های علیمراد را کی داغ میکنه؟

-          ما جناب خان ... ولی کمک نداریم ،

-          ناز نکنید ، زود زود تا هوا خراب نشده تموم کنید

-          هر چی شما بفرمایید جناب خان ما دو نفریم ماشا لله بره های  علیمرادخان از چهارصد و پنجاه هم فزون ، نمی رسیم جناب خان

-          باشه شروع کن ، نق نزن ، دو نفر کمک براتون می فرستم

ییلاق کلک ساهون

   بوی سوختگی پشم و پوست همه جا پیچیده بود ، صدای وحشتناک بره ها و بزغاله ها در موقع داغ شدن گوش را آزار می داد ، چوپان ها بره ها را گرفته به سمت داغ کننده می آوردند و بعد از داغ شدن یکی با فریاد نام مالک داغ شده را اعلام می کرد و پیرمردهایی که در کناری نشسته بودند یک سنگریزه در داخل کاسه ای سفالی یا مسی یا کلاه نمدی مربوط به هر مالک در آن می انداختند ، بیشترین اسم اعلامی به نام الله وردی و بعد علیمراد بود ، بقیه خرده مالدار ها هم نامشان پراکنده اعلام می شد. خان در وسط گله دور می زد و مرتب فرمان شتاب و تعجیل می داد و من بلاتکلیف ، گیج وگنگ در کناری ایستاده و فقط نظاره می کردم. صدای جانبانو از پشت سر باعث شد رو را به طرفش برگردانم:

-          علیمراد ،چرا کنار ایستادی؟... برو پیش داغ کرها ... سال اوله ... انعام بده برکت مال ت زیاد بشه ... بیا سر داغی ببر (کاسه ای نخود و کشمش و شیرینی چیکو(11) به من داد ، کیسه کوچکی نیز روی آن گذاشت) 10 سکه نقره تو کیسه هست ، به داغ کرها ، بره آورها و سرشمار بره هات  نفری یک سکه بده ( با خنده ) حواست باشه چوپان های خان ازتو انعام  نقاپند.

دلم می خواست بپرسم داستان بره های من چیست ؟ اما نتوانستم ، به زحمت تشکر کردم و به سمت داغ کر هایی که به نام علیمراد بره ها را داغ می کردند رفتم . یکی از داغ کرها با دیدن کاسه در دست من با صدای بلند داد زد :

-          خان جوان به سلامت باد

     و همه فریاد زدند (سلامت باد سلامت باد ) ، برابرسفارش جانبانو که از جلوی چادر خان مرا نظاره می کرد ،به چهار داغ کر ، به سه بره آور و پیرمرد که به نام علیمراد سنگ در کاسه می انداخت هر کدام یک سکه نقره دادم . کاسه نخود و کشمش را جلوی همه تعارف کردم هر کدام مشتی برداشته و دعا به برکت مالم می کردند. یکی از افراد گروه داغ کر بره های  الله وردی خان با صدای بلند گفت :

-          علیمراد انعام نقره داده... الله وردی خان طلا انعام میده

    سرو صدای هماهنگ "الله وردی خان طلا میده "در خیل پیچید که با فریاد متقابل خان به سکوت مبدل شد ، خان تهدید کرد که اگر تا ظهر کار داغ کردن تمام نشه از انعام نقره هم خبری نیست. به بهانه پس دادن کاسه خالی به سمت چادر خان حرکت کردم ، جملاتی را در ذهن ردیف کردم تا از جانبانو راز این اتفاقات عجیب را بپرسم . کاسه را به دستش دادم  و هنوز لب به سخن نگشوده بودم که صدای پارس سگ ها بلند شد ، همه نگاهها به سمت تپه های غرب متوجه شد ، چهار سوار به خیل نزدیک میشدند ، جانبانو زیر لب غر می زد که هنوز خیل برپا نشده باجگیرهای (12) سالار لاریجان سرو کله شون پیدا شد.

**********

    چاشت در سیاه چادر خان با فرستادگان سالار لاریجان که از نوا آمده بودند صرف شد ،مختاباد و زنش غذا را از پشت پرده به تخت پذیرایی می آوردند، صدای رخسارا را از پشت پرده شنیدم و باز همان داغی و سوزسینه که مرا از اشتها انداخت. بحث و چانه زنی بعد از ناهار بین خان و باجگیرها شروع شد ، باجگیرها می گفتند پادشاه امسال اردوی جنگی دارد و از سالار مالیات بیشتر خواسته است و خان می گفت سال پیش نیز ما برای قشون جداگانه باج دادیم ، آخر بحث به اینجا رسید که خان گفت:

-          علیمراد 21 بره و 10 من پشم و یک قوچ ، من 55 بره و 3 قوچ  و 15 من پشم و یک پوست کره و خرده مالدارها جمعا 20 بره

-          نه الله وردی خان ، این خیلی کمه ، از سهمی که برای پادشاه می فرستیم هم کمتره ، چرا علیمراد خان کره نمی دهد.

-          علیمراد ( به من نگاه کرد) شیر نمی دوشد ، گوسفندانش بره پی هستند

-          پس بره بیشتر بدهد ،435 تا 22 بره می شود ، خورشتی نمی دهد بره بیشتر بدهد 35 بره علیمراد ، 70 بره شما و دو پوست کره و 35 بره هم رعیت بدهند

...

   مذاکره به نتیجه نرسید و قرار شد خان به همراه آنان به نوا  برود ، تا از شخص سالار لاریجان که در نوا مستقر بود تخفیف بگیرد. چارپادار 2 اسب آماده کرد و زین بست ، جانبانو پوستین برای خان آورد :

-          هوا شاید خراب شود ، پوستین ببرید... علیمراد هم بیاید شاید بیشتر از سالار تخفیف بگیرد

-          علیمراد!... نه ، یک مرد باید در خیل باشد ، تازه  سالار با دیدن علیمراد از حسادت به جوانی و مالداری اش دق می کند کم که نمی کند بیشتر هم می کند ، شاید شب دیر بیایم یا فردا بیایم ، عصر شیردوشی هم دارید.

**********

     خان با یک مرد کماندار و سواران سالارلاریجان به تاخت رفتند. جانبانو به مرد و زن مختاباد دستورداد که چادر علیمراد را مرتب کنند. به همراه آنها به سیاه چادر منسوب به خودم رفتم ، زن مختاباد با مهربانی رو به من گفت:

-          علیمراد خان ، چرا همه گوسفندانت را بره پی میکنی ، تعدادی شیر بدوشید ، من زیاد وقت دارم ، مزد هم خیلی نمی گیرم ، هم کره ، هم ماست چکیده ، سرماست و آرشه برایت درست می کنم ، وقت شد چیکو هم برایت درست می کنم ، خورشتی ها برکت مال می شه

از فشاری که بر سرو صورتم از این گیجی می آمد نزدیک بود که بترکم ، با تحکم پرسیدم:

-          خاله بانو  ، حالی جان به من می گویید که اینجا چه خبره؟

-          چی شده خان جوان ؟

-          من خوابم یا بیدارم ، من آمدم چارپادار الله وردیخان شوم ، اما امروز 400 بره به نام من داغ شد ، باجگیرها از من باج خواستند از پارسال بیشتر خواستند ، برام سیاه چادر برپاشده .... به من بگویید این ماجرا چیست؟

   مرد و زن مختاباد نگاهی به هم انداختند و مرا با متفکرانه برانداز کردند. نگاه آنها دلشوره ام را بیشتر می کرد پرسیدم:

-          چیزی می دانید که من نباید بدانم ؟ اصلا من بیدارم ؟

-          برات می گویم ، همه چیز برایت می گویم ( زن مختاباد با صدای گرفته ای ادامه داد) علیمراد کماندار بود ، تیرش از 50 گز به بالا نیز شکار را زمین گیر می کرد ، الله وردی خیلی دوستش داشت ، بین آنها رابطه ارباب رعیتی نبود ، علیمراد یک سال زودتر زن گرفته بود و الله وردی هم تازه داماد بود ، یک روز تابستان به کوه حوض شاه برای شکار رفتند ، الله وردی خان می خواهد با فلاخن سنگ به آنسوی گله شکار پرت کند تا آنها به طرفشان رم کنند و به تیررس علیمراد برسند اما موقع پرتاب فلاخن بند فلاخن به بند دگر می پیچید و سنگ به جای سمت شکار به شقیقه علیمراد می خورد و علیمراد در دم جان می دهد این شرح الله وردی خان بود که بعدها می نالید و میگفت، شب دیر شد و خبری نشد ، چوپان ها با مشعل به کوه رفتند و خبری نشد ، همه فکر کردیم به خانه آشنایی در لاسم  یا نوا رفته اند ، اما صبح خبر به خیل رسید و جنازه علیمراد را آوردند ، صدای شیون از خیل برخاست ، الله وردی و اهل خیل جنازه را به امامزادگان دوازده تن ارزمان بردند و دفن کردند. زن علیمراد حامله پا به ماه بود و نگذاشتیم جنازه شوهر ببیند ، آنقدر بیقراری و خود زنی  کرد که بیگاه درد زا آغاز شد و تو بدنیا آمدی ، بر الله وردیخان تازه داماد بسیار سخت می گذشت و صبح و شام ناله می کرد و تورا به خانه اش می بردند و نوازشت می کرد. با اصرار جانبانو مادرت با چوپان صفدر حسن ازدواج کرد ، الله وردی خان 40 میش به نام صفدر حسن کرد که خرج بزرگ کردن تو باشد و در ازابرک برایش خیل جا گرفت و 40 بره آنها را به کلک ساهون آورد و به نام تو داغ کردند نرینه ها را برایت فروخت و خرج مادینه ها کرد. هر سال چله تابستان سیاه چادر علیمراد را 15 روز بر پا میکرد تا هوا ببیند و بید خور نشود و باز نمک می زد وبه انبار نجفدر می برد ، رزق ات زیاد بود ودر این سال ها گوسفندانت سال به سال بیشتر شدند. تا امروز که عدد بره هایت از 400 گذشت و تعداد میش و قوچ و قصَرهایت (13) از 600 راس فزون گشته است.

    هوا تیره گشته بود و غرش رعد صحبت عجیب زن و مرد مختاباد را قطع می کرد ، آنها از غم و اندوه خان در این سال ها می گفتند ، از مکتب رفتن من ، از چوپانی من که نه کمکی برای صفدر حسن ، بل آبدیده شدنم برای زندگی ، از قدغن نمودن اینکه احدی از ازابرک  و یا هم بازی های سنگسری یتیم بودن مرا ندانند ، مخفی ماندن راز مرگ پدرم تا از آب و گل کودکی به در آیم و چند راز دیگر از مراقبت دورادور جانبانو و خان از من و مادرم و کمک های خان به صفدر حسن و اهل ازابرک  و چندین ناگفته دیگر را می گفتند. باران شروع شده بود ، مرد مختاباد ادامه داد :

-          سال پیش روز فروش بره های نر ، خان وقتی سکه های طلای تو را از مردان  چوپدار تحویل می گرفت ، برای اولین بار لقب خان بر اسمت نهاد و گفت علیمراد برای خودش خان شده است.  سال دیگر بیایید و گله اش را تحویل بگیرد. هیچ کس غیر از خان و زنش ، من و زنم  و فقط دو مرد چوپان کسی تو را نمی شناخت و خبر نداشت که تو در ازابرک هستی ؟ حتی مرد چارپادار وقتی دیروز شنید از تعجب حیران مانده بود.

    شدت باران باعث نشت آب از درزهای سیاه چادر به درون شد . زن و مرد مختاباد فرش ها را جمع کردند و بر هم در جایی خشک انباشت کردند ، زن مختاباد گفت:

-          سیاه چادرت خیلی پارگی دارد ، سال دیگر از مومن آباد چند شَقه (14) نو دوازده گز بگیر ، باید چادرت را بزرگ کنی.... (در زیر باران با جوالدوز مشغول دوختن پارگی ها شد مرد مختاباد هم دریچه های اطراف تیرک ها را تنگ تر می کرد تا باران کمتر به داخل بزند ) علیمراد خان اگر شیر بدوشی ، ثواب دارد ، برکت مالت بیشتر می شود ،گوسفندهای حیدر قلی و علی حسن  خیلی کمه ، زن هاشون  سه به یک  برایت شیر می دوشند و در مختابادی هم کمک می کنند ، چهار به یک هم حاضرند ، حتی پنج به یک بگویی با جان و دل برایت شیر می دوشند ، اما بچه دارن سه به یک بدی  ثواب داره ...

    پیرزن همچنان نصیحتم می کرد که به رعیت خیل خیر برسانم ... ولی گوش هایم چیزی نمی شنید ، به حرف هایش هیچ فکر نمی کردم ، هیچ سوالی برای پرسیدن نداشتم ، اگر هم داشتم ، جوابش را دوست نداشتم ، درون سیاه چادر نفسم می گرفت ، عزم بیرون کردم ، زن مختاباد هشدار داد که باران بند نیامده و پوستین بردارم ،بی توجه به نصیحتش بیرون رفتم در خروج ازسیاه چادر سرم به چنگه لبه ورودی گیر کرد و دستار از سرم افتاد ،دستار را باز کرده دور گردن انداختم ، نم نم باران می بارید ، از دوردست ها هنوز صدای رعد می آمد ، مه قله ها و دامنه ها را پوشانده بود ، خیل آرام و در سکوت بود ، موهای آزاد شده از زیر دستار که در باران خیس شده بود بر روی صورتم ریخته بود. از اکثر سیاه چادر دود متصاعد و با مه بالادست  مخلوط می گردید . از کنار چادر خان  رخسارا با سرگیرایی نو که بی نور آفتاب می درخشید ، کوزه بر سر و کوزه ای دیگر در دست به سمت چشمه می رفت ، راه رفتن اش را با این هیبت از پشت سر ندیده بودم ، از سیاه چادرهای دیگر نیز زنان و دختران  با کوزه یا ابریق یا بسته رخت به سمت چشمه می رفتند ، زن مختاباد پوستین را برایم آورد ، اصرار می کرد که بر سر بیاندازم و من بی تفاوت به دور دست ها خیره بودم .

**********

      بارش باران کم شده بود ، مه از دامنه ها به سمت قله پس روی می کرد ، تابش آفتاب بر لکه های برف  زیبا می درخشید ، شقایق ها و دیگر گل های باران خورده چشم را نوازش می کردند. رخسارا از چشمه بر می گشت ،از روبرو می آمد ، سرگیرا از جلو باز بود ، ساخته مکنه گلدار و چنگوم(15) نقره و دامن کژین(16) اش نمایان بود با اینکه دور بود نگاهش با من برخورد کرد ، سریع سرگیرا با یک دست جمع کرد و حتی پایین صورتش را پوشاند ، نگاهش را به زمین دزدید ، نزدیک بود تعادلش به هم بخورد و کوزه از سرش بیافتد ، این زیبا روی خرامان دختر قاتل پدرم بود.

**********

    با صدای جانبانو رویم را برگرداندم ، پشت سرم ایستاده بود :

-          علیمراد ، الله وردی خیلی حرف با تو داره ،... می خواهد از تو حلالیت بگیره ( بی آنکه حرفی بزنم در سکوت نگاهش می کردم او هم گرفته و محزون در من می نگریست  ... ناگهان با لحنی دیگر) علیمراد ... چرا پوستین به سر نیانداختی؟ دستارت کو؟ ... تمام موهایت خیس شده ، مادرت سفارش ات را کرده بود ، تو هنوز امانت هستی.

 

پی نوشت ها:

1-       دعای قلعه حصار : دعایی که سالها پیش زنان سنگسری می خواندند { الله نامت هزار هزار – الحم و قل هوالله دو هزار – سوره یاسین سه هزار – آیت و کرسی چهار هزار – دور پسرم قلعه و حصار – کلید به دست احمد مختار – الله تو باشی نگهدار}

2-       بدل : جانشین ، ایام مرخصی چوپان فردی بدل می آید و آن ایام را نیز بدل گویند.

3-       خیل : ییلاق و اردوگاه تابستانی عشایر سنگسری تصویری از ییلاقات سنگسری - سایت سنگسر نیوز

4-       ازابرک : ییلاق تابستانی عشایر سنگسری در نزدیکی مهدیشهر

5-       خیل کلک ساهون : ییلاق کلک ساهون از بزرگترین ییلاقات عشایر سنگسری در ارتفاعات البرز مرکزی بین شهر ارجمند و روستاهای نجفدر و نوا ( نمونه ای مراتع ییلاق کلک ساهوندر عکس دیده می شود)

6-       سرگیرا: چادر شطرنجی با رنگ تند قرمز و مشکی و ترکیبی از ادغام این دورنگ که اوایل دهه 60 پوشش زنان سنگسری در مهدیشهر بود که بتدریج به چادر مشکی مبدل و در حال حاضر استفاده از آن منحصر به مراسم است. (در تصویر داخل سیاه چادریک نمونه آن بر تیرک اصلی سیاه چادر آویزان است)

7-       ساخته مکنه : مقنعه گلدوزی شده که علاوه بر پوشش سرو گردن دنباله آن تا پشت زانوها می رسید .در حال حاضر منحصر به مراسم و بسیار گران قیمت می باشد.

8-       کوچ : علاوه بر معنی متداول کوچ در فارسی ، در محاوره سنگسری به کاروان در حال عزیمت به ییلاق یا برگشت به سنگسر نیز کوچ می گویند.

9-       پلاس : فرشی دست باف از جنس مو و پشم

10-    ارزمان : نام قدیم شهر ارجمند در شهرستان فیروزکوه استان تهران

11-    چیکو: فرآورده لبنی و شیرین که قبل از پیدایش شکلات و شیرینی وارداتی بهترین نقل مجلس و پذیرایی سنگسری ها بود.

12-    باجگیر: مالیات بگیر، - باج : مالیات مرتع که در گذشته به حکام محلی پرداخت می شد و در سال های اخیر به اجاره مرتع تعبیر می شد که توسط بازماندگان حکام قاجاریه مطالبه می شد، که با عنایت به قانون ملی شدن مراتع در حال حاضر مطالبه آن غیر قانونی است.

13-    قصر : گوسفند یکساله و یا هر گوسفند دیگر که درآن سال بره نزاییده باشد.

14-    شقه : نوار عرضی سیاه چادر از جنس مو به عرض حدود یک متر و به طول 9 الی 12 متر که در روستای مومن آباد سمنان تا چند سال پیش بافته می شد.

15-    چنگوم : زینتی گران قیمت که از دوطرف مقنعه به زیر گردن آویزان میشد.استفاده از آندر حال حاضر خیلی محدود ومنحصر به مراسم است.

16-    کژین یا کژین شوی : دامن قرمز رنگ و گران قیمت مخصوص دختران و زنان سنگسری

گنج سکون خان (داستان)برگرفته از وبلاگ پسر چوپان

$
0
0

سال نخست کار پزشکی من بود، عجیب علاقه داشتم که در طبابت مردمدار بوده و پای درد دل بیماران بنشینم و باصطلاح سنگ صبور آنها بشوم ،اما در ساعات شلوغ درمانگاه این ویزیت طولانی دردسر ساز می شد و اعتراضات بیماران عجول داروطلب را به همراه داشت. در یکی از این ایام فردی با لیستی ازداروهایی که معمولا در درمان یک اختلال روانی موسوم به شیزوفرنی تجویزمی گردد ، مراجعه و خیلی محترمانه درخواست تجویز لیست را در دفترچه بیمه اش نمود. من تازه کار مغرور و از طرفی مقید به اصول اول مصاحبه بعد معاینه بعد تست بعد تشخیص بعد درمان ، از این نوع دیکته یا رونویسی نسخه ناخشنود و این کار را در آن مقطع حمل بر توهین به مقام علمی خود تلقی می کردم. لذا در رعایت اصول حرفه ای با حفظ خونسردی از بیمار خواستم که بنشیند تا نوع بیماری اش را تشخیص دهم و بعد بهترین دارو را که خودم صلاح می دانم نسخه کنم ، علیرغم حدود 20 دقیقه مصاحبه با اندکی معاینه در تجربه آن روز سخت شکست خوردم و در حالیکه سر وصدای سالن انتظار بلند شده بود ، لیست پیشنهادی را بدون دستور مصرف در دفترچه بیمه نسخه و به دست بیمار سپردم . بیمار باهوش که متوجه ناراحتی من شده بود در موقع خروج گفت :

-          آقای دکتر ، حق با شماست من هیچ علاقه ای به خوردن این مواد سمی و شیمیایی ندارم ، ولی متاسفانه یک دستور است که باید اینها را هر روز بخورم و من محکوم هستم که اطاعت کنم .

-          دستور کی ؟!!

-          ماجرای من طولانی است ، صلاح نیست وقت بیماران را بگیرم ، اما دفترچه خاطراتم را به شما میدهم تا بخوانید

 

در را باز کرد و از اتاق معاینه خارج شد و رفت. همان شب بعد از تعطیلی درمانگاه ، هنگام خروج او را جلوی در دیدم ، دفترچه قطع بزرگ و قطور دستش بود ، به طرفم دراز کرد  و خیلی آمرانه گفت:

-          یک هفته مهلت داری که بخوانی ، افشای راز نابودی به همراه دارد ، پایان مهلت همین جا سالم ازشما پس می گیرم.

دفترچه را به من داد و بی آنکه فرصت تشکر به من بدهد سریع دور شد و رفت.

دفترچه خاطرات که نبود بلکه داستان بخشی از زندگی اش بود که خیلی دقیق و با جزئیات نوشته بود ، سعی می کنم تا حد ممکن خلاصه آنچه که از آن ماجرای طولانی به یادم مانده در اینجا از زبان نویسنده اش بنویسم ، اگر شخص دیگری نیزآن دفتر را خوانده و در خلاصه ذیل با آن دفتر مغایرت و اختلافی می بیند بداند که این تفاوت ناشی از ضعف حافظه و گذشت زمان طولانی از مطالعه مندرجات آن دفتر می باشد و گرنه قصد خاصی در این تغییرات احتمالی  نداشتم.

 

 

من کوچکترین فرزند خانواده بودم ، خواهرانم به خانه شوهر رفته و برادرانم یکی در ایتالیا رحل اقامت افکنده و دیگری به فیلیپین برای تحصیل رفته بود ومن تنها با پدر ومادرم زندگی میکردم. وضع ما نسبتا خوب بود در آمد مزرعه و مرتع بزرگی در نزدیکی فیروزکوه که موروثی پدرم بود زندگی مرفهی را برایمان فراهم کرده بود.چند سال قبل از انقلاب با توصیه و سفارش هژبر یزدانی ، پدرم با رهن مزرعه و مرتع موروثی و خانه مان در تهران وام کلانی از بانکی گرفت و ناگهان رفاه ما دو چندان شد ، دلارهای هنگفتی برای برادرانم ارسال شد و زندگی مجللی در خارج برایشان مهیا گردید. داماد ها نیز از این وفور ناگهانی پول بی بهره نماندند.اولین تاخیر در پرداخت سررسید ها بدون هیچ نگرانی با توصیه هژبر مهربان حل شد . تا اینکه سرانجام رسما ورشکستگی پدر اعلام شد و بانک دست بر مزرعه ، مرتع و خانه مان گذاشت . عمو هژبر مهربان به داد ما رسید و با خرید اموال به قیمت عادلانه پدرم را از زندانی شدن نجات داد. و آنقدر مهربان بود که خانه باغ بزرگ خود را در شهمیرزاد بدون آنکه از ما اجاره ای بگیرد به ما سپرد. مادرم نفرینش میکرد که او باعث بدبختی ما شده و این توصیه به بانک و وام همه بهانه ای بوده که مرتع بزرگ ما را از چنگ مان در بیاورد. اما پدر دعایش میکرد که او سرمایه داری مهربان بوده و در بحران ورشکستگی به داد ما رسیده و خانه اش را به رایگان به ما سپرده است. زندگی بر ما سخت شد ، پدر که عمری خوش نشین بود ، توان انجام هیچ کار درآمد زایی را نداشت ، لذا چشم او به دنبال انعام گاه و بیگاه هژبر یزدانی بود. لذا خانه مختص ما نبود و به خصوص تابستان ها میهمان های ویژه و سفارشی عمو هژبر در باغ لنگر می انداختند. روسای بانک های مختلف ، مسئولین جنگلبانی ، مسئولین ثبت اسناد و املاک ،  شهرداران و مقامات ساواک  میهمان های سفارشی بودند که همه نوع بساطی برای عیش آنها در باغ فراهم می شد و مادرم بسیار دلشوره داشت که من گرفتار منقل نشده و یا به شیشه های زهرماری نزدیک نشوم. در بین میهمان ها سرهنگ زالتاشیان رئیس ساواک سمنان بیشتر از همه در باغ جا خوش کرده بود و گاه طفیلی هایی هم با خودش می آورد.

تمام این مقدمه به اینجا میرسد که این سرهنگ زالتاشیان دختری داشت آتوسا نام که تقریبا هم سن وسال من بود و بسیار اهل شوخی و لودگی و بی پروا که هیچ حجب و شرمی در کارش نبود و تا می توانست سربه سرم میگذاشت ، اما من که از تغییر ناگهانی زندگی شدید افسرده بودم و به شدت درس میخواندم تا مهندس کشاورزی شوم و موقعیت گذشته خانوادگی را بازگردانم ، حال و حوصله اش را نداشتم و خود را از معرض رفتار شیطنت آمیزش دور نگاه میداشتم. البته ادعا نمی کنم یوسف پیامبر بودم بلکه جدا می ترسیدم ، شاید یکی از دلایل هم مراقبت چهار چشمی مادر از من بود.

شهریور 1357 در اوج انقلاب هژبر یزدانی دستگیر شد ، دیگر حتی یک میهمان هم نداشتیم ،پدر مجبور شد به دامغان دنبال کار برود . نمی دانم تاثیر حرف های مادرم از نفرتش از یزدانی و مهمانهایش بود یا به خاطر اینکه از بقیه همسن و سال ها کم نیارم ، که به انقلابیون پیوستم و کارم شد جلسه و مسجد و تظاهرات و پخش اعلامیه و اینجور کارها که همه مشغول بودند. ظاهرا با انعامی از سوی سرهنگ زالتاشیان به پدر قرار شد در روزهای پرخطر انقلاب زن ودخترش محرمانه در باغ  اقامت کنند . میخواستم ماجرا را به دوستان انقلابی لو بدهم ، اما خود ما و باغ در معرض خطر قرار می گرفتیم و از طرفی بنابه توصیه مادر اینها هرچه باشند اینک به ما پناه آورده اند. مدرسه در اعتصاب و تعطیل بود ، آتوسا دیگر شر و شور تابستان را نداشت ، مدتی که گذشت این بار من بودم که خود را در برابرش باخته بودم ، دل باختگی به حدی شد که اقامت در منزل بر بیرون رفتن را ترجیح می دادم.

خلاصه که سخت عاشق شدم و حسرت که در این دو سه سال چرا به این فرشته زیبا و پاک (البته در تصور عاشقانه ام از درون پاک و در ظاهر جلف) کم محلی کرده ام. هر چه آتش عشق بیشتر می شد شرمم در گفتگو با آن دلبر ماهرو هم افزونی می یافت. از اشتها افتاده بودم و بیخوابی بر من عارض شده بود. وقتی از عصبانیتش در گفتگوی تلفنی فهمیدم که دوست پسرش به او خیانت کرده و البته همراه خانواده اش به ترکیه رفته و از دسترسش خارج شده هم خوشحال بودم و هم از تصور یک رقیب تا حد انفجار خشمگین می شدم. چند روز بعداز فرار شاه به خارج  از گفتگوها فهمیدم که قرار است زن و دختر سرهنگ زالتاشیان به ترکیه فرستاده شوند. به معنای واقعی تب کردم البته لرز هم داشتم. بالاخره دل به دریا زدم و نامه بلند بالایی برایش نوشتم و آنرا با نقاشی ابر گل و پروانه و قلب آراستم  وبه هر زحمتی بود به او رساندم. لامروت حتی صفحه اول نامه ام را کامل نخواند  در حالیکه آنرا تا می زد و موشک کاغذی با آن درست میکرد به سمتم آمد :

-          بارک اله ... گل پسر ... پس عاشقم شدی...

مثل چوب خشک ایستاده بودم که او با عشوه وادا یک باردور من چرخید .

-          دست خودم نیست کار دل ...

-          اوه ... دل هم داری

با نوک تیز موشک کاغذی روی صورتم بازی میکرد با اینکه صورتم را آزار میداد اما لذت می بردم  با تمام قدرت با لبخند به صورتش خیره شدم.

-          قول میدم خوشبختت کنم ...

قهقهه خنده اش بلند شد.

-          کثافت فرصت طلب بی سروپا ، فکر کردی چند تا جوجه کمونیست خارجی با عوام بیسواد تو کشور سروصدا  راه انداختند و اعلیحضرت به مسافرت تشریف بردند ، حال و روز دختر جناب سرهنگ زالتاشیان اینقدر خرابه که هر بچه ننه دهاتی عاشقش بشه.

-          من ... من .... از صمیم قلب شما را دوست دارم  ، شما را می پرستم.

-          خفه ... خفه ... آخه بیشعور اون موقع که میخواستم مزه حال کردن با یک پسر خدمتکار دهاتی را بچِشم ، چرا اخم می کردی و در میرفتی و حال ندادی؟ عاشق سینه چاک!... هان چه مرگت بود.

ناگهان سرو کله مادرش پیدا شد:

-          چیه دختر ... چرا سروصدا راه انداختی ؟

-          مامی ... این بچه باغبون گدا دل باخته ام شده ... میمیره برام

-          اِه... طفلی  ... اونم خاطر خوات شده ... گناه داره مادر ... سر به سرش نذار از بسکه دخترم خوشگله شاهزاده و گدا زاده قربونش میرند.

دلم میخواست زمین دهن باز میکرد و در آن فرو می رفتم و کنایه و تمسخرهای خرد کننده این مادر ودختر را نمی شنیدم. قاه قاه خندیدن و مرا دست انداختن ادامه داشت ، تا اینکه مادرش رفت ، مانند بره دست و پابسته در مقابل آن  دختر گستاخ ایستاده بودم  و او با انواع حرکات و کلمات رکیک که از بیان آن شرم دارم دست از من بر نمی داشت. دست آخر که ظاهرا خسته شده بود ، در حالیکه نیشگون دردناکی از گونه ام میگرفت :

-          خوب گوشاتو واکن ، بچه گدا ، خاطرخواه من باید بچه پولدار باشه ... هر وقت جیبت پرپول شد ، آخرین مدل ماشین زیر پات بود ، خونه و ویلای در شان من داشتی ،هدیه میلیونی تونستی برام بخری ،تونستی تو جزایر هاوایی و قناری و سواحل اسپانیا برام هتل رزرو کنی ... اونوقت منم عاشق سینه چاکت میشم.

با ضربه ای زشت و حرکتی شرم آور که مجبور شدم بر زمین بنشینم از مقابلم گذشت و رفت و دیگر هرگز اورا ندیدم. اما من همچنان بی اختیار دوستش داشتم و تا مدت ها آرزو داشتم که باز اورا ببینم.

اراده کرده بودم که ثروتمند شوم. هرگاه که وسوسه دل غالب بود برای خاطر معشوق و آخرین سفارش اش و هر گاه که عقل و منطق غالب می شد برای انتقام از رفتار هرزه و تحقیرش . در هردو حال باید پولدار می شدم.  دو سال تا دیپلم  چهار سال تا مهندس کشاورزی شدن و چندسال تا شرکت کشت و صنعت راه انداختن ، راهی طولانی بود. باید راه نزدیکتری می جستم. تجارت ، اختراع ، اکتشاف ، معدن طلا وحتی سرقت به همه فکر کردم  ، اما تنها راه مطمئن و سریع، یافتن گنج بود.

خلاصه درس و دبیرستان را رها و بیل وکلنگ به دست روانه خرابه های باستانی و قبرستان بت پرستان شدم.در قبر بت پرستان مربوط به قبل از آریایی ها ، علاوه بر بعضی وسایل و سکه های باستانی چهار نوع بت وجود داشت ،بت چوبی برای فقرا ، بت سفالی برای طبقه متوسط ، بت برنز برای طبقه متمول و بت طلا برای حاکمان و اشراف که هیچ قبری بی بت نبود مگر آنکه قبلا نبش شده باشد. بت های چوبی پوسیده و بی ارزش بودند. سفالی ها برای موزه ها در خارج خریدار داشت. اما آنچه زندگی را متحول میکرد بت طلا در قبر اشراف بود که متاسفانه یک سال تلاشم در این جستجو بی نتیجه ماند. بقیه ها بت ها و لوازم هم به دلال ها و قاچاقچی ها بسیار ارزان فروخته شد. تا سر قیمت پافشاری میکردم و یا از فروش منصرف می شدم تهدید به لو رفتن نزد کمیته می شدم. پاییز 58 کمیته ای ها به خانه باغ هجوم آورده و سه روز به ما مهلت دادند که باغ را ترک کنیم . پدرم فوری نزد شیخ عالمی حاکم شرع  سمنان رفت و ماجرای توصیه هژبریزدانی به بانک برای وام و برشکستگی و از دست رفتن مال و منال را شرح داد ، نمی دانم چه شد که دل شیخ عالمی به رحم آمد و حکم داد که با اجاره ای اندک تا یک سال دیگر در خانه باغ بمانیم. اما کمیته ای ها از این حکم خوششان نیامد و از آن به بعد نگرانی ام بیشتر که مرا در واکاوی زمین برای گنج نگیرند. قبرستانی در اطراف سنگسر که دیگر به آن مهدیشهر می گفتند باقی نماند که من واکاوی نکرده باشم. امامزاده ها ، قلعه ها و آسیاب قدیمی نیز از زخم کلنگ من محفوظ نماندند. پول خوبی بدست آورده بودم، اما با ثروتمند شدن در حد مورد نظر دختر سرهنگ زالتاشیان خیلی فاصله داشتم. تابستان سال 59 وسوسه گنج زرریس ذوالفقارخان مرا به کوههای کافر قلعه و سر دربند کشاند.

ماجرای زر ریس ذوالفقارخان سنگسری حاکم منطقه سمنان در زمان فتحعلیشاه قاجار، چنین بوده که وی در فتح هرات غنایم جنگی زیادی منجمله جواهرات اهدایی فرماندار انگلیسی هندوستان به شورشیان هرات را به چنگ می آورد و درشبی که جاسوسانش از دربار خبر عزلش از حکومت سمنان و سنگسر را به او میدهند آن را با کمک دو پیشکار محرم اسرار در غاری در اطراف سنگسر که از قبل شناسایی و آماده کرده منتقل و در هنگامیکه دو پیشکار درون غار در حال جاسازی جواهرات بودند سنگ چین بالای غار که درپشت آن انبوهی از سنگریزه ها (به زبان سنگسری ریس) انباشته شده بود ، را خراب میکند که بلافاصله حجم کلانی قلوه سنگ در جلوی دهانه غار ریزش و دهانه کاملا مسدود و در زیر قلوه سنگ ها مخفی میگردد. احتمالا دو پیشکار زنده به گور شده از دود آتش درون غار خفه می شوند. از مادر فتحعیلشاه نقل است که دربرگشت از سفردر نزدیکی نجف اشرف ذوالفقارخان در آخرین لحظه های عمر مرتب این جمله را تکرار میکرده است { حیف از آن زر که در ریس بماند}.

تمام تابستان 59 کوههای کافرقلعه سنگسر و دره سردربند را جستجو کردم ، دهها تن قلوه سنگ را جابجا کردم  اما دریغ از حفره یا غاری که نشانی از گنج زر ریس ذوالفقارخان در آن پیدا شود. فردای روزی که خرمشهر سقوط کرده و شایعه تعرض به نوامیس هموطنان در خوزستان مردم را به شدت عصبانی کرده بود و جوان های باصطلاح غیرتی به سوی جبهه حرکت کردند  من بار دیگر به کوههای لهرد در شمال غرب سنگسر رفتم . در این مدت هرچه حفره و غار بزرگ در این کوه دیده بودم همه در امتداد یک لایه قطور سنگی قرار داشتند ، بنابر اگر ریس ( انبوه قلوه سنگ) در امتداد همین لایه باشد غار زرریس هم باید آنجا باشد. با این فرضیه جستجو را شروع کردم ، ناگهان در یک دره فرعی سنگ بری هایی توجه مرا جلب کرد. آثار فرسایش نشان میداد  که این کنده کاری ها باید مربوط به هزاران سال پیش باشد. کشف بزرگی بود در پایین کنده کاری ها چند سنگ بزرگ مشخص بود که بوسیله افرادی روی هم چیده شده است. سریع اقدام به جابجا کردن سنگ های چیده شده کردم ، خزه و رطوبت کنار سنگ نشان میداد که حتم زیر این سنگ  حفره پر رطوبتی باید باشدکه معمولا مجاری مرطوب به غارهای بزرگ و آبدار مربوط می باشند. سنگ رویی خیلی سنگین بود با دسته بیل و کلنگ اهرم درست کرده و سانت سانت سنگ را جابجا کردم . حدسم کاملا درست بود حفره بزرگی پشت سنگ واقع بود. چراغ قوه را به داخل غار تاباندم انتهایش نامعلوم بود ، به هر زحمتی داخل شدم و پیش رفتم . کف و دیواره غار کنده کاری شده بود . چند اسکلت در گوشه ای افتاد بود  سرنیزه های زنگ زده فراوان دیده می شد. به پیشروی در دهلیز ادامه دادم ،گرچه این دالان طولانی پیچ وخم و سراشیبی و سربالایی زیاد داشت ، اما حرکت در آن آسان بود و مشخص بود مسیر کامل به دست افرادی در گذشته دور بهسازی شده است. ناگهان وارد تالار بزرگی پر از قندیل های آهکی غول پیکر شدم ، در وسط تالار مجسمه بزرگی از یک  انسان روی سکویی قرار داشت ، ارتفاع مجسمه از 3 متر بیشتر بود ، 2 بال بزرگ بر روی شانه هایش قرار داشت ، لمسش کردم ، مطمئن شدم که از طلای ناب می باشد . چشمانم را مالیدم که خواب نباشم . نه خواب نبودم ، حتی اگر کل مجسمه طلا نبود ،همین روکش طلا ارزش فوق العاده داشت . چراغ قوه را به اطراف تالار چرخاندم هر گوشه کنار مجسمه ای کوچک و بزرگ ازطلا قرار داشت . در گوشه ای از تالار نمایی حوض مانند دیده شد که درون آن پر از سنگ های رنگین و درخشان و سکه های درشت و کوچک بود. همه را با دست لمس میکردم که مطمئن شوم خواب نمی بینم. چندین بار مجسمه ها ی کوچک و بزرگ و خزانه را وارسی کردم تا اطمینان حاصل کنم همه چیز درست است ، من به ثروتی فوق تصور دست یافته بودم. خروج از غار را در آن لحظه خطرناک دانستم ،هر چوپان یا رهگذری اگر مرا می دید ،باید زنده نمی ماند وگرنه دردسر می شد. روی جواهرات دراز کشیدم ، چراغ قوه را خاموش کردم و منتظر شدم شب بشود تا از غار خارج شوم. در تاریکی مطلق نقشه هایم را برای آینده مرور میکردم. گاهی دل غالب می شد که وصال با آتوسا را در یک قدمی می دیدم ، و گاهی هم عقل غالب بود که انتقام از رفتار زشت و تحقیر آمیزش را در انواع اشکال ممکنه بررسی میکردم. طرح تشکیل یک گروه مسلح بادیگارد برای حفاظت از خودم در برابر اجحاف دلالان و قاچاقچی های عتیقه جات ، چگونگی شریک کردن برادرانم در خارج از کشور و راههای خروج جواهرات به خارج و دهها طرح و نقشه برای آغاز زندگی جدید در آن تاریکی ، آینده ام را روشن نگاه داشته بود. با اینکه خیلی خسته بودم و پلک هایم سنگینی میکرد ولی از شوق و هیجان خوابم نمی برد. ناگهان صدای همهمه خفیفی شنیدم ، خواب از سرم پرید و رشته افکار بریده شد. همراه همهمه شعاع هایی از نور و بوی روغن سوخته دلشوره به جانم انداخت . اشخاصی داشتند به سمت تالار می آمدند ، پس من تنها کسی نبودم که به گنج بزرگ دست یافته بودم. اما رقیب هر که باشد مرا شریک که نمیکند هیچ بلکه درجا مرا از سر راه خود بر می داشت. از روی حوض جواهرات خودم را به پشت یکی از ستون ها رساندم و در استتار کامل منتظر ماندم که رقبا را شناسائی کنم ، آرزو کردم که کاش اسلحه ای را از قاچاقچی ها خریده بودم. افراد مشعل به دست وارد تالار شدند ، دالانی که آنها آمدند درست سمت مقابل دالانی بود که من وارد شده بودم. همه مشعل داران زن بودند. مردد ماندم که خوابم یا بیدار، چون رهبر آنها و تنها کسی که مشعل نداشت آتوسا بود. به طرف مجسمه بزرگ آمدند ، همه زن ها در مقابل مجسمه زانو زدند ولی آتوسا ایستاد و مانند کشیشان اورادی را خواند ، با اینکه می شنیدم که به سنگسری میخواند، اما یک کلمه آن را متوجه نشدم. روپوش شنل مانند سفیدی برتن داشت و شال سفید بلندی را بر سرش انداخته بود.هر چه فکر میکردم که با این هیبت و لباس در این غار چه میکند؟ به نتیجه ای نمی رسیدم. یا کابوس می بینم  و یا اگر کابوس نیست ، ساواکی ها قبلا این غار را شناسایی کرده اند و حالا درون غار تشکیلاتی شبیه فراموش خانه راه انداخته و افراد با این هیبت را جذب خود نگاه داشته اند. این قوی ترین نظریه ای بود که برای آن وضعیت می توانستم تصور کنم. بنابراین با توجه به شقاوت ساواک و شخص سرهنگ زالتاشیان و پیامد های لو رفتن تشکیلات مرگ حتمی در انتظار من بود. اما علیرغم همه این دلشوره ها و ترس و وحشت ، دیدن آتوسا در آن هیبت با شکوه ، با آن شال سفید و تابش نور مشعل و انعکاس نور از طلاها به سمت صورتش ، آتش نیمه خاموش دل باختگی را در من باز شعله ورتر ساخت. دیگر هیچ اندیشه نداشته و دلشوره و پریشانی کاهش وعاشقانه محو تماشای نمایش نیایش یار گشتم. مدتی بعد ناگهان نمایش نیایش قطع و زنان مشعل دار در تالار پراکنده شدند ، من همچنان غرق تماشای آتوسا بودم ، چقدر در مقابل آن لباس های رنگ وارنگ که در باغ می پوشید ، این لباس برایش برازنده بود. قامتش باشکوه و اندامش پر جذبه و زیبایی اش در آن حال از وصف خارج بود. ناگهان روشنایی نوری از پشت سر توجهم را از یار به سمت دیوار غار منحرف نمود. یکی از زنان مشعل دار پشت سر من ایستاده بود و به من زل زده بود ، به من اشاره کرد که به سمت آتوسا بروم ، کمی ترس و دلهره داشتم اما به مصداق شعری عاشقانه به پیش رفتم  و هراسی از سوختن و مردن نداشتم {به استقبال جانان عاشق دیوانه می آید         به هرجا شمع روشن میشود پروانه می آید }  مطمئن به سوی یار به پیش رفتم ، لحظه ای بعد مشعل داران گرد من و آتوسا حلقه زده بودند. آتوسا با لحنی بسیار آمرانه و جدی رو به من گفت:

-          شما کی هستید؟ با چه جراتی به اینجا آمدید؟

-           آتوسا خانم ،چطور به این زودی مرا فراموش کردید؟ باغ هژبر یزدانی شهمیرزاد...

-          تو با چه جراتی مرا به نام دشمن صدا میکنی؟

-          آتوسا خانم ، دشمن کدام است ، من به خاطر عشق شما خواب و قرار ندارم ؟ برای فرمایش شما که باید ثروتمند بشوم چه کار ها که نکردم ،همین جا هم به خاطر شما آمدم.

-          ساکت... تو باز مرا به نام دشمنم صدا کردی ... نمیدانی من کیستم؟

-          چرا شما آتوسا زالتاشیان دختر جناب سرهنگ...

-          ساکت ... من سکادخت دختر سکونخان بزرگ هستم ، آتوسا که تو میگویی دختر کاراشاه ، زن داراشاه و مادر خاراشاه می باشد .کاراشاه از قوم ما واز ملکه مقتدرما شکست خورد وکشته شد. آتوسا کینه توز شوهرش داراشاه را وادار به حمله به سرزمین سکا نمود. در نبردی هولناک در دو سوی رود سکادریا قوم سکا قتل عام شدند و سکا دریا این رود بزرگ جوی خون شد که بعد آن را جیحون نامیدند. آتوسا خون آشام سکون خان بزرگ و سایر سکاسران را به بند کشید و ما را با حقارت به سوی پرس شهر حرکت داد . اما در کنار رود گل رودبار کابوسی وحشت انگیر بر داراشاه هراس افکند و بر خلاف رای آتوسا دستور آزادی سکاسران را داد و ما را در این کوهستان خشک تبعید نمود. سکاسران به فرمان سکونخان در سکاسر قلعه و بارو ساختند و و صد سوار به ساحل جوی خون برگشته و خزائن مخفی و مدفون را درنهان به این غار آوردند.و همچنان در این غار مخفی است تا روزی که انتقام از داراشاه و نوادگانش بستانیم. حال توکیستی و در قصر سکونخان چه میکنی؟

-          آتوسا خانم ، اینها که گفتی من هیج جا....

-          من سکادخت هستم ، وای بر تو اگر بار دیگر مرا به نام دشمنم بخوانی ، تو کیستی؟

-          شما که مرا می شناسی ، من دل باخته شما هستم ، به خاطر شما و برای اینکه در آخرین ملاقات فرمودید باید پول دار باشم آنقدر دنبال گنج گشتم تا به اینجا رسیدم.

آتوسا همچنان مُصِر بود که سکادخت می باشد ، باز جویی ها هم چنان ادامه داشت مرا به تالار دیگری بردند ، آتوسا در هیبت یک ملکه مقتدر بر تخت نشست و مردان ریش سفید و زنان شال سفید بر سر باز جویی ها را ادامه دادند. اول حدس می زدم شایعاتی که در شهر راجع به اختلاف اندازی  قومی که بوسیله بقایای ساواک انجام می شود به نوعی با آنچه می بینم در ارتباط است و آتوسا به دستور پدرش سرهنگ زالتاشیان در این نمایش بر طرح کهنه اختلاف سکا و پارسی ها کار می کند. حتی از من پرسید که چرا نام سکاسر را به مهدیشهر تغییر داده ام . و من نهایت سعی میکردم جوابی ندهم که دردسر برایم درست شود. و وقتی پرسید آیا این مهدی که قرار است از ظالمان انتقام بگیرد و حق به مظلومان بدهد ،آیا انتقام خون به ناحق ریخته قوم سکا را هم خواهد گرفت ؟ پاک کلافه و درمانده شده بودم . از یک طرف از شادی در پوست نمی گنجیدم که معشوقه ام در این نمایش سوال و جواب مرا به بازی گرفته بود و از طرفی این انکار آتوسا بودن و این بحث تاریخی و ادعاهای عجیب و غریب و این هیبت های ترسناک اطرافیان او و از همه بدتر سوالاتی که واقعا بلد نبودم چه جوابی بدهم که شری بر پا نشود دلشوره ای خانه خراب کن به جانم انداخته بود. سرانجام مجبور شدم بپذیرم که او سکادخت است و اتفاقی شبیه آتوسا درآمده است و آنگاه تمام ماجرای  برشگستگی پدر ، باغ شهمیرزاد ، دل باختگی به آتوسا و حتی برخورد بد آتوسا در آخرین دیدار را مو به مو شرح دادم. بعد از اتمام سخنم دستوری داد که به جز دو زن ، همه حاضرین با نهایت احترام برای او عقب عقب رفته و تالار را ترک کردند. با اشاره یکی از زن ها روی تختی در کنار تالار نشستم. به اشاره ای جامی از نوشیدنی برایم آوردند و بی آنکه بدانم چیست به یک نفس تمام جام را نوشیدم. آتوسا که دیگر باور کرده بودم سکادخت می باشد با لحنی بسیار آرام تر از زمان بازجویی از من پرسید:

-          پرسشی دارم ، به راستی ودرستی پاسخ میگویی؟

-          با کمال میل

-          چند بار گفتی دل باخته من هستی ، اما معلوم شد دلباخته دختری هستی که همسان من است ، اینک اگر آن دخترکه دوست ندارم نام شوم او را بشنوم در اینجا بود تو بین من و او کدام را بر میگزیدی ؟

-          مشخصه ... شما بانوی من

-          چرا؟

-          از آن زیبایی که دلباخته اش شدم شما هیچ کم نداری . اما او جلف و سبک رفتار بود و شما با وقار و سنگین و متین.

نمی دانم چرا این جملات را گفتم و چطور شد که در سوالش اورا برگزیدم و اگر واقعا او همان آتوسا بود و در این نمایش من فریب خورده بودم که کارم زار می شد. نگاهش با تبسم مستقیم به سمت من بود و من حیران در کار خود که ناگاه دو دستش را محکم به هم زد. با خود گفتم به اوج تراژدی نمایش رسیده ایم و الان جلاد وارد می شود . اما جلادی نیامد بلکه زنان نوازنده با دف و سازهایی که هرگز ندیده بودم و ندیدم به مجلس آمده و بزم گرمی آغاز کردند. اما من هیچ لذتی نبردم ، دلشوره مرا سخت آزار میداد ، که من کجایم ؟ اینجا کجاست ؟ و اینها کی هستند؟ و عاقبت چه خواهد شد؟...

بزم که تمام شد با غذایی بسیار لذیذ از من پذیرایی کردند. سکادخت از تخت خود پایین آمد و روبروی من نشست برای لحظه ای احساس کردم اگر این خواب یا رویا نباشد من خوشبخت ترین لحظه ای زنگی ام در حال آغاز می باشد که سکادخت شروع به سخن کرد:

-          مرد جوان ،از دیدار شما امروز بسیار مسرور شدم و اوقاتی خوش بر من گذشت ، اما به عشق شما اگر چه میدانم راست میگویی نمی توانم پاسخ بگویم. چون اگر شوی برگزینم عمر طولانی من به یک باره تمام می شود و من نمی توانم پادشاهی سکاها را بر ایران بزرگ از کوههای پربرف ترکستان تا سواحل زیبای دریاهای سیاه ،سفید میانه و سرخ ببینم. اما از تو خوشمان آمد و اولین کسی هستی که زنده از این غار خراج خواهی شد به شرط آنکه محکم راز نگه داری و لب از لب باز نگشایی و گرنه به مرگی فجیع خواهی مرد. و این لطف ما در حق تو فقط به خاطر راستی و درستی توست ، نه به خاطر اظهار عشق و دل باختگی . صبح به عشق کس دیگری به غار پا نهادی و اینک دل باخته دیگری شده ای . چرا ؟ چون صورتمان یکسان است ، پس تو نه عاشق آن دختر بودی و نه دل در گرو من سپردی ، بلکه دل داده رخسارو ظاهرمان بودی که اتفاقا یکسان می باشد. و اگر سومی یافت شود که رخسارش چون من یا آن دختر باشد ، او در دل ت به جای ما خواهد نشست. این طور نیست؟

-          نه سکادخت برزگ بانوی من... من ...

-          این یک دروغت را به راستی هایی که داشتی می بخشم . دیروقت است و من وقت استراحتم است ، بیرون نیمه شب است و تاریک ، اینجا استراحت کن تا صبح افرادم تو را به بیرون غار بفرستند . فراموش نکن هرگز راجع به اسرار این غار و گنج سکون خان با کسی صحبت نکنی و یا هوس بازگشت به غار را نداشته باشی و گرنه مرگی بد در انتظارت خواهد بود. این اولین و آخرین ترحم من به کسی بود که وارد حریم امن ما شده بود ، مطمئن باش که ترحم ما تکرار نخواهد شد. برای همیشه بدرود ... بدرود ... بدرود

سکادخت دستی برایم تکان داد ورفت ، یادم نیست آن حال سخت چگونه بر من گذشت و چگونه خوابم برد.

بیدار که شدم متوجه گشتم در بیمارستان روزبه تهران بستری هستم ، به نظرم مدت طولانی بود که بستری بودم ،تازه داشتم وقایع درون غار را با خود مرور میکردم که چند نفر با روپوش سفید وارد شدند . دور مریض تخت مجاور من جمع شدند یک نفر گزارشی ازوضع بیمارآن تخت میداد و مرد مسنی که به نظر میرسید استاد آنها ست سئوالاتی میکرد و اوجواب می داد. سپس همه دور تخت من جمع شدند ، فردی که استادبود،  پرسید :

-          انترن این تخت کیه؟

-          منم استاد

-          شرح حال را بخوانید خانم دکتر صبوری

خدای من ، این خانم دکتر صبوری نام که قرار بود شرح حال مرا بخواند، خود خود آتوسا بود ، نه خود سکادخت بود، فقط به جای  شال سفید مقنعه مشکی بر سر داشت . مات و متحیر مانده بودم که شرح حال خواندن را شروع کرد.

-          بیمار مذکر حدود 19 ساله ،کیس حادی است که از بیمارستان تدین سمنان ارجاع و اعزام شده است ، برابر شرح حال پزشک ارجاع دهنده ، نامبرده صبح 6 روز پیش در نزدیکی معدن سرب و روی سردربند مهدیشهر در حالت کما توسط یک معدن چی به بیمارستان مهدی شهر تحویل می شود . در بررسی اولیه در بیمارستان مهدیشهر و سمنان هیچ آثار ضربه ای به سر یا سایر نقاط بدن دیده نشده است ، علامتی دال بر سکته مغزی نداشته است ، آزمایشات همگی نرمال بوده و هیچ اختلال متابولیک یافت نشده است. نتیجه تست ها برای بررسی مسمومیت دارویی یا شیمیایی و یا مواد روانگردان منفی بوده است.

-          پس علت کما چی بوده ؟

-          به تشخیص دقیقی نرسیدیم استاد ، البته حافظه کوتاه مدتش آسیب دیده

-          سابقه بیماری قبلی؟ ، تمارض برای فرار از سربازی؟

-          هیچ سابقه ای نداشته است ، مادرش ذکر کرده بیشتر به کوهنوردی و جمع آوری عتیقه جات علاقه داشته است.

-          چرا به بخش ما فرستادند؟

-          استاد ، توهم و هذیان های شدیدی داره

-          مثلا ؟

-          راجع به پادشاهی بزرگ ایران صحبت میکنه ، میگه نگران خرمشهر نباشید ، کل عراق و خاورمیانه تا دریای سیاه و مدیترانه و سرخ و از آن طرف هم بیشتر خاک اتحاد جماهیر شوروی تا کوههای برفی ترکستان قلمرو ایران می باشد و بزودی پادشاهی بزرگ ایران زمین به فرمان سکادخت تشکیل می شود.

یکی از دانشجویان پسر با پوزخند و اشاره گفت:

-          استاد ببخشید یک سری توهم هم راجع به خانم دکتر صبوری داره

-          چه توهمی!؟

-          خانم دکتر خودشون بگویند بهتره

همه شروع به خندیدن کردند ، آتوسا یا سکادخت که حالا اسم خانم دکتر صبوری به خود گرفته بود با دو دستش مقنعه خود را مرتب کرد و گفت:

-          استاد ، مرتب منو صدا میزنه بانو سکادخت ... گاهی هم میگه آتوسا ... البته خیلی اظهار عشق و علاقه هم میکنه

همهمه خنده دانشجویان بلند شد ،آتوسا  که حالا شده بود خانم دکتر صبوری هم میخندید. با اینکه متوجه بودم مورد تمسخر قرار گرفته ام ،اما یه جورهایی از اینکه باعث شادی سکادخت شده بودم خوشجال بودم.اما من باراول بود که آتوسا را با این شکل و شمایل در بیمارستان می دیدم و یادم نمی آمد این حرف هایی را که به آن استاد می گفت من چه زمانی به او گفته بودم.......

 

 

آنچه را که تا حالا نوشتم خلاصه و چند بریده از دفترچه خاطرا ت طولانی آن بیماربود که تاکنون یادم مانده است . البته ادامه اش و بخصوص بحث و گفتگویش با دانشجوی انترنی به نام صبوری بسیار زیاد بود که گاهی دلم برایش می سوخت . صفحات مربوط به خداحافظی اش از بیمارستان روزبه و دکتر صبوری هم خیلی مفصل بود نمیدانم چرا یک جمله را بسیار درشت نوشته بود و دور آن هم دورنگ خط کشیده بود.

{ یادم آمد که بانو سکادخت گفت : مردها اسیر ظاهر و صورت می شوند و داد می زنند که عاشق شده ایم ، اما این عشق و هیاهو فقط در صورت باقی می ماند و بس و از صاحب صورت دیگر هیچ}

در ادامه خاطرات ماجراهای خسته کننده ای از وقایع آن ایام و بیشتر جنگ نوشته بود.

 درست سر یک هفته جلوی درمانگاه آمد و دفترچه خاطرات را از من گرفت. بدون اینکه اجازه دهد سوالی بکنم یا حتی تشکر نمایم گفت:

-          دکتر ، من اشتباه بزرگی کردم و رازی که باید تا ابد محرمانه می ماند را فاش کردم  ، اما تو جوانی و آرزوهای بزرگ ، مواظب خودت باش ، سکادخت به کسی ترحم نمی کند ، مبادا زبانت بلغزد و راز گنج سکونخان را فاش کنی....

بدون آنکه فرصت صحبت به من بدهد ،سراشیبی جلوی درمانگاه را سریع پایین رفت و در کوچه باغ های آن سمت خیابان شهید بهشتی ناپدید شد.

بد جوری میخکوب جلوی درمانگاه ایستاده بودم که مرحوم مرتضی رجبی نگهبان درمانگاه به سمت من آمد و بی مقدمه گفت:

-          بنده خدا بد جوری قاطی کرده ، چی بود بهش دادی ... بعید که برگردونه .... بیچاره ها وضعشون خیلی خوب بود ، هژبر برای اینکه مرتع بزرگ پدرش را در اطراف فیروزکوه از چنگش در بیاره ، اورا شدید مقروض بانک کرد و سپس برشکسته و دست آخر هم مرتع از دستش رفت وپسره بدبخت هم دیوانه شد ، هژبر که رفت خارج  ، بابای این بدبخت هم که مرد ، مرتع هم که افتاد دست بنیاد مستضعفان، فقط مجنونی یارو یادگاری موند.

-          ازدواج کرده ؟

-          نه بدبخت ، چند سال پیش چند نفر خیر ، واسطه شدند و تا حدی هم جور شد با یک دختر افغانی ازدواج کنه ، تو جلسه خواستگاری اول از تاریخ میگه که افغانستان جزیی از ایران هست و افغان ها یک نژاد ایرانی هستند و با ما  هیچ فرقی ندارند که طرف دختره خیلی خوششون می آید ، اما با آمدن دختره در مقابلش بلند میشه و بهش میگه درود برشاهزاده  سکادخت  و واسطه ها هرچی سعی میکنند اوضاع را کنترل کنند او گاهی دختره را آتوسا و گاهی خانم دکتر نمیدونم چی صدا میکنه و بالاخره با ناراحتی افغانی ها او و واسطه ها را از خانه بیرون میکنند.

دقیق یادم نمانده که چند روز دیگر گذشت که ناگهان دکتر معالی پزشک قانونی مهدیشهر سراغ مرا گرفت ، دفترچه همان بیمار دستش بود و ته برگ نسخه مرا به من نشان داد :

-          شما آخرین دکتری هستید که اورا ویزیت کردید ، تشخیص شما چی بود؟

-          اتفاقی افتاده؟

-          متاسفانه ایشون خود کشی کردند ، تمام شواهد به نفع خودکشی ایه ، اما بازپرس پرونده تاکید داره بررسی بیشتری راجع به سابقه بیماری اش داشته باشیم.

-          چطور؟ و کجا؟

-          با طناب دار و در باغ بنیاد مستضعفان ، ظاهرا قبل از انقلاب در آن باغ زندگی میکرده است

-          خدا بیامرزه ... چه کمکی از دست من ساخته است.

-          تشخیص شما راجع به بیماری اش برای تکمیل پرونده کافیه.

-          اما متاسفانه من تشخیصی برایش نگذاشتم ، فقط با نگاه به ته برگ های قبلی دفترچه و اطمینان از مصرف داروها را برایش نسخه کردم

-          چون تازه کاری از من یک نصیحت داشته باش ، هیچ موقع برای هیچ بیماری به خصوص بیماران روانی قبل از تشخیص قطعی خودت نسخه اش را رونویسی نکن ، شانس آوردی من از بیمارستان روزبه تهران می توانم سابقه اش را در بیاورم ، وگرنه ابتدای کار معلوم نبود تو چه دردسری می افتادی!؟

جرا ت نکردم حتی یک کلمه راجع به دفترچه خاطراتش حرف بزنم.

چند سال بعد که با عده ای برای شکار کبک به کوههای سردربند رفته بودیم ، در دامنه کوه تمام نشانی هایی که برای غار گنج سکونخان در آن دفتر خاطرات خوانده بودم  ، دیدم . دقیق دقیق خود دهانه غار بود که با سنگ های بزرگ مسدود شده بود ، مثل کسی که سگ هار دنبالش کرده باشد از سرازیری کوه به سمت پایین دوان گریختم ، با سراسیمه دویدن من بقیه دوستانم نیز از کمین گاه خارج و تمام زحمت گروه برای حلقه محاصره کبک ها به هدر رفت. کبک ها ناگهان پر و از تیررس ما دور شدند ، سینه ام درد گرفته و نفس زنان روی سنگی در ته دره نشسته بودم. داشتم دروغی را آماده میکردم که توجیهی برای این حرکت نابهنگام خودم که گروه را در شکار این همه کبک ناکام کرد ، داشته باشم. 


بازدید رييس بخش آسيا و اقيانوسيه فدراسيون بین المللی جمعیت های ملی صليب سرخ و هلال احمر

$
0
0

آقاي جاگان چاپاگين رييس بخش آسيا و اقيانوسيه فدراسيون بین المللی جمعیت های ملی صليب سرخ و هلال احمر و هيئت همراه از پايگاه امداد و نجات جاده اي خلبان شهيد عاصم ترابي منطقه 22 (اتاق عمليات ، انبار آماده، تجهيزات ست نجات ، و درمانگاه) بازديد نمودند.

در اين دیدار حسن اسفنديار، سرپرست اداره عملیات معاونت امور بين الملل جمعيت مركز ايشان را همراهي نمودند. جاگان چاپاگين در پايان بازديد ضمن ابراز رضايت، خرسندي خود را به جهت آمادگی کامل جمعیت هلال احمر و دپوی تجهيزات لازم برای خدمت رسانی در زمان حوادث به مردم منطقه و كشور، اعلام نمودند.

چرا بی عرضه تر ها طمع بیشتری به قدرت دارند؟‎

$
0
0
برگرفته از : بخش تعاملی الف - دکتر محمد بهروزیه

شنیده ایم که زمانی از «ماهاتمیر محمد» دلیل موفقیت او و پیشرفت سریع کشورش را پرسیده بودند و او در پاسخ گفته شبیه چنین جمله ای گفته بود که: «ما ملتی دارای «هوشی متوسط» هستیم ولی کارهای بزرگ کشورمان را بدست نخبگان و افراد با استعدادمان سپرده ایم و به آنان اعتماد می کنیم»

۱- سال ها است در محیط دانشگاهی وقتی نگاه می کنم می بینم که استادان برخی از رشته های پر طرفدارتر که بر همین اساس، زمینه ی انجام کار تخصصی «پر درآمد تر» و «مورد قبول تر» را نیز دارند، کمتر سراغ پذیرش مسوولیت های دانشگاهی و حتی سیاسی می روند. برای نمونه در دانشکده ی حقوق دانشگاه آزاد مشهد، استادان حقوق نه حاضرند «مدیر گروه شوند» و نه «برای تدریس بیشتر» رقابت می کنند.

گمان می کنم که در برخی رشته های پرطرفدار دیگر نیز همچون: «معماری» «چشم پزشکی یا ارتوپدی و ...» کسانی که دکتری این رشته ها را دارند نیز به کار تخصصی خود مشغولند و موفق... اما برخی دارندگان مدارک برخی از رشته های «با کاربرد کمتر» و یا «غیر ضروری تر» به دلایلی، از مشتریان دائمی رقابت های سیاسی و انتخاباتی هستند...! و اگر مدارک مسولین نظام! را بررسی بفرمایید متوجه این اختلاف تخصص ها خواهید شد.

هنگامی که از آن بخش از نخبگان جوان کشور - که در بهترین رشته های دانشگاهی پذیرفته شده اند - خواسته می شود که «برای نمایندگی مجلس» و یا «پذیرش سمت های دولتی» وارد رقابت شوند، لبخند می زنند و در پاسخ می گویند که «فضای کاری خودشان را دوست دارند» و «حوصله ی درگیر شدن در فضای ناسالم رقابت سیاسی را ندارند»

۲- اما چگونه می توان این فضای بسته ی سیاسی را کمی تغییر داد؟ فضایی که وقتی وارد آن می شوی با «رانت های گسترده» و «ویژه خواران و ویژه خواهانی» روبرو می شوی که هممچون «زالو» به «شاهرگ های مرتبط به قدرت» چسبیده اند و از آن ارتزاق می کنند. کسانی که برای خارج کردن رقیبان از صحنه ی رقابت «هرگونه دروغ و تهمت» را «روا» می دانند. و چنان فضایی ایجاد کرده اند که بجز «خودشان و امثال خودشان» فرد دیگری جرات ورود به این صحنه و بازی خطرناک به ظاهر سیاسی! را پیدا نمی کند. کسانی که از «رانت و انحصار اطلاعات محرمانه ی خود» از مصوبات آتی مجلس و دولت، «میلیاردها» تومان را «در یک شب» در کنار «حامیان انتخاباتی خود» به جیب می زنند و «فسادی فراگیر» را در «بدنه ی دولت» دامن زده و می زنند. کسانی که «اگر پست مدیریتی آنان را از آنان بگیری عرضه ی هیچ کار دیگری بجز ریاست را ندارند و به نان شبشان محتاج می شوند...!»

واقعا «داروی درمان این نابسامانی» چیست؟
پاسخ این سوال به مدد مقاله ی ارزشمند جناب ایلیا سالار: همه کسانی که در مرگ سرباز وطن مقصرند که در سایت الف امروز خواندم دوباره در ذهنم جرقه زد و انگیزه ی لازم برای نوشتن این یادداشت را پیدا کردم. در بخشی از این مقاله و پس از اشاره به کوتاهی و گناه «دولت، حکومت، نیروی انتظامی، سپاه، روحانیت، رییس جمهور روحانی و ... آمده است که «تک تک مردم ایران ؛ بدون شک، خون هر کدام از گروگان ها که به شهادت برسند، بر گردن یکایک مردم ایران می باشد. زمانی که مردم ایران در مقابل چنین خطاهای مکرری، در مقابل تمام عواملی که پیش تر به آن اشاره شد، بدون هیچ احساس مسئولیتی سکوت اختیار کرده اند، با این کارشان زمینه را برای به خطر افتادن جان این مرزبانان با دستان خودشان فراهم نمودند.

گاهی سکوت و تحمل مردم را نشانه صبر و وفاداری یک ملت تعبیر می کنند، اما در مواردی مانند حادثه مورد بحث، نه نتها شرافتی در این سکوت وجود ندارد، بلکه ظلم بزرگ و مستقیمی است که ملت ایران در قبال سربازان کشور خود روا کرده اند. اگر پس از بروز اولین حادثه از این نوع، مردم، مرزبانی ناجا را تحت فشار قرار می دادند که از سربازان وظیفه برای مرزبانی، آن هم در خطرناک ترین مرزهای ایران استفاده نکند؛ اگر مردم ایران از سپاه و ارتش می خواستند که با توجه به امکانات گسترده خود امنیت مرزهای شرقی را تامین نمایند؛ اگر مردم ایران از سازمان نظام وظیفه می خواستند که در خصوص امر مقدس سربازی رضاخان، در دوران صلح تجدید نظر نمایند، همانگونه که بسیاری از کشورهای دنیا این کار را انجام دادند؛ اگر مردم ایران به رسانه های داخلی - روزنامه ها، خبرگزاری ها، رادیو و تلویزیون فشار می آوردند که به این موضوع بپردازند؛ اگر مردم ایران از دولت روحانی، در کنار رفع تحریم ها و بهبود وضعیت اقتصادی، تغییر سیاست های مرزبانی کشور را طلب می کردند؛ اگر مردم ایران از علمای خود می خواستند که اختلافات را کنار گذاشته و زیر نام خدای واحد، پیامبر واحد و کتاب واحد با یکدیگر به وحدت برادرانه برسند؛ اگر مردم ایران آنقدر احساس مسئولیت می کردند که فراتر از یک لایک در فیس بوک قدمی در این زمینه بردارند مطمئنا شاهد چنین رخدادهای ناگوار و مکرری در کشور نبودیم.

آری، دستان تک تک ما، مردم ایران به خون اولین شهید این گروگان گیری، جمشید دانایی فر ۲۷ آغشته است. امشب در هنگام خواب، با وجدانی آسوده و خالی از گناه، به این موضوع فکر کنیم که چه کارهایی می توانستیم برای جمشید دانایی فرها انجام دهیم، اما بی هیچ احساس مسئولیتی، سکوت و بی اعتنایی را در پیش گرفتیم...

۳- در«اصل ۲۷ قانون اساسی» و در قسمت مربوط به «حقوق ملت» برای مردم «حق برپایی تجمعات اعتراضی» به رسمیت شناخته شده که بر اساس آن مردم بدون نیاز به اخذ مجوز راهپیمایی حق «بر پایی اجتماعات اعتراضی بدون حمل سلاح را دارند»... -البته در بخش دیگری از قانون اساسی نیز مراجعه ی مستقیم به آراء ملت به عنوان روشی توصیه شده درتصمیم گیری های مهم و سرنوشت ساز همچون «انرژی هسته ای» ، «جنگ یا صلح» ، «یارانه» و ... نیز پیش بینی شده است که تا کنون مورد استفاده ی حاکمیت قرار نگرفته است... «اصل ۵۹ در مسایل بسیار مهم اقتصادی، سیاسی، اجتماعی و فرهنگی ممکن است اعمال قوه مقننه از راه همه ‏پرسی و مراجعه مستقیم به آراء مردم صورت گیرد.»-

کاملا معتقدم که اگر اصل ۲۷ قانون اساسی - البته به درستی و بدون حاشیه و سوء استفاده ی سیاسیون -توسط مردم احیا شود، دیگر هر «فرد نالایقی»، «طمع رسیدن به قدرت» جهت دارا شدن حق استفاده از «مصونیت قدرت» را در سر نخواهد پروراند. سال ها است که همه می دانیم که روند «دموکراسی» در ایران یک سویه است. یعنی مردم را تنها در مرحله ی انتخابات وارد صحنه می کنیم. پس از آن برخی از اعضاء «شورای شهر» یا «نمایندگان مجلس» -نیز همچون یک کارمند عادی اداره که وقتی استخدام می شود دیگر «خدا را هم بنده نیستند» - و معمولا دیگر مسولیت جدی و بار پاسخگویی مستقیمی را در قبال مردم احساس نمی کند، البته بجز پاسخگو بودن در برابر همان «ویژه خواهانی» که او را برای رسیدن به قدرت «میلیاردی» هزینه کرده اند.

اگر یک نماینده ی مجلس، یک عضو شورای شهر، یک فرماندار، رییس کلانتری، نیروی انتظامی، دادگستری، شهردار منطقه، شرکت بیمه، صنف میوه فروش و هر تشکل دیگری که بخشی از «قدرت را به نمایندگی از مردم» در دست دارد بداند و احساس کند که در صورتی که به وظیفه ی خود درست عمل نکند، مردم حق دارند که علیه او مستقیما وارد صحنه شوند و او با تجمع اعتراضی مردم روبرو خواهد شد از آن به بعد:

الف) دیگر «هر کس هر کس» جرات قبول مسوولیت نخواهد کرد زیرا می فهمد که «رییس» شدن مساوی است با «لزوم پاسخگو بودن در برابر خود مردم»

ب) حاکمیت نیز مجبور خواهد شد برای سپردن مسوولیت ها، سراغ نخبگان در همان رشته برود و دیگر کمتر خواهیم دید که مثلا فردی را از «اداره ی راه آهن» به سمت «ریاست دانشگاه پیام نور کشور» بگمارند... ویا از این قبیل واگذاری های پست های مدیریتی تخصصی به افراد کاملا بیگانه با آن تخصص....!!

بعید نیست کسانی که مانع تحقق این حق از مردم - اصل ۲۷ قانون اساسی - می شوند لزوما «دلسوزان نظام نباشند» بلکه همان «مدیران ارشد نالایق و یا وابستگان به آنان باشند» که بقاء خود را در این سیستم «ناکارآمد» می دانند و مردم را تنها برای حضور هر چهار سال یک بار در «پای صندوق انتخابات» و «نمایش دموکراسی» نیاز دارند و نه برای «پاسخگویی به نیازهای واقعی ملت».

مدیرانی که واژه «نظام» را با نام «خودشان» گره می زنند و «نقد خود» را مساوی با «نقد نظام» می دانند. کسانی که با مبهم نگه داشتن مفهوم واقعی واژه های مقدسی همچون «مردم»، « انقلاب اسلامی» ، «نظام» ، «حکومت» ، «اسلام» «دین» «شهیدان میهن»، «جنگ و دفاع مقدس» و دیگر «مقدسات» و ... بجای «پاسخگویی» ناشی از «دارا بودن قدرت»، همواره از «مصونیت وابستگی خود به قدرت» سود می برند...


شرکت آلفا مدار صنعت نمونه واقعی از کارافرینی

$
0
0

بزرگترین واحد تولید برد الکترونیک در کشور برای اخذ پروانه بهره برداری صنعتی، اختصاص زمین در یکی از شهرک های صنعتی استان تهران و اجرای پروژه انتقال چشم امید به همکاری و حمایت سازمان صنایع و معادن استان تهران دوخته است.

یحیی خلیلی ارجمندی مدیرعامل شرکت آلفا مدار صنعت روز گذشته در دیدار مهندس محمدرضا مس فروش رئیس سازمان صنایع و معادن استان تهران از تاسیسات تولیدی این شرکت در منطقه جمال آباد پاکدشت با تشریح پیشینه این شرکت که از سال 85 در محل کنونی استقرار یافته خواستار مساعدت این سازمان برای حل مشکلات شرکتش شد.
آلفا مدار صنعت که در زمینه تولید انواع بردهای مدار چاپی برای صنعت نفت و صنایع نظامی فعالیت دارد به یمن ارتباط تنگاتنگ با دانشگاه ها و مراکز تحقیقاتی موفق به کسب بالاترین سهم بازار شدند و با توجه به نیاز بالای کشور توسعه فعالیت های خود را در دستور کار خود قرار داده است.اگرچه شرکت آلفا مدار صنعت در زمره شرکت های‌های تک (دانش بنیان) تلقی می شود و قاعدتا باید بتواند از مصوبه سال گذشته دولت در مورد معافیت شرکت‌های های‌تک از مشمول قانون منع استقرار واحدهای صنعتی در شعاع 120 کیلومتری پایتخت استفاده کند اما تاکنون موفق به دریافت پروانه بهره برداری از سازمان صنایع و معادن استان تهران نشده است.
به گفته ارجمندی، در شرایط کنونی که 80 درصد نیاز کشور به بردهای الکترونیک از بازارهای خارجی تامین می شود مدیران شرکت تصمیم به اخذ پروانه و انتقال به شهرک صنعتی عباس آباد گرفته اند تا بتوانند سهم بیشتری از بازار این صنعت را کسب کنند.
تولیدات آلفا مدار صنعت در حال حاضر به بردهای یک و دو لایه محدود می شود که با برنامه ریزی های صورت گرفته بردهای 4 تا 22 لایه هم در این شرکت تولید خواهد شد که تولید این بردها زمینه ساز کاهش واردات 46 میلیارد تومانی انواع برد به کشور خواهد بود. با آغاز تولید محصولات جدید امید می رود شرکت علاوه بر تامین نیاز داخلی بتواند بخش از نیاز منطقه به این تولیدات را هم تامین کند.ظرفیت تولید شرکت در حال حاضر 30 متر مربع در روز است که بخش قابل توجهی از ظرفیت سالانه 8 هزار متر مربع واحدهای تولیدی کشور در این بخش را تامین می کند که با اجرای طرح انتقال و توسعه پیش بینی می شود ظرفیت تولید به میزان قابل توجهی افزایش یابد.برای طرح توسعه شرکت تامین زمینی به مساحت 1 هکتار فضای سرپوشیده ای و در حدود 7 هزار متر مربع زیربنا و افزایش تعداد کارکنان به 100 نفر نفر پیش بینی شده است .
طرح توسعه شرکت با تامین ماشین‌آلات پیشرفته از چین اجرا خواهد شد که در صورت اجرای به موقع طرح انتقال با اختصاص زمین مناسب در شهرک صنعتی آن گمان می رود روند نصب ماشین آلات از شهریور ماه امسال آغاز شود.ارجمندی در بخشی از اظهاراتش خواسته شرکت را اعطای پروانه بهره برداری صنعتی، اختصاص زمین و صدور مجوز انتقال عنوان کرد. او با یاد آوری اینکه سرمایه مورد نیاز برای اجرای این طرح 7- 8 میلیارد تومان تخمین زده شد. حمایت از این طرح و اعطای تسهیلات ارزی به آن را ضروری خواند.مهندس مس فروش و هیات همراه در بخشی از این دیدار علاوه بر آشنایی با عملکرد شرکت آلفا مدار در جریان اقدامات صورت گرفته برای اجرای طرح توسعه این شرکت قرار گرفت و برای کمک به این واحد کارآفرین و موفق قول مساعد داد.

مصاحبه من با جناب آقای مهندس الویری

$
0
0

مرتضی الویری فارغ التحصیل مهندسی برق صنعتی از دانشگاه شریف است مسئولیتها و فعالیت هایمتفاوت از مبارزی جوان در زمان پهلوی تا شهرداری و سفارت در دوران اصلاحات و عضویت در شورای برنامه و بودجه مرکز تحقیقات استراتژیک در حال حاضر، از وی چهره ای با تجربه و مدیری توانمند ساخته که می توان در مسائل مختلف کشور از سیاست خارجی گرفته تا مسائل منطقه دماوند و فیروزکوه با او به گفتگو نشست اولین شهردار انتخابی شورای شهر تهران هنوز هم معتقد است که تنها راه برون رفت کشور از مشکلات ، روش اصلاح طلبی است .

مشروح این مصاحبه با مهندس مرتضی الویری در ذیل آمده است :

 

-          بعنوان سوال اول نظرتان را در مورد سیاست خارجی دولت آقای روحانی  بیان بفرمایید وتا چه اندازه دولت را در این زمینه موفق میدانید ؟

من تصور میکنم در سیاست خارجی آقای روحانی دقیقا منطبق بر سیاست های جریان اصلاح طلبی در کشور است به این ترتیب که  اگر دولت اصلاح طلب هم اگر روی کار می آمد بعنوان مثال اگر آقای خاتمی بعنوان ریس جمهور انتخاب میشد رویکرد سیاست خارجی همین رویکردی بود که آقای روحانی اتخاذ کرد.  در حوزه سیاست خارجی بین آقای احمدی نژاد و  آقای روحانی تفاوت آشکاری وجود دارد در سیاست خارجی احمدی نژاد اگر یادمان باشد ایشان روش تقابل را با جامعه جهانی اتخاذ کرده بود و هیچگونه سیاست همدلی و همگرایی و تصور منافع مشترک وجود نداشت اصولا بیان عبارت و روشهای برد برد در دولت آقای روحانی مطرح شد و در دولت گذشته تعبیرهای کاملا مغایری مطرح بود بعنوان مثال تصور این بود که اگر ما در حوزه هسته ای پیروز شویم به این معنی است که ما پوزه غرب را به خاک مالیدیم و بالعکس اگر غربیها پیروز شوند به این مفهوم بود که ما دستمان را بعنوان تسلیم بالا بردیم در حالیکه روشی که الان اتخاذ شده این است که در سطح جهانی اعتماد سازی صورت گیرد و نگرانی های جامعه جهانی را بر طرف سازیم و به آنها نشان دهیم که سیاست های ما صلح آمیز است و متقابلا از آنها انتظار داریم که حق غنی سازی اورانیم را در قالب NPTبه رسمیت بشناسد و تحریمهای ظالمانه را کاهش دهند  .

در غیراز حوزه هسته ای هم رابطه ما جامعه جهانی به این ترتیب تعریف میشود یعنی شما مشاهده میکردید که بدلیل سیاستهای غلط آقای احمدی نژاد کار به جایی رسیده بود که ما بجز چند کشور آفریقایی و جهان سوم با هیچ کشور دیگری رابطه نداشتیم و به همین دلیل تقریبا تمام کشورهای اروپایی و حتی کشورهای همسایه را نیز از دست داده بودیم اما در دولت فعلی شما شاهد هستید که بالاترین شخصیت سیاسی اروپا خانم اشتون  به ایران می آید و چندی قبل هیئت پارلمانی و هیئت اقتصادی اروپایی به ایران آمدند، فضای همکاری به ایران و کشورهای همسایه وارد فاز جدیدی شده است.

 نهایتا اگر بخواهم سیاست خارجی آقای روحانی در یک جمله خلاصه کنم سیاستهای پرخاشگرانه دولت آقای احمدی نژاد تبدیل به سیاست تعامل وهمکاری شده است .و فضای بی اعتمادی به سمت فضای اعتماد پیش میرود.

 

-          موفقیت سیاست خارجی دولت آقای روحانی میتواند کشور را در بسیاری از بحرانها  عبور دهد با وجود این  مخالفان در داخل با هر شیوه ای دست به انتقاد میزنند به نظر شما چرا این عده خواهان عدم موفقیت سیاست خارجی دولت هستند در حالیکه مقام معظم رهبری از سیاست خارجی دولت حمایت کرد ؟

ما بایستی این انتظار را داشته باشیم وقتی جریان تقابل و نماینده شان در انتخابات 11 درصد آراء  را بدست آورد در جامعه نیز انتظار انتقاد یازده درصدی را داشته باشیم اگر چه که تریبون ها و امکانات تبلیغی که در اختیار دارند بیشتر از 11 درصد است و متاسفانه شما مشاهده میکنید در داخل مجلس بدلیل اینکه اکثریت آن در اختیار اصولگرایان است صدای آنان بیشتر از میانگین 11 درصد است و همچنین در حوزه رسانه ها ، روزنامه هایی  وجود دارند که خود را قیم مردم میدانند و صدا وسیما نیز در این زمینه عمدتا دیدگاه انتقادی دارد حال آنکه در دولت گذشته حداقل در چهار سال اول دولت احمدی نژاد چنین نبود.

-           ما اگر بخواهیم سوال را در حوزه سیاست داخلی مطرح کنم به نظر میرسد که جامعه انتظار بیشتری از دولت آقای روحانی دارد آقای روحانی عقیده دارند موانعی در حوزه سیاست داخلی دارند به نظر شما این موانع چیست و چقدر دولت در این زمینه موفق بوده است؟

من در مقامی نیستم که از آقای روحانی دفاع کنم و همانطور که خود آقای روحانی هم ادعا کردند یک فرد اصلاح طلب نیستند و بنده متعلق به جریان اصلاح طلبی در کشور هستم لذا طبیعتا من آقای روحانی را بعنوان یک اصلاح طلب نگاه نمی کنم و متناسب با آن باید انتظاراتمان را تنظیم کنیم، ولی از آنجاییکه در طول دو سه دهه انقلاب در سیاست های کلان کشور بودم چه در مجلس شورای اسلامی و چه در سیاست خارجی بعنوان سفیر و در حوزه اقتصادی در شهردای تهران تلقی بنده این است که دولت آقای روحانی با توجه به موانع موجود عملکرد ایشان قابل قبول است . مشکل اغلب مردم این است بدلیل  اینکه با فرایند مسائل اقتصادی آشنایی کامل ندارند  تصور میکنند که بسیاری از مسائل اقتصادی در ظرف چند ماه باید حل شود در حالیکه کارشناسان اقتصادی معتقدند برخی از مسائل اقتصادی حداقل دو برنامه پنج ساله اگر همان برنامه هم درست اجرا شود طول خواهد کشید تا آثار آن مشخص شود. بنده معتقدم حل مسائل اقتصادی مثل کاشت سیفی جات نیست که در خرداد کاشت و در مرداد ماه برداشت شود تحولات و تغییرات اقتصادی حداقل باید به بار نشستن یک درخت تعبیر شود که چندین سال طول خواهد کشید . همیشه خراب کردن و از بین بردن راحت تر از ساختن و بنا کردن است . یعنی که یک دولتی میتواند به دلیل ندانم کاریها تورم را در عرضیک سال چندین برابر کند ولی اگر  دولت دیگری بخواهد این تورم را حل کند باید زمان بسیار بسیار بیشتری را صرف آن کند بدلیل اینکه پول تزریق شده به جامعه انتظاراتی بوجود آورده و تا زمانیکه تولید رونق نگیرد نمیتوان انتظار کاهش تورم را داشت .

لذا تصور ما این است که شاخصه اصلی دولت آقای روحانی اعتقاد به برنامه ریزی است و این عقلانیت دولت را نشان میدهد که کاملا در تضاد با دولت گذشته است که با انحلال سازمان مدیریت و برنامه ریزی و انحلال شورای برنامه ریزی مانند شورای پول و اعتبار خسارت جبران ناپذیری را بوجود آوردند .

در حوزه مسائل اجتماعی و سیاسی هنوز فضا به اندازه کافی باز نشده البته تغییراتی را شاهد هستیم بسیاری از افراد فعال شدند و بعضی از مطبوعات توقیف شده به گیشه ها برگشتند لذا بدون تردید فضا بهتر از گذشته شده است اما در این حوزه انتظارات هم بیشتر است. برای ما تلخ است که به دلیل اشتباه یک نفر یک روزنامه بسته شود این انتقادها و ایرادها وجود دارد ولی بجای دیدن نیمه خالی لیوان باید نیمه پر شده لیوان را نگاه کرد که وضعیت در گذشته چه بوده و در حال حاضر به کجا رسیده ایم در حوزه سیاسی و اجتماعی کشور در جهت درست و منطقی حرکت میکند اما تخریب و ویرانی هشت سال گذشته بیشتر از چیزی است که تصور می کردیم.

 

-          سوال بعدی در مورد گفتمانی است که آقای روحانی وارد جامعه کرد گفتمان اعتدال گرایی آیا گفتمان اعتدال گرایی با توجه به پتانسیل موجود در جامعه موفق خواهد شد و به سرانجام خواهد رسید یا باید ناگزیر به سمت گفتمان اصلاح طلبی یا اصولگرایی حرکت کند؟

واقعیت است که مردم از افراط و تفریط خسته شدند بنابراین بدلیل تجربیات تلخی که از زیاده روی برجریان های سیاسی وهمچنین از محافظه کاریهای که برخی دیگر داشتند گفتمان اعتدال گرایی جایی برای خود باز کرد در مورد استقبال مردم قرار گرفت اما من تصور میکنم که جریان اعتدال هنوز دیدگاههای خود را  بصورت جزء بجزء تدوین نکرده است . تا بتوانیم درباره آن به داوری بنشینیم .

در حوزه اصلاح طلبی با توجه به حضور 8 ساله اصلاح طلبان در دولت چارچوبها مشخص است و جریان اعتدال باید چارچوب ها و نظرات خود را بصورت مشخص در حوزه های مختلف روشن کند تا انتظارات نیز با توجه به این چارچوب ها منطبق شود . جریان اصلاح طلبی و جریان اصولگرایی دارای احزاب و گروههای مشخص هستند این تشکل ها اساس نامه و مرامنامه تعریف شده ای دارند اما درجریان اعتدال این رویکردها مشخص نیست البته بدلیل نوپا بودن انتظار این نیست تا به این زودی به جمع بندی برسند اما باید به سمت تدوین استراتژی اعتدال گرایی حرکت کند، به نظر میرسد آقای روحانی فاقد احزاب و گروههایی است که بتواند دولت را در شرایط خاص حمایت کند و همچنین فاقد دیدگاههایی مدونی است که بر مبنای آن حرکت خود را سازماندهی کند بنابراین اگر بخواهد گفتمان خود را نهادینه کند بایدتمام سعی خود را انجام دهد تا این دو ضعف عمده را بر طرف کند.

-با توجه به اینکه شما دولت آقای روحانی را در چارچوب اصلاح طلبی قرار نمیدهید به نظر شما مجموعه اصلاح طلبان چه انتظاراتی باید از این دولت در شرایط کنونی داشته باشند؟

اگر چه اصلاح طلبان کمک کردند تا دولت آقای روحانی در انتخابات پیروز شود اما نباید انتظار این باشد که دولت جایگاه مدیرتی کشور را در اختیار اصلاح طلبان قرار دهد اما با این وجود انتظار میرود که دولت فضایی را بوجود بیآورد که اصلاح طلبان بتوانند در در جامعه نقش آفرینی کنند . در دوران هشت ساله آقای احمدی نژاد دوران بسیار سختی برجریان اصلاح طلبی گذشت، بسیاری از دوستان به زندان افتادند بسیاری از تشکلها از برگزاری مجامع و نشست های عمومی محروم شدند برخی احزاب غیر قانونی اعلام شدند بنابراین انتظار میرود دولت بتواند بستری فراهم کند تا این احزاب وگروهها بتوانند در چارچوب قانون فعالیت کنند .

-          با توجه به اینکه مجلس میتواند نقش بسیار موثری در پیشبرد اهداف دولت داشته باشد آیا مجموعه اصلاح طلبان برنامه ای مشخص برای انتخابات بعدی مجلس دارند؟

پیش بینی دوسال دیگر کار ساده ای نیست با توجه اینکه بسیاری از معادلات در جامعه ما یک شبه تغییر میکند با توجه به همه این مسائل که ممکن است در اراده واختیار اصلاح طلبان نباشد باید در دو حوزه وارد عمل شویم یکی اینکه سیاستهای انقباظی شورای نگهبان را به سیاستهای انبساطی تبدیل کنیم یعنی شورای نگهبان باید متقاعد کنیم سیاست های تنگ نظرانه به هیچ وجه به نفع نظام جمهوری اسلامی ایران نیست ، شورای نگهبان باید به نحوی عمل کند که کلیه کسانیکه حاضرند در نظام جمهوری اسلامی و در چارچوب قانون اساسی عمل کنند و دغدغه منافع ملی دارند اجازه حضور در انخابات را داشته باشند . نکته بعدی در مورد بدنه اصلاح طلبی است که باید از تفرق آراء و تعدد کاندیدای خودداری کنند . توجه داشته باشیم شکستی که اصلاح طلبان در انتخابات 84 متحمل شدند در همین تفرق آراء بود . این مشکل میتواند در انتخابات مجلس در دماوند و فیروزکوه نیز اتفاق بیافتد اگر در انتخابات مجلس در برابر کاندیدای مقابل یک نامزد داشته باشیم طبیعتا این شانس را داریم که پیروز انتخابات باشیم و در نجوه رسیدن به نامزدی واحد  باید سازو کاری اندیشید تا از تنوع کاندیدا جلوگیری شود.

-          از آنجا که نشریه ما یک نشریه منطقه ایست و منطقه دماوند و فیروزکوه با چالشهای زیادی از جمله بیکاری مهاجرت و اعتیاد روبروست چقدر سرنوشت مسائل منطقه برای شما که از این منطقه برخاستید مهم است و چه راهکارهایی برای از بین بردن این مشکلات دارید؟

بدون تردید وقتی که شما از جایی که رفت و آمد بیشتری دارید مسائل ومشکلات آن نیز برای شما مهم خواهد بود ، بنده هم بعنوان یک فرد که در منطقه دماوند رفت و آمد دارم طبیعتا پیشرفت منطقه و حل مسائل منطقه برای من دارای اهمیت است اما بعنوان فردی که بیشتر در اقتصاد کلان کار کردم و ملی فکر میکنم تصورم این است که حل چالشهای منطقه دماوند و فیروزکوه بدون اینکه مسائل کل کشور حل شود ممکن نیست بعنوان مثال ما نمی توانیم مسئله بیکاری را در منطقه حل بکنیم بدون آنکه این معضل در کل کشور حل شود ما نمی توانیم مشکل گرانی و تورم را در را در منطقه حل بکنیم بدون آنکه معضل تورم در کل کشور حل شود بعبارت دیگر بسیاری از معضلات منطقه ای ریشه در کل کشور دارد .اما بصورت پایلوت دماوند وفیروزکوه در پیش روی ماست و می تواند در حل مسائل کمک کند .

-          در دو سال آینده انتخابات مجلس را در پیش رو داریم چه راهکاری را برای اتحاد و هماهکگی بیشتر بین احزاب اصلاح طلب و افراد سیاسی در منطقه دماوند وفیروزکوه پیشنهاد میکنید ؟

من فکر میکنم اولا احزاب و سیاسیون در دماوند وفیروزکوه باید فعالیت بیشتری داشته باشند و همچنین این افراد باید سازوکاری بیاندیشند برای اینکه بتوانند خرد جمعی را در حوزه اصلاح طلبی برای رسیدن به نامزد واحد بکار بگیرند بعنوان مثال یکی از روشها این است که در دماوند و فیروزکوه یا در مراکز جمعیتی مانند رودهن و آبسرد به تناسب جمعیتی که وجود دارد بتوانند یک مجمع منتخبی را انتخاب کنند و این مجمع بتواند یک نفر را بعنوان نامزد انتخابات معرفی  کنند و بقیه باید به این انتخاب تمکین کنند.لازمه این کار هم این است که کنشگران اصلاح طلب از چند ماه قبل انتخابات مجلس ،روی سازکار های این روش به توافق و تفاهم برسند .اگر این کار صورت گیرد دیگر نگرانی زیادی وجود نخواهد داشت یعنی ما می توانیم شرایطی فراهم کنیم که کلیه نامزدهای اصلاح طلب فعالیتهای تبلیغی خود را انجام دهند و در آستانه انتخابات خود را نامزد انتخابات کنند اما نهایتا تسلیم آن سازو کاری شوند که بر سر آن توافق شده است .

-          یک سوالی که برای خوانندگان ما نیز میتواند جالب باشد این است که معمولا با آمدن دولت جدید بسیاری از پست های کلیدی نیز تغییر خواهدکرد مانند آنچه در دولت احمدی نژاد هم اتفاق افتاد به نظر شما آیا این روش را قابل قبول است یا خیر؟

من فکر میکنم مبنا را باید بر شایسته سالاری بگذاریم و این شایسته سالاری ایجاب میکند که اگر افراد شایسته ای بر پست ومقامی هستند بمانند و هیچ دلیلی وجود ندارد دولت جدید بخواهد این افراد را جابجا کند . به هیچ وجه این پدیده خوبی نیست که وقتی دولت یا وزیری یا مدیرکل جدیدی روی کار میآید تمام پست های زیر مجوعه خود را تغییر دهد این پدیده اتوبوسی رسم شوم وناپسندی است که باید با آن مبارزه کرد اما متاسفانه در دولت آقای احمدی نژاد با پدیده دیگری مواجه بودیم که بصورت بسیار گسترده و وسیع نیروهای ناکارامد و نالایق را بر مسند امور گماشتند و چاره ای جز این نیست که در مقابل این پدیده دست به شایسته سالاری بزنیم و الزاما تغییراتی را انجام دهیم. در این زمینه دولت آقای روحانی تا حد قابل قبولی موفق بوده است گرچه انتظاراتی هم وجود دارد. اما بنده به اصل" ارشدیت" معتقدم که به این معنی است هر فردی در هر سازمانی باید مراحل ابتدایی را در آن سازمان طی کرده باشد تا به سمت بالاتر برسد و این امر متاسفانه در دولت گذشته انجام نشد بعنوان مثال یک فرد 28 ساله را بدون هیچ سابقه ای در راس یک شرکت بزرگ خودرو سازی قرار داد که خسارتهای فراوانی را به جامعه تحمیل کرد.

بعنوان اخرین سوال به نظر شما مردم منطقه دماوند و فیرورکوه چگونه میتوانند در سرنوشت خویش موثر باشند و چه راههایی پیش رو دارند برای پیشبرد اهداف دولت آقای روحانی؟

من تصور میکنم ما باید نهادهای مدنی و سازمانهای مردم نهاد را بصورت واقعی شکل دهیم در سیستمهای مردم سالار احزاب و نهادهای مدنی هستند که شهرها و کشور را اداره میکنند و دولت بیشتر نقش بستر ساز دارد ، اما در سیستمهای مردم گریز نهادهای مدنی سرکوب میشوند یکی از این نهاد ها احزاب هستند که باید بتوانند در چارچوب قانون اساسی  فعالیت کنند علاوه بر احزاب ، NGOها و نهادهای اجتماعی که در قانون هم پیش بینی شده میتوانند در پیشرفت و توسعه کشور نقش موثری داشته باشد چرا که مردم خود را سهیم درمسائل و مشکلات کشور میدانند البته در این بین شاید به دلیل عدم تجربه مشکلاتی هم داشته باشیم کما اینکه در اغلب شورا های شهر و روستا این مشکلات وجود دارد ، اما نباید ترسید و باید این مسیر را ادامه داد و لطمات آن را پذیرفت تا در نهایت به نتبجه مطلوب برسیم .

 

 

باتشکر از وقتی که در اختیار خوانندگان ما قرار دادید.

 

 


کامنت کاتب ارجمند که قابل تامل است

$
0
0
با سلام و تبریک سال نو خورشیدی
از این گزارش شما که به خوبی به بیان یکی از ظرفیت های بالفعل همشهریان ما پرداختید و انصافا از جاده معرفت و تواضع خارج نشده و گرفتار غرور ناشی از موقعیت مالی و کاری نشدند تشکر می شود و برای این عزیزان آرزوی توفیق داریم
شرکت های اینچنینی که در سطح کشور دارای رتبه و جایگاه هستند به راحتی می توانند در توسعه شهر ارجمند موثر باشند هم از طریق ایجاد شعبه ای در ارجمند و هم با مشارکت دادن آنها در فعالیت های تولیدی و زیرساختی شهر ارجمند. سوابق آنها نشان می دهد که وارد کارهای واسطه گری که البته سود سرشاری هم خواهد داشت نخواهند شد و در خط تولید باقی خواهند ماند و در یک کلام مولد پایدار خواهند بود
با توجه به ظرفیت های کشاورزی و دامپروری و آبزی پروری و نیز احتمال وجود معادن کشف ناشده، ایجاد کارگاه های تولیدی و فرآوری توسط این دوستان در قالب شرکت های تولیدی می تواند نوید دهنده آینده مطلوبی برای شهر ارجمند باشد
در این راستا حتی می توان با ایجاد شرکت های سهامی و سهام دار کردن مردم توان عمومی را به خدمت گرفت
آرزوی موفقیت داریم

کتابت کاتب ارجمند در مورد مصاحبه من با مهندس الویری

$
0
0

بسیاری از ایرانی ها همواره علاقمند به نبش قبر و قدیس ساختن افرادی دارند که اگرچه عملکرد شاخصی از آنها را سراغ ندارند اما سعی وافر داریم که بادشان نمایند
این آقای الویری زمانی که نماینده فیروزکوه بود چه گلی به سر منطقه زد جالبه که وقتی ازش سئوال می کنی چه راهکاری برای بیکاری جوانان منطقه داری با فرافکنی این موضوع را یک مسئله ملی می داند و آدرسی می دهد که شاید تا آن زمان نه تو مانی و نه او
آیا بهتر نبود یک نگاهی به درصد بیکاری استان ها می انداخت که فرضا در استان گلستان کمترین و در استان لرستان بیشترین میزان است چه زیرساختی در شرق استان تهران فراهم شده که در راستای حل مشکل بیکاری باشد اگر هم بوده در دماوند و رودهن و بومهن متمرکز شده است
مثلا باغات آبسرد و دماوند را ملاحظه فرمایید همه شان سیستم آبیاری دارند، سردخانه ایجاد کردند، کارگاه های فرآوری و بسته بندی ایجاد کردند زیر ساخت گردشگری ایجاد کردند توسعه آموزش عالی را دیدند شهرکهای صنعتی را رونق دادند اما دریغ از فیروزکوه و ارجمند با تمام پتانسیل ها و جاذبه های طبیعی و آب فراوان و مردم پر تلاش
تصدیق می فرمایید که وقتی اشتغال نباشد بلایای دیگر خود به خود جاری می شوند اعتیاد و افراد و جوانان مبتلا به آن، کسب مال حرام و نامشروع، ورود به کسب و کار واسطه گری و دلال بازی
این دوستان حوزه دماوند و فیروزکوه را فقط در دماوند و رودهن می بینند و فقط برای رای آوری رنج سفر به فیروزکوه و ارجمند را بر خود تحمیل می کنند و یا شاید هم برای هواخوری و تجدید خاطرات
توصیه می کنم از غلتیدن به دامن اینگونه افراد پرهیز کنیم و به داشته ها و زیرساخت ها و توانمندی های بومی و منطقه ای فکر کنیم
ضمنا افرادی مثل شما که خودبرتربینی و منیت در شما نهادینه شده انتظاری بیش از این نمی رود که همه چیز را در ظرف و شاخص حزب و گروه سیاسی ببینید آنقدر منیت دارید که تیتر مصاحبه را مصاحبه من با ..... انتخاب می کنید برای اینکه سخنان شما را دیگران باور کنند لازم است من را بشکنید

پاسخ به "کاتب ارجمند"گرامی

$
0
0
جناب کاتب ارجمند

با سلام 

از اینکه نقدی بر مصاحبه من با آقای الویری نوشتید سپاسگذارم .اما در این خصوص چند نکته قابل ذکر است:

اول : اگر مصاحبه با یک نفر که تجربه چند ساله در مدیریت کشور و منطقه دارد قدیس ساختن است آنگاه باید هر کسی دانشی تجربه ای حرفی برای گفتن دارد باید با خود به گور ببرد تا متهم به قدیس نشود و اینگونه حتما به نظر شما جهان پیرامونی مان آبادتر خواهد بود.

دوم :صحبتهای سطر دوم و سطر های بعدی تان همدیگر را نقض میکنند چرا که اگر ایشان هیچ چیز درباره اشتغال و بیکاری و تورم نمیداند و بقول شما فرافکنی میکنند پس چرا بقول خود شما توانستند امکانات مختلفی را برای دماوند و آبسرد و ... ایجاد کنند .

سوم : بنده راز موفقیت نسبی دماوند را در همکاری و همیاری نخبگان آن میدانم که این امر در فیروزکوه میوه نایاب است .کما اینکه شما به آن اشاره داشتید اما نگفتید برای تحقق این امر چه کاری صورت دادید چه نقشه راهی نوشتید و اجرا کردید تا بنده نیز در این کلاس شاگردی شما کنم البته نفرمایید که گفتید  "داشته ها و زیرساخت ها و توانمندی های بومی و منطقه ای فکر کنیم"که یک حرف کلی و غیر قابل فهم است .

چهارم : این مصاحبه برای نشریه بصیرت جوانان گرفته شد و در آن منیت و خود برتربینی ندیدم غیر از آنکه شخصی که مصاحبه را انجام داد را ذکر کردم .

البته در جهان مدرن فردیت نه مذموم بلکه قابل تحسین است و این در عالم درویشی و صوفی گری است که "من "باید شکسته شود .

سربلند باشید.


دینداری اجباری و خطری که تهدیدمان می کند

$
0
0
بخش تعاملی الف - امین میرزائی

چند روز پیش "الف"مطلبی منتشر کرد درباره رفع فیلتراسیون فیس بوک. طبق معمول کامنت های بسیاری "لایک"خوردند. در بین دیدگاه ها، کامنتی خاص جلب توجه می کرد. متن این کامنت را که تعداد "لایک" آن بالا بود می آورم، پیش از آن که توضیحی اضافی ارائه دهم.

"باید یه تمام محدودیت ها پایان داد و آزادی به معنای واقعی کلمه رواج پیدا کند حتی به گفته پارلمان اروپا ازدواج همجنسگرایان هم باید آزاد باشد همان طور که در بسیاری از کشورهای مسلمان همسایه از جمله ترکیه و آذربایجان هم آزاد شده باید به حقوق فردی و اجتماعی همگان احترام گذاشت".

تا لحظه نگارش متن حاضر، کامنت مذکور چند صد لایک خورده است.

من به این کاری ندارم که تشکیل خانواده همجنسگرا چگونه ممکن است؟ و چگونه می توان این خانواده را "طبیعی"نامید، وقتی که والدین همجنسگرا فرزندانشان را از زوج های "طبیعی"به وام می گیرند، یا از پرورشگاه "اداپت"می کنند، یا رحمی اجاره ای و طبیعی می یابند تا - پس از یافتن لوله آزمایشگاه - خود را "کلون"کنند! یعنی به این کار ندارم که همجنسگرایان، "افراد آنرمال"محتاج به افراد نُرمالند. به مضحک بودن استفاده از ابزارآلات مصنوعی، برای عمل جنسی هم کاری ندارم! بماند که آن تکّه از بیانیه اروپا، درباره تبعیض جنسیتی بود و نه لزوماً همجنسگرایی. چرا که هنوز کشورهایی در اروپا به ازدواج (عمل اجتماعی) و نه رابطه (عمل خصوصی و بین فردی) صورت قانونی نداده اند.

به این هم کار ندارم که کلمه "حُرّ"در عربی و "آزاد"در پارسی، به معنی نجیب و اصیل و پیراسته اند. همین است که به ویراستار، "محرّر"می گویند و جوانمردی را "آزادگی"می خوانند. حالا چه شده که این دو واژه را به "libertarian"، که در -انگلیسی میانه- به معنی "خودمانی"است اطلاق کرده اند و لیبرتی (an action going beyond limits) را به خطا همان آزادی دانسته اند، بماند.

سخن من این ها نیست و مخاطب من نه آن کامنت گذار مجهول است، و نه کسانی که کامنت او را لایک کرده اند. این چند کلمه را خطاب به جبهه محترم پایداری می نویسم. واگویه ای ست از سردرد، خطاب به عزیزانی که برای فرستادن مردم به بهشت خواب ندارند و گوش خود را بر نصایح کارشناسان بسته اند. پشتوانه این تحلیل، سه دهه حضور در عرصه تحقیقات فلسفی و دینی، و تجربه مدیریت در عرصه های اجتماعی وسیاسی و فرهنگی است. مدیریتی که چندسال پیش، عطای آن را به لقایش بخشیدم.

در قدس محلّه ای وجود دارد به نام "مئه شریم"(صد دروازه). این منطقه محلّ زندگی یهودیان "اولترا ارتدوکس"است. یهودیانی که از رفتن به سربازی سرباز می زنند و مالیات نمی دهند و به علوم جدید - نقطه اتّکاء اسرائیل - بی توجّهند. اگرچه، کِنِسِت اسرائیل تصمیم گرفته عاقبت به سربازی شان بِبَرَد و به زور هم شده ازشان مالیات بگیرد و علوم جدید را به اجبار به خوردشان دهد.

محلّه قواعد خاص خود را دارد. بی حجاب را -چه رسد به جنیفر لوپز- راه نمی دهند. به احکام "شبّات"بی اندازه پابندند و مهمتر آن که اسرائیل را به رسمیت نمی شناسند. زمانی که بن گوریون با آنان پیمان بست، شمارشان از چهارصدنفر تجاوز نمی کرد. نیم قرن بعد نتانیاهو مانده است و نزدیک به یک میلیون شهروند یهودی که به آرمان های اسرائیل پشت کرده اند!

این که قدس، "مئه شریم"دارد عجیب نیست. عجیب پاگرفتن مشابه این محلّه در "لندن"است. محلّه ای که با دیوارهای نامرئیِ به نام "اعراف"از مابقی محلّات لندن جدا می شود و ساکنان آن به علوم روز روی خوش نشان نمی دهند و به مُد و حراج کریستی، بی رغبتند.

امّا این همه ماجرا نیست.

"موسی بن نُصِیر"و "طارق بن زیاد"، صادر کنندگان جنگ طلب اسلام اُمَوی به غرب اروپا بودند و بریتانیائی های انگلیکان هر آنچه در توان داشتند در مسیحی کردن "اجباری"مستعمرات شرقی به کار بردند. نتیجه آن شد که غرب مسلمان، ابتدا کاتولیک و بعد سکولار شد و یاران القاعده، شرق عالم را درنوردیدند.

بومیان موحّد استرالیا -هزارو اندی سال پیش- بت پرستی را به نفع پارسی زبانان نرم خویِ صادر کننده "شتر"و "خیار دریایی"ترک کردند و چند قرن بعد، "الله"عارفان را در دل زبان خود جا دادند - البته - بی آنکه لزوماً "مسلمان"شوند. این، پیش از آن بود که کاشفان اروپایی به تاسمانی و اطراف آن پابگذارند و "مسیحیت چُماقی"را در آنجا رواج دهند.

مسیحیان سخت گیر، سی صد سالی کوشیدند تا بومیان استرالیایی و اقوام مالایی وسربازان اندونزیایی را مسیحی کنند، آن هم در حالی که آنان را قوم منفور خدا و پست و پَلَشت می دیدند. کار به جایی رسید که بومیان استرالیایی از خدای مسیحیان بیزار شدند و مالزی و اندونزی و بخشی از تایلند، مسلمان ماندند.

بومیان استرالیا، تا سخن "مالکوم ایکس"آمریکایی به گوششان رسید، کانگوروشان یاد "افغانستان"کرد و به دین آباء اجدادی خود بازگشتند. امّا یک مشکل وجود داشت. "خیار دریایی"اندونزی جای خود را به "خشخاش"ملّاعمر داده بود و اسلام طالبانی، جای اسلام مولانا و بوعلی و رودکی و خواجه عبدالله -اسلام افغان های چند قرن قبل - نشسته بود!

نتیجه همه فعل و انفعالات فوق چه بود؟! غربِ مسلمانِ طارقِ بن زیاد - فاتح سخت گیر تنگه جبل الطارق- اینک سکولار است. واتیکان - با وجود یک میلیارد و اندی طرفدار با تقوا- به اجبار به امثال برلوسکونی، رسوائی های جنسی کشیشان کاتولیک و جماعت همجنسگرا تن داده است. آمریکا بین چهل میلیون Nones"" (بی اعتقاد به دینی خاص) و صدو پنجاه میلیون دینداری که برخیشان عمر جهان را چندهزارسال می دانند، تقسیم شده است. چرا؟! چون رهبران دینی از "دین"مغازه ساختند و خانواده های فاسدی چون "بورجیاس"را به دستگاه پاپی راه دادند. چون چوب برداشتند و "مک کارتیسم"راه انداختند. چون مفهوم انتظار "موعود" را با قدرت سیاسی امثال "جری فال ول"و "پت رابرتسون"و "بیلی گراهام" پیوند زدند. چون خود را حقّ، و مابقی جهان را "محور شرارت"خواندند.

دین که به "مغازه"یا "ابزار قدرت"تبدیل شد، گروهی راه بی دینی در پیش گرفتند و در مجاورت پاپ کاتولیک و پروتستان هایی همچون "پت رابرتسون"، بی اخلاق شدند. گروهی -مانند "هِریدیان یهودی"و "آمیش های مسیحی" -دور خود دیواری نامرئی کشیدند و از همه مظاهر تمدّن جدید بیزاری جستند. اِوَنجِلیست های آمریکائی در نزاع بین "دین"و "علم"هردو را در پای "میلیتاریسم"و "خرافات"قربانی کردند. گروهی به تفسیر مُحرَّف از "ودانته"هندوها و تعالیم "بودا"روکردند و به علّت باور به چرخه "تناسخ"، جان آدم ها را بی ارزش شمردند. گروهی هم.، کمربند انتحاری به خود بستند و همه را کافر دانستند.

البته دنیا به این بی دینی هم نیست. گروهی هم هستند که "راه دیگر"را برگزیدند. در میانه این جهان بی پروا، بی دین های آته ئیست، تنها "پانزده درصد"جمعیت جهان را تشکیل می دهند. پانزده درصدی که البته دانشمندترینشان، تنها به "پنج درصد"جهان مشهود علم دارند. نود و پنج درصد الباقی (ماده تاریک + انرژی تاریک)، همچنان برایشان جزو اسرار است. "ساینس"کافی نیست. شناختن آن نود و پنج درصد باقی، "عقل"می خواهد. "مَن کانَ لَه عقل، کانَ لَه دین". کسی که عقل ندارد، دین هم ندارد.

برادران و خواهران جبهه پایداری! یک خواهش دارم.

حلال خدا را حرام، و دنیا را به کام مؤمنان تلخ نکنید. به مردم ایران اجازه دهید که "راه دیگر"را حفظ کنند. دیندار و اخلاقی باقی بمانند، بی آن که به مواهب جهان جدید پشت کنند. خدا را عاقلانه بپرستند و - ضمن حفظ مسئولیت های اجتماعی - در گستره "مباحات"آزاد باشند. در آنصورت دیگر کسی کامنت نمی گذارد تا خواستار "آزادی های نامشروع"شود.

یک لحظه سکوت کنید... زنگ خطر مدّتی ست که به صدا درآمده است.

معاون جدید برنامه ریزی و اداری- مالی فرمانداری فیروزکوه منصوب شد

$
0
0

با حکم استاندار تهران، ˈمهین خلیل ارجمندیˈ به عنوان معاون جدید برنامه ریزی و اداری- مالی فرمانداری شهرستان فیروزکوه منصوب شد.

به گزارش روز دوشنبه ایرنا، در حکم ˈسید حسین هاشمیˈ که روز گذشته صادر شده، آمده است:

ˈسرکار خانم مهین خلیل ارجمندیˈ

به موجب این حکم و بنا به پیشنهاد فرماندار شهرستان فیروزکوه جنابعالی به سمت معاون برنامه ریزی و اداری- مالی فرمانداری شهرستان فیروزکوه منصوب می شوید.

امید است با استعانت از خداوند تبارک و تعالی و رعایت خط مشی اعلام شده، شرح وظایف قانونی و بکارگیری شیوه های مناسب در اعمال سیاست های عمومی دولت تدبیر و امید در خدمت به مردم منطقه که ولی نعمتان و سرمایه های اصلی نظام جمهوری اسلامی هستند، موفق و مؤید باشیدˈ.

خانم خلیل ارجمندی که 17 سال سابقه کاری دارد، کارشناس رشته حسابداری بوده و آخرین سمت وی کارشناس مسؤول امور اقتصادی و اشتغال فرمانداری فیروزکوه بوده است.

وی در گفت وگو با ایرنا، پیگیری مباحث صنعت، کشاورزی و گردشگری شهرستان، حمایت از تولید و اشتغال و حمایت از سرمایه گذاری در منطقه را از جمله اولویت های کاری خود برشمرد.


این گوی و این هم میدان

$
0
0
سیستم اداری دولت در ایران در از برخی زوایا فشل، ناکارآمد، بیمار و البته هوس‌انگیز است. چرایی این چهار ویژگی را توضیح می‌دهم و پیشنهادم را هم می‌گویم که چرا ما جوانان اصلاح طلب اگر برای خودمان رسالت آبادانی کشور را داریم، باید از اساس این سیستم اداره کشور را شخم بزنیم و برای انتخابات مجلس و ریاست جمهوری‌های آینده از همین امروز برنامه داشته باشیم. شرط آن هم این است که مجموعه‌ای از همین جوانان همزمان در بنگاه‌های خصوصی و نهادهای قانون گذاری حضور داشته باشند.

برخی از مدیران سیستم اداری در کشورمان افرادی هستند ناکارآمد. دلیل آن هم وضعیت امروز کشور است. چپ و راست و اصلاح طلب و اصولگرا هم ندارد. در کشور ما هیچ چیز سر جای خودش نیست و اگر چرخ مملکت می‌گردد برای این است که پول نفت وجود دارد و خرجی مملکت را می‌دهد.

بگذارید یک مثال عینی بزنم. گفته می‌شود یکی از دلایل استعفای آقای دکتر نجفی از ریاست سازمان گردشگری در ایران کمبود بودجه بوده است.آقای نجفی که خودش به عنوان رئیس سازمان برنامه، پول مملکت را توزیع می‌کرد نمی‌تواند امروز در مجموعه‌ای کار کند که پول ندارد. تازه این آقای نجفی از جمله افراد باهوش و تحصیل کرده ومورد احترام است؛ اما قادر نیست در مجموعه‌ای که هزاران منبع درآمدی می‌تواند داشته باشد مدیریت کند. چرا؟ به یک دلیل خیلی ساده. در این سیستم اقتصادی اداره کشور اگر کسی مدیر خوب نامیده می‌شود، در بهترین حالت یعنی «خوب خرج کردن» را بلد است. یعنی مدیر «هزینه» است. اما همین که قرار باشد تولید درآمد کند یا به عبارتی خودش پول تولید نماید، به اصطلاح «درجا» می‌زند. تقصیر خودش هم نیست. سال‌ها با این شیوه در ایران مدیریت کرده است و اگر کمی با شیوه‌های امروزین بازاریابی و تولید ثروت آشنا بود نمی‌توانست و نباید می‌گفت که پول مدیریت یک مجموعه را ندارد. اینجاست که می‌گویم سیستم اداره دولتی در ایران فشل است و همینجاست که معلوم می‌شود مدیران دولتی کشور ناکارآمد هستند.

سیستم مدیریتی در ایران بیمار هم هست. به این معنی که افراد خوب و شایسته را تنبل و پرادعا بار می‌آورد. این هم در ذات این روال مدیریتی وجود دارد. اگر شما در مجموعه‌های خصوصی کار کرده باشید و با مدیران و کار‌شناسان دولتی – باز هم تاکید می‌کنم این بحث ربطی به چپ و راست ندارد – طرف باشید این مساله را به عینه می‌بینید. بگذارید یک مثال دیگر بزنم. زمانی دولت در طرح مالیات بر ارزش افزوده از شرکت‌های خصوصی طرف قرارداد با دولت خواسته بود که ۳% از هر صورتحساب خود را بابت مالیات بر ارزش افزوده به اداره مالیات بدهند. اما مشکل اینجا بود که بسیاری از قراردادهای این شرکت‌ها مربوط به پیش از تصویب این قانون بود. به همین دلیل هم قرار شد شرکت‌های خصوصی به هر «صورتحساب» خود ۳% اضافه کنند و پول آن را از کارفرمای دولتی بگیرند و به اداره مالیات که آن هم دولتی است تحویل دهند. حالا فارغ از اینکه این پول از یک جیب دولت به آن یکی جیب می‌رود، اما به‌‌ همان اندازه که اداره مالیات در گرفتن این پول حریص و سفت و سخت بود، کارفرمایان دولتی در پرداخت این پول حرف و حدیث و اما و اگر داشتند.

به عبارت ساده‌تر ۳ درصد افزایش صورت وضعیت‌ها را پرداخت نمی‌کردند. اما اداره مالیات این پول را می‌خواست و اگر شما به عنوان یک بنگاه خصوصی این پول را پرداخت نمی‌کردید جریمه دیرکرد هم باید می‌دادید. وقتی هم که این موضوع را به زبان ساده به اداره مالیات توضیح می‌دادید پاسخ این بود که به ما ربط ندارد. یعنی بخشی از دولت، بخش دیگر را آگاهانه یا ناآگاهانه انکار می‌کند. ناآگاهانه چون تنبل است و آگاهانه هم چون پرمدعاست. مثال‌های اینچنینی هم، یکی، دو عدد نیستند. کافی است به عنوان مثال سری به اداره‌های تامین اجتماعی بزنید یا در پیچ و خم قوانین و بخش نامه‌های سازمان برنامه پیشین – معاونت مدیریت و نظارت راهبردی – گیر کنید، آن وقت حساب کار دستتان می‌آید.

اما حضور در این سیستم هوس انگیز هم هست. شما می‌روید مدیر یک مجموعه می‌شوید، راننده و ماشین اختصاصی دارید و کار خاصی هم نمی‌کنید. اسمتان هم این است که مدیر هستید و به تجربه مدیریتیتان هم می‌نازید. تازه اگر پول نفت زیاد باشد و شما خوب هم خرج کنید تشویق هم می‌شوید. اما اگر یک نفر سیستم و حساب و کتاب شما را کنترل کند که ۱- با این پول چه کار کرده‌اید و ۲- با این پول چه کار می‌توانستید بکنید که نکرده‌اید، آن وقت است که معلوم می‌شود چه سرمایه‌هایی هدر رفته‌اند و چه فرصت‌هایی که دود شده‌اند. یعنی مدیری که می‌گوید در دوران من ۲ تن فرضا گندم بیشتر تولید شده است، محتمل‌ترین نتیجه‌ای که می‌شود گرفت این است که احتمالن باید ۲۰۰ تن تولید می‌شد اما ۲ تن تولید شده است.

اما چرا ممکن است این بی‌حساب و کتابی خیلی بروز نکند؟ بروز و عدم بروز این وضعیت البته در شاخص‌های اقتصادی و اجتماعی که معلوم است. همین که سال‌ها تورم داریم و جز ۳ یا ۴ کشوری هستیم که در دنیا تورم بالا داریم خودش یعنی اینکه این سیستم اداری فشل است. اما اگر بخواهم بهتر توضیح بدهم یک وام گیری می‌کنم از نوشته‌ای از آقای کامبیز نوروزی که وضعیت اداره کشور را به وضعیت فوتبال مملکت تشبیه کرده بود. با این تفاوت که در فوتبال ایران یک برنامه ۹۰ هست که تمام این وضعیت داغان را جلو چشم شما می‌آورد. فقط یک نگاهی به این حساب و کتاب باشگاه پرسپولیس بیندازید که سه، چهار تا مدیر قبلی آن هم درگیر پرونده مالی‌اش هستند. پرونده‌ای که در آن چون با عدد و رقم مواجه هستیم باید معلوم شود چه کسی چه کاری کرده است. اما همین را هم نمی‌توانند راست و ریست کنند. و هر کسی یک ادعایی می‌کند. در حالی که قاعدتا مشخص شدن وضعیت یک باشگاه نباید کار سختی باشد. وقتی برای یک باشگاه فوتبال دو دو تای چهار تای آن معلوم نیست و هرکسی یک چیزی می‌گوید دیگر تکلیف اداره مملکت که جای خودش را دارد. یعنی اگر یک برنامه ۹۰ سیاسی یا اقتصادی وجود داشت شاید این مسائل بهتر دیده می‌شد.

به تمام این دلایل است که بر می‌گردم به جوانان اصلاح طلب و فکر می‌کنم جوانان اصلاح طلب – و باز هم تاکید می‌کنم که اگر «ایران» یعنی کشورمان، اولویت اول برای آن‌ها باشد – باید قبل از هر چیز چشم خود را بر این واقعیت‌ها باز کنند و برای آینده کشور یک رسالت تاریخی قائل شوند. رسالتی که به نظر من تحقق آن حداقل دو مسیر موازی دارد:

اول، حضور در نهادهای اجتماعی غیر دولتی و نهادهای اقتصادی خصوصی. لازمه این کار استفاده از تخصص آدم‌های متخصص در بازار خصوصی ایران است. جوانان اصلاح طلب باید دندان طمع حضور در دولت را بکشند که اگر پای خودشان را در شرایط فعلی در دولت بگذارند آن وقت است که تازه راه «تنبلی» را یاد می‌گیرند و به خیل عظیم همین مدیران ناکارآمد اضافه می‌کنند. حضور در بازار خصوصی به همراه استفاده از ظرفیت هم افزای همدیگر و استفاده از تخصص یکدیگر در بازار خصوصی ایران برای جوانان اصلاح طلب یک اولویت است.

آنهایی که گله می‌کنند که چرا دولت – فرقی نمی‌کند دولت روحانی، احمدی‌نژاد یا خاتمی – به آن‌ها اعتماد نمی‌کند و مسئولیت نمی‌سپارد باید از صبح تا شب خدا را شکر کنند که به دولت نمی‌روند. سابقه کار دولتی، یک پاپاسی ارزش ندارد. این‌ها اگر بلد بودند وضع امروز مملکت این نبود – در این مدل البته تک و توک استثناهایی مانند صفایی فراهانی و کرباسچی یا نعمت‌زاده و زنگنه و امین‌زاده هم وجود دارند که البته مزیت این‌ها سابقه کار در بخش خصوصی و ویزگی‌های شخصی است - حضور در دولت در این مرحله اساسا افتخاری هم ندارد. مگر آنکه کسانی در دولت و در بخش‌های خاصی حضور پیدا کنند که تجربه کار خصوصی و تخصص مرتبط با آن را داشته باشند. تا زمانی که نداریم و این را هم می‌دانیم که فرقی با بزرگ تر‌هایمان نخواهیم داشت به نظر من خیانت است که در دولت حضور پیدا کنیم. در حالی که می‌توانیم کارهای دیگر بکنیم.

البته حضور در نهادهای غیردولتی و سازمان‌های اقتصادی خصوصی یک مزیت دیگر هم دارد. می‌فهمیم که چه قدر نمی‌دانیم. و آن وقت است که به جای جمع شدن و برگزاری کلاس تاریخ سیاسی یا فلسفه تحلیلی با رئوس درسی تکراری و اساتید مشخص که همیشه یک حرف می‌زنند، آن وقت می‌رویم سراغ یادگرفتن روش‌های بازاریابی، مدیریت پروژه، اداره بنگاه‌های اقتصادی که ایران را برای حضور در یک اقتصاد قرن بیست و یکمی آماده می‌کند. این آموزش تخصصی است که جوانان اصلاح طلب به آن بسیار احتیاج دارند و سال‌ها یا ضرورت آن را درک نکرده‌اند و یا به هر دلیل دیگر به دنبال آن کمتر رفته‌اند. امروز اما نوبت اینگونه آموزش هاست.

و هدف دوم، آمادگی برای انتخابات مجلس بعدی، نقش آفرینی مثبت در انتخابات ریاست جمهوری ۱۳۹۶ و دولت دوم روحانی و در ‌‌نهایت انتخابات ریاست جمهوری سال ۱۴۰۰ است. مجلس آینده نباید مجلس پیرمردهای گذشته، همین مدیران دولتی ناکارآمد و افراد ناتوان باشد. مجلس اگر دست این‌ها – چه چپ په راست - بیافتد وضعیت کشور بهتر نمی‌شود که بد‌تر هم می‌شود.

دوباره این سرمایه هاست که هدر می‌روند و فرصت هاست که می‌سوزند. این‌ها آزمون خود را بار‌ها و بار‌ها داده‌اند و بار‌ها و بار‌ها هم رد شده‌اند. این بار جوانان اصلاح طلب باید خود دست به کار شوند. باید طرح و برنامه هم داشته باشند که در هماهنگی با دوستانشان که در بخش خصوصی هستند، قوانین کشور را به نفع بخش خصوصی شخم بزنند. یعنی بند بند قوانین کشور را طوری بازبینی کنند که کشور را برای حضور در یک بازار قرن بیست و یکمی آماده کند و بعد، دولت اول و دولت دوم روحانی را – در صورت پیروزی در سال ۱۳۹۶- مجبور کنند که در راستای یک ایران قرن بیست و یکمی گام بردارد.

اگر بخواهم مصداقی هم توضیح بدهم یعنی اینکه وقتی وضعیت نابسامان کارخانه‌ای مانند ایران خودرو و صنعت خودروسازی ایران را می‌بینیم که چه قدر پول در آن هدر می‌رود، یک راه بهینه کردن آن، افزایش رقابت است و از جمله کارهایی که می‌توان انجام داد اجازه واردات خودروهای خارجی است – البته با درنظرگرفتن معیارهایی مشخص-. آن وقت ایران خودرو نمی‌تواند پژوی ۲ میلیونی خود را ۲۰ میلیون بفروشد و یا سایپا برای یک آهن قراضه به نام پراید ۱۰ یا ۱۲ میلیون تومان از مردم پول بگیرد. و تازه خدمات پس از فروش آن‌ها هم تا این حد افتضاح باشد. این – واردات خودروی خارجی - کاری بود که زمانی قرار شد در ایران انجام شود، اما لابی صنعت خودروسازی اجازه نداد چنین قانونی در مجلس تصویب شود. با این توضیح که اگر واردات خودروهای خارجی آزاد شود، صنعت خودروسازی ایران نابود خواهد شد.

کسی نبود به آن‌ها بگوید صنعت خودروسازی ایران را همین مدیریت شماهاست که نابود کرده است و اگر رقابت کردن به منظور بهینه شدن را بلد نیستید، آنجایی که نشسته‌اید، اشتباهی است. «پول مفت می‌گیرید» جوانان اصلاح‌طلب باید جرات پیدا کنند و این جمله را به صراحت به برخی از مدیران نسل قبل بگویند. اگر در مجلس هم باشند می‌توانند آن را به هر دولتی تحمیل کنند و جوانان باانرژی و متخصص را به دولت بفرستند و به جای آنکه دست تمنا به استاندار و بخشدار و وزیر و وکیل دراز کنند که کار بگیرند، خودشان را جایگزین آن‌ها نمایند.

البته تمام این‌ها، آماده شدن برای شرایطی است که در انتخابات ریاست جمهوری سال ۱۴۰۰ پیش می‌آید، انتخاباتی که این بار کاندیدایی با نظر همین جوانان معرفی خواهد شد. کاندیدایی که دنیای امروز را بشناسد و از رسوبات کهنگی و ناکارآمدی گذشته بری باشد. با آزمون و خطا مدیر نشده باشد که اگر بهترین آن هم باشد بازهم ناکارآمد است، چون ذهنیت دولتی دارد و این ذهنیت برای پیشرفت کشور سم است.

آینده ایران رودربایستی بردار نیست. سبز و بنفش و چپ و راست هم ندارد. چیزی اگر بد است، پس بد است. نمی‌گویم البته که چرخ را دوباره اختراع کنیم و از گذشته درس نگیریم، اما سرنوشت خودمان را به مدیران گذشته نسپاریم. با آن‌ها همراه شویم اگر می‌پذیرند که در اداره کشور اشتباه کردند و اگر قبول دارند که باید طرحی نو در بیاندازند، آن وقت آن‌ها هم به کمک ما می‌آیند. یک عمر جوانان اصلاح طلب بودند که بر در و دیوار پوستر می‌زدند. این بار شاید نوبت آن‌ها باشد که برای جوانان اصلاح طلب پوستر بزنند و برای آن‌ها تبلیغ کنند. آسیاب به نوبت، این گوی و این هم میدان.

دلنوشته پسر آهنگران برای خاتمی

$
0
0
آهنگران می‌نویسد: «باورم نمی‌شد کنارش ایستاده‌ام. مردی به غایت خوش‌مشرب، خوش‌سیما و خوش‌بیان. بعد از اولین عکس، مهربانانه از عکاس خواهش کرد که از زوایای دیگر در کنار من عکس بیندازد و من همچنان محو جمال و مهرورزی و تواضعش بودم. مردی که هشت سال بر سریر قدرت نشستن و منتخب ملت بودن، اندکی به خاکساری و فروتنی و تواضع او خدشه وارد نکرده و حکمرانی، درخشش گوهر زیبای اصلاح‌گری و رواداری را در وجودش کم‌فروغ نکرده است. بی‌تردید او بر من در حوزه اخلاق و مشرب فکری و سیاسی بیشترین تاثیر را داشته و بسیاری دیگر را به اسلام و روحانیت و تبلیغ دین، شیفته و علاقمند کرده است.



بدون شک نام خاتمی در صفحات تاریخ اسلام و ایران و تشیع در کنار بزرگانی چون سید جمال‌الدین اسدآبادی، امام موسی صدر و مرحوم شهید دکتر بهشتی رضوان‌الله علیهم خواهد درخشید و برای من الگویی مسلم در زی طلبگی، اخلاق‌مداری و روحانیت خواهد بود؛ هرچند هستند کسانی که پیوسته از سر بی‌حیایی و بی‌تقوایی، این سلاله پاک رسول‌الله و فرزند فاضل و نورانی امام را با تیغ سیاه تهمت و دروغ بیازارند. هنوز صدایش در گوشم طنین‌افکن است که می‌گفت: وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم / که در طریقت ما کافری است رنجیدن ...»

رسایی و توافقات ژنو

$
0
0
بخش تعاملی الف - سهراب زند

حمید رسایی عضو جبهۀ پایداری در جشن فن آوری هسته ای در دانشگاه شهید چمران اهواز گفت: "هیچ کس مثل ظریف در مقابل کشورهای اجنبی کوتاه نیامده است ولی امروز اگر وی سرماخورد موظفیم که او را تر و خشک کنیم که بماند برای آنکه وقتی مردم فهمیدند پاسخ بدهد."


قبل از پاسخ به آقای رسایی باز هم به ایشان یادآور می شوم که اگر ما با کسی مخالفیم خداوند این اجازه را به ما نداده است که هر گونه می خواهیم در خفا و علن او را قضاوت کنیم. البته اگر اعتقاد به اسلام داریم.

آقای رسایی به خوبی می داند که تصمیمات کلان نظام کجا و چگونه گرفته می شود، نمونه اش را در پاسخ تماس تلفنی روحانی به اوباما دیدیم که بلافاصله با واکنش "به جا نبود"مواجه شد، نه امضایی در کار بود نه توافقی نه قولی نه قراری، اما سریع اعلام شد به جا نبود. البته حرفی هم از غلط و خلاف بودن نبود، بلکه این که نفس کار مشکلی نداشت اما جایش در این موقع نبود به ذهن می رسید.

آقای رسایی بهتر از من و شما می داند که نقل خاطرۀ بی ربطی که از جک استراو می کند و به تبع آن قرداد سعد آباد را ننگین می خواند کاملا با هماهنگی نظام صورت گرفته است و باز بهتر می داند که رهبری در مورد آن توافق چه فرمودند:

این نظر مقام معظم رهبری است در آبان ماه ۱۳۸۲ یعنی چند روز بعد از مهرماه ۱۳۸۲و بیانیۀ تهران و تعلیق داوطلبانه:

"كارى كه مسؤولان كردند، كار درستى بود. با تدبير و بدون پذيرش تسليم و قبول حرف زور انجام شد تا توطئه اى كه از طرف امريكايي ها و صهيونيست ها عليه جمهورى اسلامى طرّاحى شده بود، شكسته شود. البته اين آغازِ قضيه است و كار تمام نشده است. اگر ادامه اين كار به همين روالى كه تاكنون طرّاحى شده، ادامه پيدا كند، هيچ ايرادى ندارد...به نظر بنده هر دو نوع نظريه اى كه درباره مذاكراتِ انجام گرفته وجود دارد، غير منطبقِ با واقع است. يك طرز فكر اين است كه افراد مؤمن و غيور ما تصوّر مى كنند دولت تسليم شد، كه بايد گفت اين طور نيست و هيچ تسليمى تا اين جا وجود نداشته است. اين يك حركت سياسى و كار ديپلماسى است...آنچه كه تاكنون مسؤولان محترم - چه آقاى دكتر روحانى و چه آقاى رئيس جمهور و مسؤولان ديگر - حقيقتاً زحمت كشيدند، اين است كه با دقّت و ملاحظه جوانب، كار كرده اند و حواسشان جمع است كه كارى برخلاف مبانى و اصول انجام نگيرد. بنده هم مطّلع هستم و هرجا احساس كنم كه برخلاف ضوابط، اهداف و عزّت ملى و جهت گيرىِ نظام اسلامى كارى انجام مى گيرد، مطمئنّاً نخواهم گذاشت و جلوش را مى گيرم. (پایگاه اطلاع رسانی مقام معظم رهبری ۱۱آبان ۱۳۸۲)

آقای رسایی!
تا کی نقش سوپر حزب اللهی را در این تئاتر خود ساخته بازی می کنید و کی برخی جوانان دلسوز ما باور می کنند که این ژست ظاهری فقط یک نقاب فریبنده برای مقاصد سیاسی است؟

چرا [...] مرتب در هر گوشه می نشینید و جوانان مؤمن و بی اطلاع را به خاطر اعتماد کاذبی که به شما دارند از تمامی مسئولین گذشته و حال نظام، دلسرد و دلزده می کنید و نظام اسلامی را در ورطۀ سلطه پذیری و ضعف نمایش می دهید؟ رفتار شما در بهترین حالت این پیام را دارد که رهبری مظلوم است و نمی تواند جلوی این ننگ های پی در پی را بگیرد و از آرمان های انقلاب دفاع کند. بعد در ادامه می گویید:«غربی‌ها در سال ۸۲ بر مواضعشان مقاومت کردند و پیروز شدند و اگر ما امروز مقاومت می‌کردیم بیشتر از اینها که الان داریم، داشتیم.» شما اصلا معنای پیروزی را می فهمید که اینگونه ما را بر خلاف فرمایشات صریح رهبری شکست خورده قضاوت کرده اید؟ پیروزی یعنی اینکه نتانیاهو با خشم می گوید روحانی گرگی است در لباس میش که غرب را بازی می دهد! پیروزی یعنی اینکه با تعلیق داوطلبانه با پنبه سر غربی ها را بریدیم و پروندۀ ما از آژانس خارج نشد و به شورای امنیت نرفت و به سرعت به تکمیل سایت های هسته ای پرداختیم.

با قید داوطلبانه هیچ تسلطی به غرب ندادیم چرا که قانونا هر لحظه می توانستیم کارها را از سر بگیریم و از سویی فرار کنیم که شما هم امتیاز گرفته اید و شرایط ثبات را فراهم سازیم آنهم در زمانی که مسئولان نظام حملۀ امریکا به ایران را قطعی تلقی می کردند و برگزاری رزمایش های بزرگی مانند پیامبر اعظم در دستور کار نیروهای مسلح بود. پیروزی یعنی اینکه ایران بهانه را از کشورهای متخاصم گرفت و به قول رهبری با "ملاحظه جوانب"و یک "کار سیاسی"و"توطئه اى كه از طرف امريكايي ها و صهيونيست ها عليه جمهورى اسلامى طرّاحى شده بود، شكست"مردم و کشور را از یک هزینۀ سنگین فراری دادند و بعد به سرعت سایت ها راه اندازی شد و تعلیق در همان دولت برداشته شد. این برای غرب چه مقاومتی و چه پیروزی بود که شما قائلید حاصل شد؟ لابد پیروزی رفتارهای احمدی نژاد بود که قطعنامه دان غربی ها را پاره کرد و بعد ذلیلانه با پذیرش شکست تمام مشکلات را به گردن تحریم ها انداخت و در نهایت کاری کرد که ماجرای هسته ای از دست وی خارج شود و بگوید: "درباره هسته ای نمی خواهم صحبت کنم که می شد حل شود یا نه فرصت هایی بود یا خیر الان هم مدتی است دحالتی در قضیه ندارم."(گفتگوی تلوزیونی با مردم تیر ۹۲) لطف کنید حرفی بزنید که آدم های مطلع نخندند.

آقای رسایی!
اگر مذاکرات محرمانه مانده و شما از آن بی اطلاعید پس چرا تسلیت می گویید؟! و اگر از مفاد محرمانۀ آن مطلعید پس چرا همه جا می گویید از دوستان مخفی کرده اند؟ شما در اهواز گفته اید:"این بحث(محرمانه بودن مذاکرات) ۲ حالت دارد یا می‌خواهیم دشمن نفهمد یا دوست نفهمد، اما حالت اول به خودی خود نیست چون داریم با دشمن مذاکره می‌کنیم و علت محرمانه بودن مخفی کردن از دوست است و ما با این توافق ضرر بزرگی کردیم."

آقای رسایی!
چه کسی گفته معنای دوست، شما و دوستان مغرضتان هستید؟! با خیال راحت بیرون گود نشسته اید و می گویید لنگش کن! در سرای عافیت نشسته اید و دیپلمات های کهنه کار ما را در نبردی سخت بدون تدارکات بدرقه می کنید و برخلاف دستور صریح رهبری آنان را به شدت تضعیف می نمایید در حالیکه به پای شما که می رسد برای یک سفر تفریحی تبلیغی از پس یک انگشت نگاری تحقیر آمیز در سفارت آلمان بر نمی آیید، وقتی شورای عالی امنیت ملی متشکل از معتمد ترین افراد نظام، مطلع هستند. رییس جمهور و تیم مذاکره کننده، مطلع هستند و از همه مهم تر رهبری و مشاوران زبدۀ ایشان، مطلع هستند، لابد چون شما و کوچک زاده مطلع نیستید پس دوستان مطلع نیستند! بماند که قیاس و قضیه ای که چیده اید و به آن استدلال کرده اید در دکان هیچ منطق دانی یافت نمی شود یعنی این نتیجه گیری سطحی که علت مخفی بودن یک چیز است ضرر کردیم!

یعنی هر معامله و مذاکره ای مخفی بود تنها علت آن ضرر است. اصلا احتیاجی نیست علوم سیاسی خوانده باشید از یک بنگاهی یا تاجر خرده پا بپرسید به شما می گوید یک معامله و مذاکرۀ ساده به ده ها دلیل می تواند مخفیانه باشد چه رسد به مذاکرات پیچیده ای که بیش از ده سال طول کشیده است و اقل نتیجۀ افشای موارد ریز آن جنجال آفرینی از سوی تند روهاست از هر طرف و به حاشیه کشاندن مذاکرات از سوی افرادی که از نردبان سیاست فقط پله ای که پایشان روی آن است می بینند!

شما در تحلیل توافق ژنو روی مخالفان ولایت را سفید کرده اید در مورد تشکر رهبری از توافق ژنو همه جا گفته اید: ایران در جریان مذاکرات ژنو تنها با تحقیر روبرو شد و در حقیقت تیم مذاکره کننده ایرانی چیزی را بدست نیاورد تا از آنان تشکر کنیم.(۴ دی ۹۲ مشهد همایش یادوارۀ شهدای فتنه) در جای دیگر گفته اید از توافق چند ساعت گذشته است که روحانی به رهبری نامه می نویسد و رهبری می فرمایند آنچه در نامه مرقوم داشته اید جای تشکر دارد لابد منظور شما این است که رهبری اطلاع ندارند و با تکیه بر نامۀ روحانی فعلا یک پیش قسط برای تشکر می پردازند!

شما حتما شنیده اید که مسئول نمایندگی ولی فقیه در سپاه حضرت رسول(ص)(سپاه تهران) گفتند: در روزهای مذاکره رهبر انقلاب تمام دیدارهای عمومی و خصوصی خود را تعطیل نمودند.(خبرگزاری بسیج ۱۸دی ۱۳۹۲) آیا این تعطیلی به معنای زیر نظر گرفتن جدی و دقیق مذاکرات ژنو نبوده است؟ بعد شما با زشتی تمام این گونه وانمود می کنید که رهبری بعد از توافق که تازه ساعاتی از آن گذشته است بخاطر نامۀ آقای روحانی تشکر می کنند یعنی رهبری هنوز نمی دانند که چه چیز مورد توافق گرفته است؟

این ها دفاع از نظام و ولایت است؟ در نظام ولایت فقیه به قول شما و دوستانتان یک توافق تحقیر آمیز صورت گرفته است، هسته ای به تاراج رفته است، هولوکاست هسته ای شده است و از همه بد تر در تیتر یک و درشت تر از همیشۀ آذر ماه نشریۀ شما یعنی ۹ دی، در مورد توافق ژنو تیتر می زنید "جام زهر هسته ای"! بعد هم رهبری از یک توافق به قول شما تحقیر آمیز تشکر نموده اند و با اصرار فرموده اند که "این ها انقلابی هستند"، "هیچ کس نباید آنها را سازشکار بداند"، "در حال عمل به وظیفۀ خود هستند". یعنی وظیفۀ اینها که رهبری می فرمایند، کوتاه آمدن در حد اعلی در مقابل اجنبی است؟ وظیفۀ اینها انجام قراردادهای تحقیر آمیز در مقابل دشمن است؟ وظیفۀ اینها ایجاد هولوکاست هسته ای و هزاران تهمت و خلاف دیگر است که شما و دوستانتان بی امان در سراسر کشور و از تمام تریبون ها به این تیم سخت کوش نسبت می دهید است؟! وقتی رهبری بارها فرموده اند اجازۀ عبور از خط قرمز را در مورد مذاکرات هسته ای نمی دهند، از نظر شما و دوستانتان تحقیر نظام، هولوکاست هسته ای، قراردادهای ننگین و... برای رهبری جزو خط قرمزها نیستند؟

نخیر آقای رسایی!
برای رهبری که بخاطر برپایی این نظام سخت ترین شکنجه ها را تحمل نموده است که شما آنها را در خوابتان هم ندیده اید خیلی کمتر از این ها خط قرمز است و شما و اطرافیانتان با زیرکی تمام عکس این را همه جا فریاد می زنید. برای روحانی هم که قبل از پیروزی انقلاب روی منبر برای نخستین بار فریاد زد "امام خمینی"و در زبان این ملت آقای خمینی تبدیل به امام خمینی شد کمتر از اینها خط قرمز است اما شما بخاطر اهدافتان حقیقت را واژگون می کنید.

گفته اید: وقتی طرف آمریکایی نمی‌پذیرد پس ما حق غنی سازی نداریم، پس شعار روز ۲۰ فروردین ما باید بشود"انرژی هسته‌ای حق مسلم ماست اگر آمریکایی‌ها بپذیرند".

اگر ما منتظر پذیرش امریکا بودیم که به قول خودشان تمام پیچ و مهره های هسته ای تا حالا باز شده بود. ظریف می گوید ساعت ها با پنج بعلاوۀ یک بخاطر دو واژه بحث و دعوا کردم به گونه ای که آنها می گفتند توافق به این مهمی را حاظری بخاطر دو واژه به هم بزنی؟ و پاسخ قاطع من بله بود! والبته در نهایت آنها تسلیم شدند. ما که تمام کارمان را زیرکانه در غالب توافق آورده ایم و پیشاپیش خط قرمزهایمان را مشخص کرده ایم من جمله حق غنی سازی در خاک ایران. شما چرا اصرار دارید عکس آن را تبلیغ کنید؟

آقای رسایی!
چرا در هفته نامۀ ۹ دی تیتر یک می زنید: "توافق ژنو جام زهر"؟
چرا اینقدر به این واژه که زخم دل بچه حزب اللهی های واقعی است علاقه دارید و به زور هر اتفاقی را به آن ربط می دهید؟ بارها در سخنان متفاوت خود از کلمۀ جام زهر استفاده نموده اید. بسم الله بروید سایت مجاهدین خلق تا ببینید تقریبا به اندازۀ شما به به کار بردن این واژه علاقه دارند!

توافق ژنو به دو طیف زخم زده است: تندروهای صهیونیست آمریکایی، تندروهای داخلی که تحمل دیدن موفقیت های تیم جدید را ندارند. وگرنه باقی تقریبا می دانند قصه از چه قرار است و چه راه تنفسی باز شده است و صهیونیسم و دشمنان ما چقدر از این توافق خشمگین هستند و بعضا برای آبروداری می خواهند به آن جهت خود ستایانه ای هم بدهند.

باید پذیرفت که هیچ کس به اندازۀ شما و دوستان زخم خوردۀ شما در دلسرد کردن بچه حزب اللهی ها و لجن پراکنی علیه اقتدار و استقلال نظام که محصول خون هزاران شهید است، به نفع اجنبی کار نکرده است. ما هم به آمریکا بی اعتمادیم، ظریف و روحانی هم همینطور آنها به استادان شما هم درس سیاست و دیپلماسی می دهند، فقط فرقشان با شما این است که در بازی شطرنج سیاست و دیپلماسی بهتر و عاقلانه تر از شما بازی خوانی بلدند و حرکت های بیشتری را پیش بینی می کنند نه اینکه تمام سرمایۀ خویش را در راه مردی از راه رسیده قمار کنند و بعد که دیدند چه باخت بدی کردند به خود بپیچند و بجای پذیرش اشتباه و عذرخواهی با روی بیشتر مزاحم عقلای قوم شوند.

قصه پر غصه ارجمند

$
0
0

رفتن به گوشه شهر و آسوده زندگی کردن آرزویمان بود، نهتنها من؛ بلکه بسياری از اهالی روستا، دوست داشتند از این وضعیت نجات پیدا کنند. خریدن خانهای در شهر را همیشه به اهل و عیالمان وعده میدادیم هر از چندگاهی هم مادر بچهها که از کار طاقتفرسای روستا به تنگ آمده غر میزد؛ پس چه شد مشدیحسن و کل حسین و پسرانش، فلانی و فلانی هم به شهر رفتند. میگویند وضعشان از این رو به آن روشده پس چرا ما نمیرویم؟ تا اینکه خبر آوردند شهر با پای خودش میآید و روستایمان شهر میشود از خوشحالی در پوست خودمان نمیگنجیدیم نقل مجالس شبنشینی و سر مزرعه و خلاصه همه جا حرف از شهر شدن بود. ميگفتند شهرداري كه بيايد كوچهها و خيابانهايمان ديگر مهندسي و كارشناسي ميشود. در هر محلهای براي بازي بچهها پارک میسازند، همه امكانات شهری را به روستا میآورند و عدالت در محلهها رعايت خواهد شد.
اینها حرفهای پیرمردی بود که با او همسفر شده بودم او گلایه میکرد و مسافران دیگر تأيید میکردند، گلایه میکرد از اینکه شهر و دیارش از قافله پیشرفت جا مانده، از نبود كوچه و خيابانهای مهندسی شده و عدالتي که نمايان نشده و نبود پارک و بیمارستان و امكانات تفريحي و رفاهی و خلاصه از شهری که فقط اسمش به آنها رسیده بود. دل پردردی داشت به او میگویم پدرجان من خبرنگارم. حتماً مشکلات شما را در روزنامه مینویسم تا مسئولان بخوانند و برای مشکلات چارهای بیاندیشند.
با پوزخندی گفت: شما خبرنگارید؟! از ترس قطع شدن جیره و مواجبتان جرأت نمیکنید واقعیتها را بنویسید و به داد مردم برسید چه خبرنگاری؟ چه آشی و چه کشکی؟ به او قول میدهم. به مقصد رسیدهایم. او همه مسافران را به خوبی و خداپرستی سفارش میکند و پیاده میشود. راستش حرفهای پیرمرد سخت فکرم را مشغول کرده بود.

یادم هست ، طرح تبديل روستاهايي با بيش از سههزار و پانصد نفر جمعيت به شهر در مجلس شوراي اسلامي به تصويب رسيد و به دنبال آن تعدادی از روستاها به شهر ارتقا یافتند. در گذشته بر اساس قانون تقسیمات کشوری شاخص جمعیت ده هزار و پانصد نفری برای تبدیل روستا به شهر لازم بود، اما در سالهای اخیر این شاخص جمعیت کاهش پیدا کرد که منشأ آن را در نگاه بخشی و سلایق مسئولان میتوان جستجو کرد.
البته در اين مصوبه تنها داشتن جمعيت ملاک تبديل روستاها نیست و بايد شرايط ديگری هم داشته باشند که هيچ اشارهای به این شرايط نشده و هيچ اجباری هم در تبديل روستاهاي واجد شرايط به شهر نيست. بله به همین سادگی این روستاها بدون حساب و كتاب و ضوابط شهرسازی و احياناً بر اثر فشار برخی از نمايندگان مجلس برای رأی جمع كردن در انتخابات تبديل به شهر شدند!
به نظر شما ارتقای يک روستا به شهر آن هم به واسطه داشتن جمعيت کم كار درستی است. اين طرح در شرايطي تصويب شده و در حال اجراست كه در سطح کشور برخی شهرها از حداقل امكانات شهرنشيني برخوردار نيستند و از مبلمان و بافت شهری هم در آنها خبری نیست. اصلاً چرا راه دور برویم؛ گواه اين مدعا شهرهای تازه تأسیس استان مثل ارجمندهستند که سالهاست نام شهر را یدک میکشد.اما دریغ از حداقل امکانات شهری از خیابانهای جنگ زده گرفته تا مشکلات ناشی از هجوم سرمایه داران برای نابودی اراضی بکر کشاورزی که یکی پس از دیگری به ویلا تبدیل میشود.البته امکانات نصفه نیمه ای هم که قبلا وجود داشت به یمن شهر شدن هم گرفته شدمانند اداره مخابرات که چند سالی است بسته شده است .
به گفته کارشناسان ، توسعه را مفهومی همه جانبه میداند که تعادلبخشی اساس و بخشینگری آفت این مقوله است .تبدیل بافت روستاها به شهر بدون در نظر گرفتن زیرساختهای تولید صحیح نیست؛ اگرچه در قانون انتقال واحدهای دامی به خارج از شهر قید شده است، اما فقط دامداریهای بزرگ توانایی انجام چنین کاری را دارند و در عمل تمام خانوارهای روستایی که به نگهداری فقط چند رأس گاو و گوسفند اقدام میکنند، به تدریج مجبور به فروش دامهای خود و ترک این کار تولیدی خواهند شد.
80
درصد تولیدات دامی در واحدهای سنتی و خانگی صورت میگیرد، تعطیلی واحدهای کوچک تولیدی با در نظر گرفتن جمعیت آن، در مجموع شامل نابودی فعالیت صدها واحد دامداری خواهد شد و با توجه به اینکه بیشتر ساکنان روستاها از راه کشاورزی و دامپروری امرار معاش میکنند و عملاً اشتغالی در شهرهای جدید وجود ندارد، این مهم سبب بیکاری این قشر و مهاجرت آنها بویژه جوانان به دیگر استانها و سبب ایجاد مشکلات و آسیبهای اجتماعی میشود.

به هر حال تبدیل روستا به شهر با هر هدفی که صورت گیرد به دليل تأمین نشدن امکانات و نبود برنامهریزی برای رفع نیازها سبب بروز مشکلات بسیاری برای ساکنان این مناطق میشود؛ چراکه آنها مجبور به پرداخت عوارض شهری میشوند، ولی از ابتداییترین امکانات بیبهره هستند. از سوی دیگر این تغییر باعث به وجود آمدن مطالبات متفاوتی در میان مردم میشود، زیرا آنها انتظار فراهم آمدن امکاناتی در حد یک شهر را دارند و اظهار نارضایتی میکنند.
 
سخن آخر
هيچكس مخالف توسعه نيست و به طور قطع در اینکه باید روستاها را مانند شهرها صاحب امکانات مختلف رفاهی و تفریحی کافی کنیم، بین همه مسئولان نظام اتفاق نظر وجود دارد. اما یادمان باشد تبدیل بافت و شکل هندسی روستاها به شهر بدون در نظر گرفتن ابعادی مانند مسکن، آموزش، سلامت، اشتغال و بهزیستی افتخاری ندارد و در واقع همه این اقدامات برای این است که چراغ تولید خاموش نشده و کارکرد اقتصادی روستاها تعطیل نشود. اگر چنین شد، بدانید که موفق شده و قابل تقدیر نیز هستید.

 

مهمانی سعدآباد به روایت یک شاهد عینی

$
0
0

فرشته طائرپور - از مهمانان حاضر در ضیافت همسر رئیس‌جمهور به مناسبت میلاد حضرت زهرا (س) - طی یادداشتی که آن را در اختیار خبر قرار داده، توضیحاتی را با عنوان «گزارش یک جشن» پیرامون آنچه در ضیافت سعدآباد گذشته، ارائه کرده است.

متن این یادداشت به شرح زیر است:

«اول، گزارش عینی

بی‌آنکه مجبور یا موظف باشم می‌خواهم "گزارش یک جشن"را بدهم. متن دعوتنامه بسیار ساده، متین و بری از شعارهای تکراری و گل‌درشت بود: «همسر رئیس جمهوری اسلامی ایران از سرکار عالی دعوت می‌نمایند تا در مراسمی که به مناسبت ولادت حضرت فاطمه زهرا (س) و بزرگداشت مقام و منزلت زن برپا می گردد، شرکت فرمایید» ... همین.

دعوتنامه را که دریافت کردم، پیش از گمانه‌زنی راجع به چند و چون مهمانی، از اینکه برای اولین بار در ۳۰ سال اخیر می‌دیدم که میزبان مراسمی همسر رئیس‌جمهور کشور است، متعجب و امیدوار و برای شرکت در آن، مشتاق و کنجکاو شدم. از صمیم دل امیدوار بودم که نشانه‌های پیدا و پنهانی از بی‌سلیقگی و شلختگی در کلیت و اجزای این مهمانی نباشد و این بدعت پسندیده، با حسن تدبیری زنانه برگزار شود و این رسم تکرار شود و بماند برای بعدی‌ها، چه میزبان و چه میهمان.

برای همسالان من که اخبار اتفاقات تشریفاتی دوران رژیم شاه را بی‌واسطه و به خوبی به یاد می‌آورند، خبر میزبانی بانوی اول کشور در مراسم هنری، فرهنگی، خیریه‌ای، بین‌المللی و زنانه، مطلبی عادی و آشناست و حتی اگر این رسم را همسر شاه وقت ایران از فرهنگ غرب گرفته بوده، به نظر می‌آید که توجیه کافی روانی و اجتماعی داشته و می‌توانسته برای زنان جامعه خوشایند باشد. اینگونه حضورها مانند بسیاری از آداب تشریفاتی دیگر، از جمله عبور از روی فرش قرمز، شنیدن سرودهای ملی دو کشور دیدارکننده و قرار دادن حلقه گل روی مزار شهیدان یا فقیدان کشور میزبان و ... نمادی از تمدن و روزآمدی به شمار می‌آمدند ... که البته هنوز هم می‌آیند و اجرا می‌شوند.

اما آنچه این بار تفاوت می‌کرد تحقق چنین اتفاقی پس از سی و چند سال وقفه و عادت کردن به شرایطی بود که در آن، ملت ما از هرگونه آشنایی با شخصیت، رفتار اجتماعی و فعالیت همسران مقامات، به خصوص رئیس‌جمهور کشور، محروم بوده و به مرور پذیرفته که زنان مسئولان کشور، تمایل یا اجازه برای حضور مستقل و برقراری ارتباط مستقیم با زنان فعال در حوزه سیاست، فرهنگ، اقتصاد و امور بین‌الملل جامعه‌شان یا زنان سفرای کشورهای دیگر ندارند و قرار نیست که از سایه همسرانشان خارج شوند و برای همین است که شاکله دولت ما، در انظار ملت خودمان و جامعه جهانی، شاکله‌ای صرفا مردانه است و هر چه هم که در تریبون‌ها در مورد نقش تاریخی و اجتماعی همسر پیامبر، دختر پیامبر، نوه پیامبر و ایضا زنان پاکدامن جامعه، مطالبی گفته شود، شواهد امر حکم بر غیبت زنان از کنار مردان دارد.

القصه مهمانی راس ساعت مقرر در یکی از سالن‌های کاخ سعدآباد که از هر نظر برای برگزاری چنین دیداری که زنان سفرای کشورهای خارجی نیز در آن شرکت داشتند مناسب و آبرومند بود، آغاز شد. همه چیز حاکی از نظم و سلیقه بود و در عین سادگی حساب‌شده، معنای واقعی برگزاری یک مراسم وزین و منظم را داشت.

مانند همه مراسم رسمی کشور، قرائت آیاتی از قران، آغازگر برنامه بود و به دنبال آن سرود جمهوری اسلامی نواخته شد. سپس همسر رئیس‌جمهور با ظاهری ساده و مناسب و رفتاری متین و مسلط، متنی را در تکریم مقام فاطمه زهرا (س) و نقش زنان در خانواده و جامعه، قرائت کرد که زنان خارجی حاضر در مجلس با استفاده از سیستم ترجمه همزمان در جریان محتوای آن قرار گرفتند. سپس خانم الهی قمشه‌ای که برای اکثر مهمانان ایرانی چهره‌ای آشنا و محبوب بود پشت تریبون قرار گرفت و مطالبی را به نظم و نثر در مورد دختر پیامبر اکرم (س) و مقام و توانایی‌های خدادادی زن بیان کرد. قدردانی و اهدای لوح تقدیر و یک سکه بهار آزادی به پنج بانوی کهنسال در عرصه فعالیت‌های اجتماعی بخش بعدی برنامه بود که مورد تشویق بسیار مهمانان ایرانی و خارجی قرار گرفت. این پنج بانوی سالمند از موسسین و فعالان موسسات خیریه کهریزک، محک، بهنام دهش‌پور و محیط زیست کشور بودند که اغلب با عصا یا ویلچیر به روی صحنه رفتند.

سپس پنج کودک زیر ۱۰ سال با لباس‌های محلی خطه آذربایجان، نمادی از مراسم شادمانی سنتی روستاییان آذربایجان را به نمایش گذاشتند و به دنبال آنان یک گروه موسیقی سنتی ایرانی، قطعات کوتاهی از موسیقی و ترانه‌های فولکلور خراسان، کردستان، لرستان و فارس را برای مهمانان خارجی و ایرانی اجرا کرد. در پایان نیز طرح‌های زیبایی از لباس‌های زنان ایرانی، با الهام از دوره‌های مختلف تاریخ ایران به نمایش گذاشته شد که به خصوص برای مهمانان خارجی، از جذابیت خاصی برخوردار بود.

... و اما شام. یک میز مستطیل در محوطه خروجی سالن مراسم، با ابعادی سه برابر یک میز غذاخوری خانگی گذاشته شده بود که روی آن دیس‌هایی از سالاد الویه، سمبوسه، سبزیجات و دلمه چیده شده بود. شامی سرد و ساده و به اندازه که ما را از تماشای ژله‌های قرمز و زرد لرزان روی باقالی‌پلو و جوجه کباب، در مراسمی که در سال‌های اخیر به کرات دیده بودیم، معاف می‌کرد.

دوم، گزارش عینکی

آنچه به دنبال این مهمانی در برخی سایت‌ها و صحن مجلس مطرح شد، منِ شاهد عینی را به صرافت انداخت که نکند چشمانم دیگر خوب نمی‌بینند و عینک می‌خواهند؟ نکند گوش‌هایم دیگر درست نمی‌شنوند و سمعک می‌خواهند؟ و نکند که حافظه‌ام آنقدر ضعیف شده که مشاهداتم را در فاصله سه روز به دست فراموشی سپرده و خود را سبک کرده است؟

مگر می‌شود اینهمه تفاوت و خبر نادرست را از مجلسی شنید که غایبان، چیزهایی در آن دیده‌اند که شاهدان ندیده‌اند؟ آن نماینده محترم مجلس چگونه می‌تواند برای تحریک افکار عمومی، با طرح اخبار غیرواقعی، به همسر رئیس‌جمهور کشور برچسب‌های کنایتی بزند، آنهم در ایام بزرگداشت مقام زن؟ آن یکی نماینده مجلس چگونه می‌تواند از سکه گرفتن همه مهمان‌ها قصه بسازد و احتیاط نکند از کشیده شدن پرونده تهمت زدنش به دادگاه‌های صالحه و از آن مهم‌تر به دادگاه خدای فاطمه (س)؟ آیا شکستن حرمت زن در ایران، می‌تواند سندی بارزتر از این برای افکار عمومی و خبرنگاران خارجی داشته باشد؟

آیا شما مفتریان، هیچ نگران تاثیر شایعه پراکنی‌ها و عیب‌جویی‌هایتان روی مهمانان خارجی که به حرمت دعوت همسر رئیس‌جمهور کشورتان به آنجا آمده بودند، نیستید؟ آیا در این شرایطی که شما ساخته‌اید، حتی همسر رئیس‌جمهور هم اجازه ندارد به مناسبت میلاد دختر پیامبر، مهمانی بدهد؟ آقایانی که با نگرانی از بروز اختلاف میان دو، سه یا چهارهمسرشان برای حضور در مراسم رسمی، چاره‌ای جز حذف همگی‌شان از همراهی ندارند و خشمگینند از حضور و میزبانی محترمانه و آبرومندانه همسر رئیس‌جمهور کشور در یک مهمانی صد نفره، چگونه می‌توانند در چهره دختران خود نگاه کنند و از مقام و عزت زن بگویند؟

رسانه‌هایی که بنا دارند در این دوره از مدیریت کشور، در هر اتفاق مثبت و امیدوارکننده اجتماعی نیز موردی برای بهانه‌جویی بیابند یا بسازند، نگران مقایسه و قضاوت ملتی نیستند که در سال‌های اخیر جز خبر سفر دسته‌جمعی همسران مقامات کشور به آمریکا و اروپا و ... رد پایی دیگر از فعالیت بانوان اول کشور (و یا به قول آن نماینده علیاحضرت و والاحضرتان) مشاهده نکردند؟

من از سلامت قوه بینایی و شنوایی و درک خود اطمینان دارم و به نظرم حق آن است که شاهدان عینکی ماجرا که با روی کار آمدن دولت روحانی، عینک کج‌بینی و بدبینی به چشم گذاشته‌اند، یا شیشه عینکشان را عوض کنند، یا دست از ارائه خبرهای خلاف واقعیت بردارند ... و یا لااقل به فکر انتخابات قریب‌الوقوع مجلس باشند که قرار است در آن شعارهای مدنی و فرهنگی سر بدهند.

خانم‌ها و آقایانی که به هر دلیلی دعوت نشده بودید، سفره آن مهمانی با غذاهای مختصر و سردش بویی نداشت اما انگار بوی سوختگی دل و دماغ بعضی‌ها، خیال فروکش ندارد.

... و من شر حاسد اذا حسد

یکی از سه مهمان دعوت‌شده به مهمانی از حوزه سینما»

Viewing all 331 articles
Browse latest View live


Latest Images

<script src="https://jsc.adskeeper.com/r/s/rssing.com.1596347.js" async> </script>